تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 حتی حنظل را....

بازهم شعری زیبا از حسین منزوی بزرگ که من همیشه تونستم حرف دلم رو تو شعرای زیباش پیدا کنم. شعر زیبای زیر از کتاب تیغ و ترمه رو پیشکشتون میکنم:

از هرجا آغاز کنی

                        زود است

و به هرجا فرود آیی

                                     دیر

دلتنگ از گُریوه

                     می­گذری

دلواپس از دره

          سرازیر می­شوی

                تا به ویرانه ای برسی

       که ترنج هایش را برده اند

           و رنج هایش را

           برایت

گذاشته اند

                                   ***

       کسی را نفرین نکن

       با ساعتی که زنجیرش دست و پایت را سنگین کرده است

        تو حتی حنظل را هم

      در این باغ

      به هنگام

        نخواهی چید...

**************************************************

* حنظل : گیاهی بسیار تلخ و زرد رنگ شبیه به هندوانه ولی کوچک

*  گریوه : تپه

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 تو چه کردی؟

غزل زیبای زیر رو از کتاب "آن ها" سروده فاضل نظری تقدیمتون میکنم. واقعا غزلهای ایشون فوق العاده زیبا هستند.

سرسبز دل از شاخه بريدم ،تو چه كردي ؟

افتادم و برخاك رسيدم  ،تو چه كردي ؟

من شور و شر موج و تو سرسختي ساحل 

روزي كه بسوي تو دويدم تو چه كردي ؟

هركس به تو از شوق فرستاد پيامي

من قاصد خود بودم و ديدم  تو چه كردي ؟

 مغرور ولي دست به دامان رقيبان

رسوا شدم و طعنه شنيدم ،تو چه كردي ؟

تنهايي و رسوايي ، بي مهري و آزار

اي عشق ببين من چه كشيدم ،تو چه كردي ؟

   

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 حضور مجلس انس!

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این بستان و این مستان مکن

امشب برای من شبی بسیار زیبا بود. اینقدر زیبا که وادارم کرد تو این وقت شب که دوساعت و نیم از روز چهارشنبه گذشته بشینم و این پست رو که با یه شعر زیبا از مولانا شروع شد بنویسم. تا یک ساعت پیش تو یه مجلسی بودم که همه اهل هنر و ادب بودند. شاعر، خطاط، نوازنده، خواننده و چند کارشناس ادبیات، فلسفه و تاریخ. اینها همه  دور هم جمع شده بودند و چه خوب تونستن فضایی درست کنند که لبریز از زیبایی بود. یکی از شعرهای زیبایی رو که خونده شد براتون مینویسم.

می روم تا بشکنم در خود تمام خویش را

 میروم تا بشکنم آینۀ تشویش را

 من نه منصورم نه بر دارم ولی دیوانه ام

چند سالی میکشم بر دوش دار خویش را

پر ز نیرنگ است دنیا، پر ز نیرنگ است عشق

هرکه پس افتد بگیرد زود دست پیش را

این چه دنیایی است مردم؟ دوستانش دشمنند

گرگ بر تن میکند گاهی لباس میش را

ریش اگر از ریشه برخیزد به تیغش باک نیست

من به جای ریشه ام چسبیده ام این ریش را

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 سرشت بد

درختی که تلخ است وی را سرشت

گرش برنشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد

                          همان میوه تلخ بار آورد (فردوسی طوسی)

***

درختی که تلخش بود گوهرا

اگر چرب و شیرین دهی مر ورا

همان میوه تلخت آرد پدید

                    از او چرب و شیرین نخواهی مزید (بوشکور بلخی)

***

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است (سعدی شیرازی)

***

اگر سالها مردم بدسرشت

بود همدم حوریان در بهشت

در آن محفل پرصفا روز و شب

ز جبریل خواند فنون ادب

بر آن اعتقادم که انجام کار

                      نگردد ازو جز بدی آشکار (فضولی بغدادی)

******

تا چند وقت پیش هیچ کدوم از اشعار بالا رو به طور کامل باور نداشتم و فکر میکردم بر خلاف گفته این شاعران، انسانها همه میتوانند خوب و درستکار رو راستگو باشند. اما رفته رفته دارم متوجه میشم که واقعا اینطور نیست. بلکه تربیت کردن نااهل مثل نگه داشتن یه چیز گرد روی گنبده، یعنی یه کار غیرممکنه. کسی که دروغ تو ذاتش ریشه دوونده هیچ طوری اونو کنار نمیذاره. کسی که دغل بازی و فریب و غرور تو وجودش جا باز کرده و جز ذات اخلاقیش شده به هیچ وجه اونها رو نمیتونه کنار بذاره. البته هر آدمی میتونه برای مدتی نقش بازی کنه و شاید همین بازیگری ها بود که من رو به اشتباه انداخت و گمان کردم که درخت تلخ نهاد میتونه میوه شیرین بده.

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 صحبت شبها!

 یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید...

امشب من حال این قطره را پیدا کردم. با دوستی آشنا شدم که الحق دریا بود. او شاعر بود. بسیار بسیار زیبا شعر میخوند. لبریز از حس بود. لبریز بود. هزاران بیت شعر از ده ها شاعر در حافظه داشت و چه زیبا اونها رو میخوند. چقدر اینچنین جمعهایی که تعداد کمه اما انرژی زیاده رو دوست دارم. واقعا به آدم روحیه میدن و آدم رو آروم میکنن. خیلی حال و هوای خوبی بود. چهار پروانه بودیم که گرد شمعی میگشتیم. یک دوبیتی و یک رباعی از این دوست بیدلم، جناب قاسم سلیمانی تقدیمتون میکنم. این دوبیتی اول برای استاد سخن سعدی گفته شده:

آن خداوند شاعران سعدی

 تا ابد بود نام او زنده

حکم سعدی به شاعران دگر

چون مقام خداست بربنده

و این رباعی با مایه های طنز:

وقت است نقاب خویش را بگذارم

بر گرگ لباس میش را بگذارم

من بعد اگر گره به کارم افتاد

باید دو سه ماه ریش را بگذارم

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 زد و رفت....

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت؟؟

 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 ****

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت

پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت

كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد

آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد

كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد

چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت

بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند

آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت

سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت كه دوش

عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 زهر تنهایی!

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می­رود

و آن دل که با خود داشتم، با دلستانم می­رود

او میرود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می­رود

من مانده ام مهجور از او، درمانده و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می­رود

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می­رود

با آن همه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می­رود

باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد  از زمین بر آسمانم می­رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می­رود

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 مادر!

اشراق تماشایی باور باشی

از عرش خدا نیز فراتر باشی

صد کعبه نماز می گذارند تورا

یک لحظه اگر به جای مادر باشی

مادر یعنی عاشق. عاشقی که هیچ وقت عشقش به معشوقش و به فرزندش از بین نمیره. مادر یعنی راستگوترین عاشق. مادر یعنی دریای بی کران پاکی و مهر. هیچ وقت نمیتونم ذره ای از زحمات و محبت های مادرم رو جبران کنم. از خدا میخوام همیشه سایه مادرم رو بالای سرم نگه داره. هر وقت این شعر سعدی رو میشنوم بی اختیار یاد مادرم می­افتم.

 

سعدی به روزگاران "مهری" نشسته بر دل

بیرون نمی­توان کرد الا به روزگاران

 

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه سیزدهم شهریور 1388  |
 روز وصل دوستداران ياد باد!!

