تبليغاتX
باران سبز - یادش به خیر...
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 یادش به خیر...

کاش میشد به اون روزها برگشت. اون روزها که کفشها مون رو برعکس میپوشیدیم وبندهایی که هیچ وقت نتونستیم اونها رو گره بزنیم. یادش به خیر کفش مامان بابامون رو میپوشیدیم و پاهامون توشون گم می شد. فکر نمیکردیم روزی کفش مامان و بابامون تو پامون نره. یادش به خیر. یاد تکمه های پیراهنی که همیشه زیر و بالا می بستیم. یاد اون روزها به خیر که صبح با هم قهر میکردیم و شب دوباره با هم آشتی بودیم. یاد اون روزها که میتونستیم با صدای بلند گریه کنیم!! کسی کاری بهمون نداشت و ما هم به کسی کاری نداشتیم. یاد آب نبات چوبی، یاد پفک نمکی مینو بزرگ، یاد بیسکویت های کرمدار تو بسته بندی زردرنگ، به خیر. یادش به خیر. یاد "آب آب" و "بابا آب داد". یاد "آن مرد به خیر که در باران آمد". یاد ژاله به خیر که از بس به گلش آب داد اون رو پژمرده کرد. تازه فهمیدم که ژاله چه اشتباهی کرده بود. یاد غذای لذیذ به خیر. یاد کبری و کوکب خانم و ریزعلی و امین و... به خیر. کاش میشد به اون روزها برگشت. روزهایی که غم بزرگمان شکسته شدن نوک مدادمان بود.

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 
 
بالا