من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد
پس چرا عاشق نباشم؟
پس چرا عاشق نباشم؟
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قرای نیست نیست
من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر
سرزده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا عاشق نباشم؟
پس چرا عاشق نباشم؟

|
+| نوشته شده توسط
محسن در سه شنبه پنجم خرداد 1388
|