سلام. تو ذهنم گذشته نه چندان دورم رو مرور میکردم. به انسانهایی برخورد کردم که خیلی ازشون چیز یاد گرفتم اما متاسفانه چند وقته که کمی ازشون فاصله گرفتم. قبلاً در مورد روزمرگی یه مطالبی نوشته بودم. حس میکنم جبر زندگی کمی من رو به اون سمت سوق داده باشه. نسبت به قبلا مطالعه مفیدم کم شده. بیشتر وقتم رو یا کارهایی میگیرن که زیاد علاقه ندارم یا صرف خوندن جزوه های درسی میشه که مطمئنم خیلی هاشون هم در آینده به هیچ دردی نمیخورن. چه میشه کرد؟؟

دوست دارم از اون آدمها که همیشه مدیون اونها هستم چند جمله یا شعر بنویسم تا حداقل خاطره اون روزها واسم زنده بشه. امیدوارم بتونم مثل قبل و حتی بهتر از اون موقع، به مطالعه کتابهای خوب و مفید بپردازم.

از دکتر علی شریعتی شروع میکنم:

اگر گناه نباشد،طاعت را چگونه میتوانی بدست آری؟

خدايا، مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان ، اضطراب هاي بزرگ ، غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا  كن . لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و درد هاي عزيز به جانم ريز!

پائولو کوئیلیو:

هیچ وقت کتابهای کیمیاگر و مکتوب رو فراموش نمیکنم. شاهکارهای بینظیری که سرشار از درس زندگی هستند. الان جمله خاصی به ذهنم نمیاد فقط میگم که این دو کتاب واقعاً بی نظیر بودند. البته کتابهای دیگه ای هم کویلیو داره مثلا کوه پنجم که اون ها هم زیباست اما من اون دو کتاب رو بیشتر میپسندم.

حافظ:

البته من همیشه حافظ رو دارم و نشده که فراموشش کنم حتی در بدترین شرایط و حتی شبهایی که فرداش امتحان داشتم بازم سعی کردم که حافظ رو بخونم:

خوشست خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گوی مفکن سایه شرف هرگز

برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمیرود مارا

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

مصطفی مستور:

کتابهای داستان کوتاه زیبایی ازش خوندم. کتاب " من دانای کل هستم" و "روی ماه خداوند را ببوس" خیلی به دلم نشستند. الان نميشه چيزي از اونها بنويسم. اميدوامر بخونيد و لذت ببريد.

قیصر امین پور:

سراپا اگر زرد و پزمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چی بگم از قیصر.هر وقت ازقیصر شعر میخونم بی اختیار غصه م میگیره. شعرای قیصر بی نظیره.

دل داده ام بر باد بر هرچه باداباد

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره دودی از دودمان باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد بوی تو می آید

تنها تو می مانی ما می رویم از یاد

حسین منزوی:

همیشه حرف دلم رو در شعر حسین منزوی پیدا میکردم. خیلی خیلی منزوی شعر منزوی رو دوست دارم:

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ

تا به عمری نتوان دست در آثارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی

عشق بازاری ما رونق بازارش برد

هوشنگ ابتهاج:

یکی از شاعرانی که موسیقی باعث شد بشناسمش. شعرهای زیادی از ابتهاج هست که من دوستشون دارم اما شاید این شعر رو بیشتر از همه دوست داشته باشم:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست...

****

دوست ندارم حرفهایی که میزنم فقط در حد شعار برام باقی بمونن. بعضی از آدم ها هستن که برای اینکه خودشون رو روشن فکر یا اهل مطالعه نشون بدهند، چند وقتی چند کتاب از شریعتی و شاملو و کوئیلیو و ... میخونن و مدتی هم چیزایی که یاد گرفتن رو فریاد میزنن یا خودشون رو خیلی علاقمند نشون میدن. اما بعد از مدتی چون این کاره نیستن کم میارن و چون نمیتونن همیشه نقش بازی کنن کلاً نسبت به این مسائل بی اهمیت میشن و حوصله ای براشون نمیمونه که بخوان به مفاهیم جدی زندگی فکر کنن و در یک کلام جا میزنن... من اصلاً و ابداً دوست ندارم جز این گروه افراد باشم چون از آدمهای اینطوری به شدت متنفرم. من دوست دارم همیشه پویا و روبه رشد باشم و از رکود و سکون خوشم نمیاد. الان با اینکه یه نختصر مطالعه ای دارم ولی خیلی از دست خودم دلخورم چون احساس میکنم که کمی از مسیر حقیقی زندگی معنوی و آگاهانه دور شدم. امیدوارم با کمک خدا دوباره بتونم به مسیر درست و صحیحی که دلخواهم هست برگردم و به خواسته های درونیم پاسخ بدم تا هیچ وقت حسرت این روزها رو نخورم. در آخر یه ماجرای کوتاه اما زیبا که به این پست هم زیاد مربوط نیست گذاشتم. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند .

وقتی به موضوع (( خدا )) رسید

آرایشگر گفت :

من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد.

مشتری پرسید:

چرا باور نمیکنی؟

آرایشگر جواب داد:

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود می داشت نباید درد و رنجی وجود داشت.

نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که

اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و

مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد

مردی را دید با موهای بلند و کثیف

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد

و به آرایشگر گفت:

به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت:

چرا چنین حرفی میزنی؟

من اینجا هستم.

من آرایشگرم.

همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت:

نه

 آرایشگرها وجود ندارند.

چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است.

با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد

آرایشگر:

نه بابا !

 آرایشگرها  وجود دارند.

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد:

 دقیقاْ نکته همین است.

خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند

دنبالش نمیگردند.

برای همین است که

این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد.

 

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هشتم مرداد 1388  |
 اتفاق ساده

مشکل به تو رسیدم ای اتفاق ساده

عمری سواره رفتی من از پی ات پیاده

ره می بریدم و دل از جان و از جهانی،

ره توشه ی دلم بود یک بغض بی اراده

رازی من از نگاهت فهمیدم و شنیدم

حرف دل تو را گفت آن چشم لب گشاده

عشق تو بی گذاره، کی در نهاد من رفت؟

حتما خدای عاشق عشقی به دل نهاده

من مات آن رخ و دل دنبال رفع مشکل

در فکر کیش شاه است با لشکری پیاده

 مستم کن از شرابت با بوسه ای از آن لب

بی جام و بی صراحی بی درد و صاف و باده

نقش من تو هیچ است، این عادت جهان است

کآهنربا رباید با سادگی  براده

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 مام میهن!

 

 

بچه ها این نقشه ی جغرافیاست

بچه ها این قسمت اسمش آسیاست

شکل یک گربه در اینجا آشناست

چشم این گربه به دنبال شماست

بچه ها این گربه , ایران ماست

بچه ها این سرزمین نازنین

دشمن بسیار دارد در کمین

داغ دارد هم به دل هم بر جبین

بوده نامش از قدیم ایران زمین

یادگار پاک قوم آریاست

بچه ها از هر گروه و هر نژاد

دست اندر دست هم بایست داد

فارغ از هر زنده باد و مرده باد

سر به راه مملکت باید نهاد

مام میهن عاشق صلح و صفاست

بچه ها این پرچم خیلی قشنگ

پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ

هم نشان از صلح دارد هم زجنگ

خار چشم دشمنان چشم تنگ

افتخار ما به آن بی انتهاست

بچه ها این خانه ی اجدادی است

گشته ویران تشنه ی آبادی است

خسته از شلاق استبدادی است

مرهم دردش کمی آزادی است

بچه ها این کار فردای شماست

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دوم تیر 1388  |
 شجریان و صداسیما!

سلام. باخبر شدم محمدرضا شجریان استاد برجسته آواز ایران در نامه ای به آقای ضرغامی رییس سازمان صداوسیما نسبت به پخش گزینشی آثار خودشان از این رسانه انتقاد کرده و از ایشان خواسته اند که کارهایشان بدون مجوز پخش نشود. مشروح نامه اینچنین است.

جناب آقای ضرغامی

رییس محترم صدا و سیمای جمهوری اسلامی

با سلام

همانطور که اطلاع دارید صدا و سیما در شرایط فعلی مستمراً اقدام به پخش سرودهای میهنی اینجانب به ویژه سرود " ایران ای سرای امید" می‌کند. جنابعالی مستحضرید این سرود و دیگر سرودهای خوانده شده متعلق به سال ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ است و هیچ ارتباطی به شرایط کنونی ندارد. اینجانب در سال ۱۳۷۴ نیز اعلام کردم راضی به پخش آثار خود از صدا وسیما نیستم. مجدداً تقاضای خود را تکرار کرده و تاکید می کنم، آن سازمان هیچ نقشی در تهیه این آثار نداشته و شایسته است به حکم شرع و قانون سریعاً کلیه واحدهای آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداری کنند.                                          

                                              محمدرضا شجریان 25/3/88

البته استاد شجریان پیش از اینها چندین بار اعلام کرده که دوست ندارند صدایش که همواره "در پی آن بوده که سروش مردم پاک نهاد این خاک پاک باشد از این ویترین و رنگ و نوا پخش شود". اولین بار استاد شجریان در سال 55 به دلیل مسائل اعتقادی، هنری، سیاسی و ابتذال حاکم بر تلویزیون آن دوره از تلویزیون استعفا دادند. استاد محمدرضا شجریان سپس در سال 74 با ارسال نامه ای به دکتر علی لاریجانی رییس وقت سازمان صدا درخواست کردند که صدای ایشان نباید پخش شود. اگر حافظه­ام درست یاری کند این نامه بعد از آن زمان اتفاق افتاد که صدا و سیما آهنگ میهن ای میهن (تنیده یاد تو در تار وپودم) را با سانسور قسمتی که "میهن ای میهن" توسط همخوانها اجرا میشد پخش کردند و استاد به شدت ناراحت شده بودند و میگفتند آیا خواندن تصنیف برای میهن بد است که عبارت "میهن ای میهن" را از آن حذف کرده اید؟؟؟ سپس در نامه ای مفصل به دکتر لاریجانی نوشتند که پخش آثار من بدون اجازه هم از لحاظ شرع و هم قانون خلاف است. قسمتی از آن نامه اینچنین است:

"سازمان صدا و سيما موظف است براي پخش آثار هنرمندان از آنان کسب اجازه کند و حقوق مادي آنان را هم براي هر نوبت پخش آثارشان رعايت کند.» در ادامه نامه آمده بود؛ «اين روال جاري راديو و تلويزيون در همه کشورهاي متمدن جهان است. از اين گذشته من نمي دانم صدا و سيما به چه حقي و بر اساس کدام مجوز روي آثار من تصوير مي گذارد و آن را به نام ويدئو کليپ پخش مي کند؟ فرض کنيد قانون رعايت حقوق مولفان و مصنفان وجود ندارد، و باز هم فرض کنيد اگر وجود دارد، کسي به هر دليل مايل نيست از طريق دستگاه قضايي احقاق حق کند. آيا شما شرعاً اين مشکل را براي خود حل کرده ايد؟ چگونه است که بديهي ترين حقوق مالکيت حقوقي که مورد تاکيد قوانين جاري کشور است زير پا گذاشته مي شود؟ در تحيرم که ناديده گرفتن حقوق هنرمند از سوي مهم ترين و وسيع ترين رسانه کشور نشانه چيست؟ مردم چه مي گويند وقتي مي بينند از صبح تا شام، اين رسانه پيام هاي اخلاقي در رعايت حقوق ديگران پخش مي کند، اما خود به آن عمل نمي کند؟... به صراحت اعلام مي کنم که مايل نيستم صداي من از صدا و سيمايي پخش شود که بي اعتنا به حقوق هنرمندان است. قاطعانه از جنابعالي مي خواهم دستور دهيد هيچ اثري از من مطلقاً از راديو و تلويزيون پخش نشود. چون در ماه مبارک رمضان هستيم، تنها به احترام اين ماه مبارک و اداي دين به نيک سرشتي مردمي که در دامان آنها پرورش پيدا کرده ام، پخش «مناجات» و «ربنا» را اجازه مي دهم.»

البته همانطور که از صدا و سیما انتظار می رفت بازهم به نامه شجریان بی اعتنایی کرد و با کمال وقاحت شب گذشته (28/3/88) آواز معمای هستی را با صدای شجریان از شبکه یک پخش کرد!!!

من شخصاً همیشه گفتم که صدا و سیما به فرهنگ و هنر ما ضربه زده و میزند. کاری به مسائل سیاسی و سانسورهایی که میشود ندارم و اصلا دوست ندارم فضای وبلاگم را با سیاست آلوده کنم اما چرا صداوسیما اینقدر به حقوق هنرمندان و مردم بی تفاوت است؟؟ آیا اینکه تصویر نوازنده سازهای موسیقی سنتی ما پخش شود، اما تصویر ساز آنها سانسور شود توهین به هنرمند نیست؟؟؟ اگر ساز بد است چرا اجازه نواختن آن را می دهند؟؟ اگر بد نیست چرا تصویر آن نشان داده نمی شود؟؟ اگر نشان دادن تصویر ساز حرام است چرا سی دی های تصویری اجرای برنامه موسیقی با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی در بازار موجود است؟؟؟ از همه این مسائل که بگذریم آیا به قول استاد شجریان صدا و سیما این مساله را از لحاظ شرعی برای خود حل کرده است که صدای ملکوتی استاد را بدون اجازه ایشان پخش کند؟؟؟؟

با این همه معتقدم میتوان اصلاح شد. از نظر من باید فرهنگ و هنر را از سیاست جدا کرده و دست اهلش داد تا آنها با دلسوزی بیشتر مسائل آن را حل کنند. بی شک اگر در فرهنگ ما به جای آنکه سلیقه های شخصی و بعضا غیر کارشناسه حکمفرما باشد، تجربه، ذوق، دلسوزی، آگاهی، علم و تعهد کارشناسان واقعی فرهنگ، هنر، جامعه شناسی و روانشناسی پا در میدان بگذارد ما خواهیم توانست دوباره فرهنگ متعالی خویش را پیدا کنیم به شرط آنکه غرض ورزی ها و سلایق شخصی کنار گذاشته شود. آیا این امر امکان پذیر است؟؟!! نمیدانم.

در آخر متن تصنیف "میهن ای میهن" را مینویسم هرچند که لطف صدای استاد بر روی این شعر زیبا، زیبایی آن را صد چندان می کند.اما با این سرعت اینترنت امکان آپلود ندارم. امیدوارم این اثر را پیدا کنید و با گوشی لبریز از حس زیبای میهن پرستی و ایران دوستی بشنوید

"میهن ای میهن    میهن ای میهن"

تنیده یاد تو در تار و پودم

بود لبریز از عشقت وجودم

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای نام تو   فدای نام تو،  بود و نبودم

"میهن ای میهن    میهن ای میهن"

به هر مجلس به هر زندان

به هر شادی به هر ماتم

به هر حالت که بودم با تو بود

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای نام تو   فدای نام تو، بود و نبودم

اگر مستم اگر هشیار

اگر خوابم اگر بیدار

به سوی تو بود روی سجودم

"میهن ای میهن    میهن ای میهن"

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و نهم خرداد 1388  |
 بچرخ تا بچرخیم!!!

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

 

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفدهم خرداد 1388  |
 یادش به خیر...

کاش میشد به اون روزها برگشت. اون روزها که کفشها مون رو برعکس میپوشیدیم وبندهایی که هیچ وقت نتونستیم اونها رو گره بزنیم. یادش به خیر کفش مامان بابامون رو میپوشیدیم و پاهامون توشون گم می شد. فکر نمیکردیم روزی کفش مامان و بابامون تو پامون نره. یادش به خیر. یاد تکمه های پیراهنی که همیشه زیر و بالا می بستیم. یاد اون روزها به خیر که صبح با هم قهر میکردیم و شب دوباره با هم آشتی بودیم. یاد اون روزها که میتونستیم با صدای بلند گریه کنیم!! کسی کاری بهمون نداشت و ما هم به کسی کاری نداشتیم. یاد آب نبات چوبی، یاد پفک نمکی مینو بزرگ، یاد بیسکویت های کرمدار تو بسته بندی زردرنگ، به خیر. یادش به خیر. یاد "آب آب" و "بابا آب داد". یاد "آن مرد به خیر که در باران آمد". یاد ژاله به خیر که از بس به گلش آب داد اون رو پژمرده کرد. تازه فهمیدم که ژاله چه اشتباهی کرده بود. یاد غذای لذیذ به خیر. یاد کبری و کوکب خانم و ریزعلی و امین و... به خیر. کاش میشد به اون روزها برگشت. روزهایی که غم بزرگمان شکسته شدن نوک مدادمان بود.

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 صلاح کار!

خیلی از وقتها ما از خدا میخواهیم که یه چیزی را به ما بده و خیلی هم اصرار میکنیم ولی بعد از اون که خدا شرایطشو درست کرد که بهش برسیم متوجه میشیم که اصرارمون بیخودی بوده و اون چیز اونقدری که فکر میکردیم خوب نبوده و اون وقته که میفهمیم چرا خدا همون اول درخواست ما رو اجابت نکرد. پس بهتره که از خدا بخوایم چیزی که برای ما بهتره و به صلاحمون هستش رو بهمون بده. خیلی از وقتها هم هست که باید از چیزهایی که دوست داریم بگذریم تا چیزهای بهتری به ما بدهند.

هر چه در این بزم نشانت دهند

گر نستانی به از آنت دهند

البته این مطلب در قرآن هم اومده که:

 ما برای بعضی ها چیزهایی بهتر از آنچه فکر میکنند در نظر گرفته ایم که اگر صبر پیشه کنند به آنها عطا خواهیم کرد و خدا صابرین را دوست دارد

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 من که میدانم شبی...

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم؟

 پس چرا عاشق نباشم؟

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قرای نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر

سرزده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم؟

پس چرا عاشق نباشم؟

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 روز معلم.

بی گمان معلم چیزی بسیار فراتر از شمع است. درست است که میسوزد و درست است که نور می بخشد اما بسیار فراتر از شمع است. معلم راه نشان میدهد معلم خود راه است. معلم گذشت می آموزد، ایثار می آموزد، علم می آموزد، ادب می آموزد و عشق می آموزد. روز معلم رو به همه معلم های خوب و عزیز به خصوص به روح بزرگ پدرم تبریک میگم.

هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

بی گمان این شعر حافظ برای معلم ها صدق می کند. یاد همه معلم ها به خیر. از خدا میخوام معلمهام هرجا که هستن سلامت باشند. خانم پاک نژاد، خانم مهندس پور، خانم حقیقی، خانم ربانی، آقای حاجی خطال، آقای گندمکار، آقای آقامیری، آقای اسروش، ، آقای صائب، آقای سخاوت، آقای اسفنده و .... اگه بخوام همه رو بنویسم طولانی میشه. یادشون به خیر. یکی از یکی بهتر بودن این معلمها. باز هم از خدا میخوام که طول عمر با عزت به معلمهام عطا کنه.

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  |
 آه! باران!

آبروی جهان، باران است. چهل رو از بهار گذشته و همچنان از آسمان داره بارون میباره. خدا رو صد هزار مرتبه شکر:

چه زیباست باران وقتی که در قطره هایش عکس او نقش می بندد ...

شعر زیبای "آه باران" از فریدون مشیری:

 

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،

            شهر سوگواران

هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش

ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش:

رنگ این شبهای وحشت را،

        تواند شست آیا از دل یاران؟؟

             چشم ها و چشمه ها خشکند،

                      روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ

                 همچنانکه نامها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران، ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388  |
 باور

سلام. حقیقت این است که انسانهای بزرگ آرزوهای بزرگ و انسانهای کوچک آرزوهای کوچک دارند. مرد بزرگ درد بزرگ دارد و مرد کوچک درد کوچک. محدود کردن خودمان در حصار آرزوهای محدود جز هدر دادن عمر و بر باد دادن استعدادهامان هیچ نتیجه ای ندارد، الا پشیمانی از اینکه چرا به چیزی خرد بسنده کردیم؟ بی گمان نیل به آرزوهای بزرگ نیازمند تلاش وافر و همت عالی است و مانع رسیدن به آرزوها نا امیدی است.

ای باغ بزرگ نا امیدی کفرست

تا در دل خود راز شکفتن داری

 اما در این میان نیرویی در جهان ساری و جاری است که ما را به سوی هدف سوق می دهد.

دیده ای عبرت بین که همواره در پی دیدن حکمت های نهفته در زندگی های خود ودیگران است به راحتی دستی غیبی را که نام تقدیر یا اقبال یا عنایت خداوند بر او نهاده اند، می بیند و در می یابد که همواره انسانهای بلند همت که همیشه آرمانهای متعالی برای خود و آینده شان در نظر گرفته اند با کمک این نیروی ماورایی در مسیر نیل به هدفشان موفق می شوند. به شرط اینکه باور کنند.

"باور" واژه ای است بسیار بزرگ. شاید رمز موفیت هر انسانی "باور" باشد. باور چیزی که میخواهد بدان دست یابد. باور توانایی خویشتن و باور یک نیروی غیبی و اطمینان به او. در ادبیات دینی شاید بتوان کلمه ایمان را معادل باور دانست. یعنی ایمان به خداوند همانا "باور" داشتن اوست. و اطمینان به اوست. همچنین در یک رابطه شرط دوام ارتباط یا عشق، "باور" داشتن همدیگر است. باور چیزی است که مدتها بعد از عشق بوجود می آید اما شرط دوام عشق است. پس برای رسیدن به هدفهای متعالیتان خود را باور کنید، و در آن میان دست نامرئی جهان را که میخواهد شما را به پیش براند نیز باور کنید و اگر روزی قصد خوشبخت کردن کسی یا خوشبخت شدن با کسی را داشتید همدیگر را باور کنید. 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 باز آمدم!

بسم الله الرحمن الرحیم

نون والقلم و ما یسطرون

نون،  قسم به قلم و هر آنچه می­نگارد.

درود. دیگر بار دل را هوای نگاشتن به سر افتاده و برآنست که بگوید آن حکایت را که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش. گویی قلبم لیاقت قلم را باز یافته و حاکم آن باز مرا محکوم به حک کردن الفبای دلتنگی بر صفحه ای هرچند سنگی، می نماید.

شاید اینقدرها پیچیده نباشد ولی چیزی که نمیدانم چه بود باز مرا به اینجا کشاند

 

باز آمدم بازآمدم تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

زآغاز عهدی کرده ام تا جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 آخرین پست!

وداع!

سلام. سلامی که از آن بوی خداحافظی می آید.

دوستان خوب من لحظات تلخی دارم. این آخرین پستم خواهد بود. به این زودی دیر شد. به باور دل ناباورم نمیگنجد... .

روزی که اولین مطلب رو تو این وبلاگ نوشتم تقریباً یک سال پیش بود. حال من در اون روزی که اولین پستم رو نوشتم با امروز که آخرین پست رو میخوام بنویسم اصلا قابل مقایسه نیست. اون روز اصلا فکر نمی کردم که اینطور با این فضا ارتباط برقرار کنم و فکر نمیکردم این دنیای مجازی بیاد و بخشی از حقیقت زندگی من و زندگی حقیقی من بشه و فکر نمیکردم که روزی اینقدر بلاگمو دوست داشته باشم که دل کندن از اون برام سخت باشه و فکر نمیکردم که به این زودی بخوام ازش فاصله بگیرم. راستش خودم هم هنوز دقیقا نمیدونم به چه دلیل دارم نمیخوام آپ کنم فقط یه ندا به من میگه که دیگه نباید آپ کنم. من از ساختن وبلاگم چندین هدف داشتم که خوشبختانه و به لطف خدا به خیلی از هدفام رسیدم، اما الان احساس میکنم که ادامه کارم باعث دور شدن از هدف نهاییم میشه. هدفی که به خاطر اون از چیزهایی گذشتم که فکر نمیکنم گذشتن از اونا برای هرکسی کار ساده ای باشه. ولی اون هدف ارزشش رو داشت و هنوز هم داره. ارزش داره که به خاطرش این بار هم رو دلم پا بذارم و از این وبلاگ بگذرم. فکر میکنم گفتن و شنیدن حرفهای تکراری برای من و شما هیچ سودی نداره. خیلی از گفتنی ها ناگفته موند. البته ناگفتنی ها و حرفهای برای نگفتن که هرگز نگفتم خیلی بیشتر از گفتنی ها هستند. حرفهایی نگفتنی که به قول دکتر شریعتی سرمایه ماورایی هر انسانند. حرفهایی که گویی نباید سر به ابتذال گفتن فرود بیارند و باید همیشه چونان رازی سر به مهر باقی بمانند. حرفهایی از جنس باران و حرفهایی از خود باران. بارانی که همیشه رازی همراهش بوده. بارانی که آدم رو به یاد خیلی چیزا میندازه. کاش وقتی باران میباره از همدیگه و از خوبی ها و از خدای خوبی ها یاد کنیم. یاد کنیم از کویر سینه ای که عمری است محتاج قطره ای بارانه.

 

خوبه این آخر کار یه چیز هم در مورد اسم وبلاگم و اینکه چرا اسمشو باران سبز گذاشتم بگم. یاد اون موقع که اسم وبلاگم رو انتخاب کرد به خیر! چه عالمی داشتم. اون زمان برای من "باران" فقط به معنی باران نبود. برای دل من باران یک دنیا عشق بود. و  واژه "سبز" هم فقط اسم یه رنگ نبود. و یک شعار هم نبود. برای من "سبز" نشانه ی یک دنیا پاکی بود. و "باران سبز" برای من به معنای یک دنیا "عشق پاک" بود. عشقی پاک پاک. عشقی که با اشک تطهیر شده بود. امان از چشم زخم دنیای دنی و فریاد از تقصیر تقدیر. بر خلاف میل و عادتم که همیشه سعی میکردم در برابر تقدیر مقاومت کنم و از زمان جلو بزنم گویی این بار باید همه چیز رو به زمان و به تقدیر بسپارم.....

از همه پستهام خاطرات زیادی دارم و هر وقت مطالب قبلیم رو مبیبنم تمام اون خاطرات تلخ و شیرین برام زنده میشن. خوشحالم که هیچ کدوم از نوشته هام رو بدون عشق ننوشتم و خوشحالم که در همه نوشته هام حرفهای دلم رو گفتم. از میان اون پستها چند تاشون رو بیشتر از بقیه دوست داشتم و دارم و در اونها بیشتر از بقیه عشق بوده.

بازگشت، منتظر چه؟،روزمرگی، دلنوشته....،، دوست دارم، صبح، فقط یک دوبیتی؟ یاد آر کجا دیگر گلی همچون تو روید؟ از خدا به انسان عشق، بازهم منزوی اما این بار... ، وفا در موسیقی امروز وقتی تو نیستی ، همچنان دوستت دارم! ، راز سر به مهر ، صبر بلبل، آخرین توشه ، من و تو ما نشویم؟؟ و دور عشق

پستهایی هستند که بیشتر از همه دوستشون دارم.

 

اینم بگم که شاید در آینده دو باره باران سبز رو آپ کردم. البته آینده ای که گفتم معلوم نیست کی اتفاق خواهد افتاد. ممکنه یه ماه دیگه شاید هم چند سال دیگه و شاید هم هرگز... . فقط کافیه که دوباره دلیلی برای نوشتن پیدا کنم دلیلی که ارزش نوشتن داشته باشه. شاید یه حرف تازه و یا یه اتفاق خاص دوباره منو به اینجا برگردوند. امیدوارم این اتفاقی که نمیدونم چیه یه اتفاق خوشایند باشه. در آخر از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتند و با نظراتشون، پیشنهاها و انتقادهاشون خوشحالم کردند و یا وبلاگ من رو جز پیوندهای بلاگ خودشون گذاشتند، ممنونم. امیدوارم روزگار به کامتون باشه و همیشه موفق و پیروز باشید. از همتون میخوام که برام دعا کنید. دعا کنید در مبارزه ای که شروع کردم شکست نخورم. همیشه گفتن جمله خداحافظی و کلام آخر مشکله. مخصوصا خداحافظی از چیزی یا از کسی که دوستش داری. آخرین دلنوشته ام و پس از آن کلام نصرت رحمانی حرف آخر وبلاگ باران سبزه:

نازنینم!

به نمناکی چشمانم سوگند

که دیگر

وقت تنگ است

و اینجا، نه جای درنگ است

تمام هستی ام را به تو،

                  تو را به خاطره

                         و همه را به خدا می سپارم

                                           من رفتنی ام ...

 

بنگر چگونه دست تکان میدهم

                                   گویی مرا برای وداع آفریده اند....

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  |
 من و تو ما نشویم؟؟

ای دوست!

یادت می آید

 دلم با شوق فریاد کشید:

  "چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم؟"

 این دل ساده من،خبر از كينه ي تقدير نداشت،

 از شبیخون بلا فارغ بود،

    او به کابوس پریشان خویش هم حتی نمی دید

            اینچنین درها به رویش یک به یک دیوار گردند.

روزهایی از پی دیروز آمد

تا چنین روزی رسید، تا که امروزی رسید

اینک ای دوست!

 بر سرسینه من سر بگذار و دلت را به دل من بسپار  
                   

    گوش کن قصه مغموم دلم

که چه آهسته چنین می نالد:

  "كيست آن كس كه نخواهد من و تو ما نشويم؟"

 

 

یاد ایام وصالت خود ز هجران بدتر است

یادباران از کویر خشک و سوزان بدتر است

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 دور عشق

        تنهایی،

               نگاه،

                   شوق دیدار دوباره،

                        غم پنهان،

                            اشک،

                                 نگاه،

                             سلام،

                      سکوت،

                وداع،

            اشک،

        تنهایی

این است داستان عشق که در تنهایی می آید و با تنهایی هم پایان
می یابد.

 

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 رفتن یا ماندن؟

سلام. مدتها این سوال برام وجود داشت که اگر بخواهیم کاری رو انجام بدیم یا به یه هدفی برسیم اما در راه رسیدن به اون متوجه بشیم که انگار خدا داره یه موانع و یا مشکلاتی رو جلوی پای ما میذاره، حکمت این موانع چیه؟؟ جواب این سوال دو حالت داشت و دو راه جلوی پای ما میذاشت و من نمیدونستم که کدوم راه را باید انتخاب کنم. آن دو حالت این بودند که حالت اول میگفت که، موانع، هشدارهای خدا هستند و میخوان ما رو از این موضوع آگاه کنند که هدفی که داریم به صلاحمون نیست و باید ازش دور بشیم و خود بخود راهی که جلو پامون میذاشت دور شدن از هدف و منصرف شدن از رسیدن بود. و حالت دوم این بود که : هدف ما یه چیز متعالیه که رسیدن به اون شایستگی میخواد بنابراین موانع پیش آمده برای این هستند که صلاحیت ما سنجیده بشه و در صورت پشت سر گذاشتن این موانعه که لیاقت رسیدن به هدفمون رو پیدا میکنیم، که این حالت راهی که جلو پامون میذاشت تلاش بیشتر و پشتکار بیشتر و صبر و تحمل و گذشتن از خیلی چیزها بود.

واقعا در این جور مواقع چه باید کرد؟؟؟ باید رفت؟ یا باید تغییر مسیر داد؟

 یه دوست داشتم که همیشه از راهنماییهاش استفاده میکردم و میکنم. وقتی این سوال رو ازش پرسیدم: گفت اول از خوب بودن هدفت اطمینان حاصل کن اگه بازهم تردید داشتی مشورت کن و اگه بازهم جای تردید برات مونده بود استخاره بگیر.

سال گذشته بود که موقع خوندن کتاب مکتوب نوشته پائولو کوئیلیو سوالات خودم رو  در بخشی از  اون کتاب دیدم که کوئیلیو اینطور نوشته بود:

اگر چیزی خوب پیش نمیرود فقط دو توضیح برای آن وجود دارد: یا مقاومت شما آزموده می شود، و یا باید جهت خویش را تغییر دهید.

اما جواب کوئیلیو برای فهمیدن اینکه ما در کدامیک از شرایط بالا قرارداریم این بود که:

 برای آنکه بفهمید کدامیک از دو فرض متضاد بالا صحیح است از سکوت و نیایش استفاده کنید. اندک اندک، همه چیز به گونه غریبی روشن می شود، تا اینکه قدرت کافی برای گزینش می یابید. هنگامی که تصمیم گرفتید راه دوم را کاملا فراموش کنید و پیش بروید. چون خداوند پروردگار شجاعان است.

امیدوارم که اگر روزی بر روی چنین دوراهی موندیم بتونیم راه درست را انتخاب کنیم. واقعاً تردید چیز سختیه. در آخر برای تلطیف این پست یه غزل از خواجه پیشکشتون میکنم. این غزل بیتهای زیبای زیادی داره که تودل هرکدومشون به اندازه یه کتاب حرف هست. امیدوارم لذت ببرید:

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

که ما دو عاشق زاریم و کارما زاریست

در آن چمن که نسیمی وزد ز طره دوست

چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق

که مست جام غروریم و نام هشیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست

که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه ایست نهانی که عشق از آن خیزد

که نام آن نه لب لعل خط زنگاریست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

هزار نکته در این کارو بار دلداریست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرد

قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست

برآستان تو مشکل توان رسید آری

عروج بر فلک سروری به دشواریست

سحر کرشمه چشمت به خواب میدیدم

زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ

که رستگاری جاوید در کم آزاریست

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه نهم بهمن 1387  |
 آخرین توشه!

روزی از همین روزها

همین روزهای بی سلام    زود یا دیر

در یکی از همین کوچه ها

همین کوچه های ناتمام        نزدیک یا دور

کوله بار هستی ام را بر زمین می گذارم

و یک به یک توشه هایش را در می آورم

 گمان می کنم آخرین چیزی که در آن بماند تو باشی

آنگاه به آرامی تو را هم چون گلی نازک بیرون می آورم

و سپس خود سبکبار راه آسمان در پیش می گیرم

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه ششم بهمن 1387  |
 خاطرات!

سلام. همونطوری که یادآوری خاطرات شیرین گذشته تلخه و آدم رو وادار میکنه که افسوس روزهای گذشته رو بخوره، در عوض بعضی وقتها یادآوری خاطرات تلخ گذشته خوبه. چون آدم میفهمه که چه شرایط بدی رو داشته یا چه ناراحتی ها  دردهایی رو داشته یا چه آدمهای بدی دورو برش بودن و... پس قطعاً خوشحال میشه که اون سختی ها ازش دور شدند. یه مدت بود خاطرات روزانه ام رو مینوشتم ولی فقط خوب هاشو مینوشتم. بعد هروقت نگاشون میکردم دلم میگرفت و همش حسرت اون روزها رو میخوردم. بعد تصمیم گرفتم که یه مدت همه ی اتفاقات تلخ و شیرینی  رو که برام اتفاق میفته یادداشت کنم. الان بعضی وقتها که با خودم میگم که یادش بخیر قبلا چه چیزهای خوبی داشتم و حیف شد که اونها رو ازدست دادم و میخوام غصه بخورم، بر میگردم به یاداشتهام و میبینم که در کنار اون چیزهای خوب چیزهای تلخی هم بودن که خوشبختانه اونها از من دور شدند و این آرامم میکنه و کاری میکنه که دیگه حسرت زمان از دست رفته را نخورم و با خودم فکر نکنم که شرایط گذشته ام خیلی خوب بوده و خوشبختانه که خیلی از سختی ها و نامرادی ها و نامردمی ها و بد کردن ها و غرورها و نزاع ها و غم ها و طعنه ها و ... تموم شد. به قول حافظ عزیز:

آن همه نازو تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 زمستان!

زمستان، شاهکار مهدی اخوان ثالثه. شعری جاودان که اگر هزار بار هم اونو بخونم خسته نمیشم. تازه از اون موقعی که استاد شجریان با آهنگسازی فوق العاده استاد حسین علیزاده این شعر رو خونده هزار برابر باهاش حال می کنم. الان هم دارم این کار رو گوش میکنم و لذت میبرم. شما هم بخونید و لذت ببرید. تشبیه های زیبایی مثل تشبیه شفق به  یادگار سیلی سرد زمستان یا کوتاهی سقف آسمان و قندیل سپهر و.... . دیوانه کننده ست.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

 
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است  

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  |
 یک غزل و چند شاه بیت از خواجه!

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت زلحد رقص کنان برخیزم

خیزو بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

*****

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

*****

بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند

نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین

****

هوای کوی تو از سر نمی رود آری

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه نهم دی 1387  |
 دریا!

سلام. چند روز پیش کنار دریا بودم. غروب دریا واقعا زیباست. هم به آدم آرامش میده و هم آدمو به فکر میبره و هم یه خرده دلگیره. یاد شعر زیبایی از محمدعلی بهمنی افتادم که دعوت میکنم اونو بخونید.

خوش به حال من ودريا و غروب و خورشيد
 و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد
رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد
به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد
 ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
منكه حتي پي پژواك خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یکم دی 1387  |
 
  سلام.

به قول مرحوم امين پور: "اين روزها كه ميگذرد شادم. شادم كه اين روزها ميگذرد..."  .

نميدونم چرا همه ي شاعران هر وقت حرف زيبايي بوده از بهار صحبت كردند و هر وقت كه ميخواستن از سختي و سياهي و غم و غصه صحبت كنند پاي پاييز و زمستون رو وسط كشيدند. مگه پاييز و زمستون چشونه؟ من كه خودم خيلي خيلي اين دوفصل رو دوست دارم. مخصوصاً شبهاي سرد اونهارو. مگر نه اينه كه همه دنبال آرامش ميگردند؟ اگه اينطوريه خب چه چيزي بهتر از سكوت اين شبها به آدم آرامش ميده. تازه از اون قشنگتر موقعيه كه بارون مياد. واقعاً لذت بخشه. خلاصه شاعري رو نديدم كه از زيبايي اين دوفصل زيبا صحبت كنه. اگه شما شعري سراغ داريد به من بگيد خوشحال ميشم. چشمها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد. (البته اخوان ثالث يه شعر داره كه درباره ي پاييزه ولي شايد اون به جاي يه توصيف زيبا نگرانه از پاييز يه طعنه به پاييزباشه ). بگذريم. كلا اينو ميخوام بگم كه من اين شبها رو خيلي دوست دارم و از شبهاي اين دوفصل خيلي خاطره خوب دارم. پياده روي هم تو اين شبها خيلي حال ميده مخصوصا اگه يه موسيقي ملايم همراش باشه. در آخر يه شعر از كتاب "گلها همه آفتابگردانند"، سروده قيصر امين پور مهمونتون ميكنم. حتماً خوشتون مياد. خوش باشيد.

    اگر مي توانستم
    اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
    اگر دفتر خاطرات طراوت
    پر از ردپاي دقايق نبود
    اگر ذهن آيينه خالي نبود
    اگر عادت عابران بي خيالي نبود
    اگر گوش سنگين اين كوچه ها
    فقط يك نفس مي توانست
    طنين عبوري نسيمانه را
    به خاطر بسپارد
    اگر آسمان مي توانست يكريز
    شبي چشم هاي درشت تو را جاي شبنم ببارد

    اگر ردپاي نگاه تو را
    باد و باران
    از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد
    اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد
    اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
    براي كسي باز مي كرد
    و مي شد به رسم امانت
    گلي را به دست زمين بسپريم
    و از آسمان پس بگيريم
    اگر خاك كافر نبود
    و روي حقيقت نمي ريخت
    اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد
    اگر كوه ها كر نبودند
    اگر آبها تر نبودند
    اگر باد مي ايستاد
    اگر حرفهاي دلم بي اگر بود
    اگر فرصت چشم من بيشتر بود
    اگر مي توانستم از خاك
    يك دسته لبخند پرپر بچينم
    
تو را مي توانستم
    اي دور
    از دور
    يك بار ديگر ببينم !

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه شانزدهم آذر 1387  |
 نجوا!

هرچه گفتيم جز حكايت دوست

در همه عمر از آن پشيمانيم

خدايا! ببخش مرا اگر به وعده ام وفا نكردم. ببخش اگر توبه ها شكستم. ببخش اگر هنگام خوشي از ياد تو غافل شدم و در سختي ها با ياد تو بودم. چه بي شرمم من كه مدعي بودم :

 عهد ما با تو نه عهدي كه تغير بپذيرد

 بوستانيست كه هرگز نزند باد خزانش

اما عهدها شكستم. خدايا طعم تلخ دوري از تورا گاهي چشيده ام. ياريم كن ديگر نچشم. ببخش اگر جز از تو ياري خواستم. آيا جز اين است كه اظهار نياز جز به تو گناه است؟؟ خدايا گناهكارم. خدايا جز از تو و  از تو هم جز تو نميخواهم. حيف است كه با چنين زبان الكني با چون تويي نجوا كرد، پس حرف دل خود را از لسان غيب برايت مينويسم:

 روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست

منت خاک درت بر بصری نيست که نيست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست

تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی

سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست

تا دم از شام سر زلف سياهت نزند

با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست

من از اين طالع شوريده برنجم ور نی

بهره مند از سر کويت دگری نيست که نيست

از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست

مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست

شير در باديه عشق تو روباه شود

آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زير صد منت او خاک دری نيست که نيست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست

غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نيست که نيست

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دوازدهم آذر 1387  |
 راز سر به مُهر

عمري مرا به مهرو وفا آزموده است

داند من آن نيم كه رو كنم به هردري

او نيز مايل است به عهدي وفا كند

اما اگر خدا بدهدعمر ديگري

 و اما خواجه مي فرمايد:

ترسم كه اشك درغم ما پرده در شود

وين راز سر به مُهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود وليك به خون جگر شود

 بگذريم....

     *******

چگونه تورا فراموش كنم وقتي كه هنوز موج آرام نگاهت وجودم را مي لرزاند و ساحل آرام عقل مرا به تلاطم ميكشاند

چگونه تو را فراموش كنم وقتي كه هنوز نامت مرا از خود بيخود مي­كند.

چگونه تورا فراموش كنم وقتي كه حتي خيالت قرارم را مي ربايد.

و چگونه تو را فراموش كنم كه تنها ياد توست كه مرا زنده نگه مي دارد.

 

هرگز نمي روي زنظر اي گل سپيد

هرچند سيه كرده غمت روزگار من

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفتم آذر 1387  |
 دروغ!

یکی بود یکی نبود. در روزگار پیشین مردی بود که به هوای پیدا کردن همسر دلخواهش از شهر خود بیرون زد و راه سفر در پیش گرفت تا دلبر دلربا و معشوقه ی فریبا یی بیابد. از سرزمینهای بسیاری گذشت اما یار دلخواه را نیافت. مرد همچنان به کوشش خود ادامه می داد تا اینکه روزی که از کنار دهی می گذشت چشمش به دختری افتاد که در زیبایی بی مانند بود. مرد هم در یک نگاه به یکباره دل و دین را به او باخت. سراسیمه جلو رفت و داستان زندگیش را برای او تعریف کرد. و به دختر گفت که تو زیباترین زن جهانی و خدا هیچ کس را زیباتر از تو نیافریده. زن به او گفت تو دروغ می گویی و به این حرف خود ایمان نداری. اما مرد زیر بار نمیرفت. و همچنان روی حرف خود اصرار می­کرد. زن به او گفت که از من زیباتر هست و تو از من زیباتری را که دیدی مرا رها کرده و سوی او می روی. مرد همچنان قبول نمی کرد. تا اینکه زن به  او گفت به تو ثابت می کنم. و ادامه داد که من خواهری دارم که بسیار زیباتر از من است که اگر او را ببینی به او دل می بازی و الان هم از پشت سر دارد به تو نزدیک می­شود. به محض شنیدن این جمله که خواهرم پشت سر تو است مرد به عقب برگشت تا نگاهی کند و خواهر را ببیند اما به جز صحرا چیزی ندید.... زن در حالی که به سمت خانه برمی­گشت به مرد رو کرد و گفت نگفتم دروغ می­گویی. اگر باور دل تو این بود که من زیباترینم هرگز بر نمیگشتی و زیباتر از منی را جستجو    نمی کردی. برو که دنبال هوسی....

عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز

زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 غم عشق ...

سلام. گر غصه ی روزگار گویم  بس قصه ی بیشمار گویم. با اینکه چند وقته از حافظ دلگیرم که اونم دلیلی داره اما الان میخوام یه غزل ناب از حافظ بنویسم. البته شنیدن این غزل با صدای استاد شجریان زیبایی و سوز این شعر رو صد چندان میکنه.

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد؟

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام میم ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد؟

 

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |
 ضیافت!

سلام. چند وقت پيش كتابي مي­خوندم با عنوان "ضيافت" يا "درس عشق از زبان افلاطون" ترجمه محمود صناعي، كه خيلي زيبا و پربار بود و خيلي خوب هم ترجمه شده بود. ضيافت كه يكي از شاهكا­رهاي افلاطون هستش حكايت يك مهماني رو ميگه كه در آن چند نفر آدم خبره درباره عشق صحبت كردند. آگاتون، فدروس،اروكسي ماخوس، پوزانياس، اريستوفانس، الكيبيادس و سقراط و چند نفر كه از آنها به عنوان گروهي ميخوارگان ياد شده، حاضران جلسه هستند كه در خانه­ي آگاتون جمع شدند و در باره ي عشق حرف هاي خوبي زدند. توصيه ميكنم اين كتاب رو حتما بخونيد. با اينكه خيلي كوتاهه ولي بسيار پرمحتواست. الان هم قصد دارم  يه قسمت از سخنان فدروس پيرامون عشق رو براتون بنويسم:

"... اصولي كه راهنماي زندگي مردان شريف است، نگهباني قويتر از عشق ندارد. نه خويشاوندان نه مال و نه جلال در ميان مردمان كاري را كه از عشق ساخته است نتوانند كرد.

از اصولي كه گفتم منظورم حس شرف و حرمت ذات است كه بي آن از افراد و اجتماعات هيچ كار بزرگي ساخته نيست. اگر عاشق به كاري دست زند كه با شرف سازگار نباشد از اينكه معشوق او از اين امر آگاه شود بيش از آن  درد و رنج مي­كشد كه پدر و مادر و دوستان و همه ي كسان ديگرش از آن خبردار گردند. معشوق نيز اگر به شرف او لطمه وارد آيد بيش از همه پيش عاشق شرمگين مي­شود. اگر ممكن باشد كاري كنيم كه سپاهي يا دولتي همه از عاشق و معشوق مركب باشد، آنها بهترين جنگاوران و حكمرانان مي­شوند. وقتي دوش به دوش هم مي­جنگند، هر چند عده ي آنها كم باشد بر جهاني فائق مي­آيند. چرا كه كدام عاشق است كه وقتي مي­خواهد از ميدان جنگ بگريزد و سلاح خود را به زمين افكند، ترجيح ندهد كه همه ي جهان بر او خيره شوند تا اينكه معشوقش او را درآن حال ببيند؟ عاشق حاضر است هزار بار بميرد ولي نگاه معشوقش در اين خواري بر او نيفتد. و كدام عاشق است كه ساعت خطر به دفاع از معشوق و به مقابله ي با مرگ بر نخيزد و راه گريزدر پيش گيرد؟ در پيش نگاه معشوق، ترسوترين مردمان دل شير خواهند يافت و از عشق الهام خواهند گرفت. آن شجاعت را كه هومر مي­گويد بخشش آسماني است كه خدا در دل پهلوانان برگزيده­اش مي­دمد، عشق مي آفريند. عشق مردان را وا مي­­دارد كه براي معشوق خود بميرند و زنان را نيز"

البته قسمت هاي زيباي كتاب زياد هستن مخصوصاً نطقي كه سقراط داره. اگه ايشالا وقت داشتم قسمتهايي از حرفهاي سقراط رو هم براتون مي­نويسم.

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 

سلام.  چند وقته دل و دماغ آپ كردن ندارم يا بهتر بگم وقت نميكنم كه آپ كنم. متاسفانه كارهاي روزانه و حواشي زندگي كه گاهي وارد متن زندگي ميشوند آدم رو دچار روزمرگي مي­كنند و فرصت مطالعه و فكركردن رو از آدم مي­گيرند. راستي يه مطلب ديگه ميخواستم بگم و اون اينه كه براي يكي ازدوستام كه خيلي دوستش دارم وخيلي در حقم لطف كرده مشكل بزرگي پيش اومده كه از همتون درخواست دارم كه دعا كنيد مشكلش حل بشه. الانم به مناسبت سالروز درگذشت شاعر بزرگ معاصر قیصرامین پور یکی از زیباترین شعرهای ایشون رو تقدیمتون میکنم: 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 همچنان دوستت دارم!

... و انسان در برابر عظمت این واژه ها احساس حقارت می کند. وازه هایی همچون تردید، امید و یا ایثار. آنکه در زندگی دچار تردید شده است می داند که چه دردی است اگر به سرعت درمان نگردد. و می داند که تردید چه منزلگاه  بدی است و چه احساس سنگینی است.  آنکه از اوج ناکامی با مرکب امید به اوج کامیابی رسیده است می داند که امید چه معجزه هایی در دل خود دارد و چه مرهمی بر زخمها می نهد و اوست که می فهمد امید همان باور است و باور همان پیروزی.  آنکه با ایثار خویش به اختیار جز کوله بار گناه و اشتباه خود بار گناه دیگران را نیز بر دوش می نهد و به جان می خرد می داند که ایثار بر خلاف تردید، باید منزلگاه باشد و اوست که می داند گذر از ایثار، مرگ گذشت است و تولد ندامت، و الحق  چیزی که سود ندارد پشیمانی است.

دلشكسته ام اما، همچنان دوستت دارم

از تو خسته ام اما، همچنان دوستت دارم

همچنان که شد معنا بی تو عشق و خاموشی

با تو میشود معنا : "همچنان دوستت دارم"

خسته شد دل از تردید، واژه در دهان خشکید

مانده در پس لبها : "همچنان دوستت دارم"

من چرا چنین شادم؟،  چون چنین دلم خوانده   

معنی نگاهت را: " همچنان دوستت دارم"

وه! نگاه شمع آخر، شعله زد به پروانه

ای نگاه بی پروا همچنان دوستت دارم

دل ندیده هیچ از تو جز سکوت و خاموشی

یا "چرا" و یا "آیا" : همچنان دوستت دارم؟

قلب سنگیت روزی شیشه ی دلم بشکست

دلشکسته ام اما همچنان دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هجدهم مهر 1387  |
 منزوی و شجریان

 با 5 روز تاخیر میخوام تولد دو عزیز و دو بزرگ و دو استاد رو به دوستدارانشون تبریک بگم. و برای یکی آرزوی آرامش و آمرزش و برای دیگری هم آرزوی طول عمر و سلامت کنم. اول مهر ماه سالروز تولد استاد محمدرضا شجریان (مشهد-1319) و استاد زنده یاد حسین منزوی (زنجان-1325) بود. از هنر این دو هرچه بگم کم گفتم.

استاد شجریان؛ مرحوم فریدون مشیری لقب خسرو آواز ایران را بهشون دادند و الحق که سزاوار چنین لقبی هستند. سالهاست که خسرو آواز ایران با هنر بی همتا، صدای آسمانی و از همه مهمتر شخصیت وارسته شون در دل مردم جا گرفتند. و چه بسیار آدمهایی که روحشون با این صدا به سرزمین هایی ماوراء این جهان سفر کرده و این صدا بال و پری برای پرواز دلشون شده. چندین ساله که هنر استاد شجریان مرهم زخم دل خستمه. چه در غم هام و چه در شادی هام این صدا کمکم کرده. موقعی که استاد شعری از حافظ یا سعدی و یا هرکس دیگه میخونه حس میکنم که کلمات شعر جان دوباره ای میگیرن و میان توی دلم میشینن. مخصوصا موقعی که از حافظ میخونه. آدم احساس میکنه این خود حافظه که داره شعرشو میخونه و ... چی بگم. این حقایق احساس محض هستند و از اونجا که "قلم را آن زبان نبود که سرعشق گوید باز" قلم من نمیتونه حسم رو بگه. برای من مطرب عشق شعر حافظ، استاد شجریانه:

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

 امیدوارم خدا همیشه سایه ی استاد رو بر روی هنر این سرزمین نگه داره تا دل خیلی ها مثل من با هنرایشون آرام و قرار بگیره.

 

واما حسین منزوی. حسین منزوی شاعر توانا و خلاق همروزگار ما بود که نوآوریهاش در غزل مورد توجه خیلیها قرار گرفت و خیلی ها به سبک و سیاق او برای سرودن شعر روی آوردند. البته منزوی به خاطر خلق و خوی خاص خودش اهل تبلیغ و شلوغ کاری نبود و شاید به این دلیل به اندازه ای که حقش بود شناخته نشد و اونطور که باید مشهور نشد. منزوی شاعریه که همیشه تونستم حرف دلم رو تو شعراش پیدا کنم. حیف که دیر شناختمش. روانش شاد. در اینجا می خوام یکی از شعرهای معروف زنده یاد منزوی رو بنویسم. خودتون نوآوری ها و ابداعات ایشون رو چه در وزن شعر و چه در معنای شعر متوجه خواهید شد. در ادبیات ما مخصوصا در شعر گذشتگان ما از عشق پروانه به شمع زیاد گفته شده، ازعشق بلبل به گل زیاد گفته شده، اما تا حالا کسی از عشق پلنگ به ماه چیزی گفته؟؟؟  منزوی دلش رو به پلنگ و عشقش رو به ماه تشبیه میکنه. میدونید که پلنگ در شبهای مهتابی خودش رو به جای بلندی میرسونه و پنجه اش رو به طرف ماه پرت میکنه تا اونو بگیره. اما نمیتونه و پنجه به فضای خالی میزنه. چه تعبیر و تشبیه بدیعی. یا داستان کرم کوچک ابریشم که همتون اونو میدونید. بیشتر از این منتظرتون نمیذارم. شعر رو بخونید و لذت ببرید. بیت آخرش فوق العاده ست:

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد

که عشق – ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود

                   *****

گل شکفته! خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیانِ به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود

                     *****

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه پنجم مهر 1387  |
 حال دل!

سلام. خيلي از حرفها هستن كه آدم نميتونه اونا رو بگه يا نميدونه چطوري اونا رو بگه. ولي خوشبختانه آدمهايي بودند كه حرفهاي ما رو قبل از خودمون گفتن و البته خيلي هم زيبا گفتن. بهتره ديگه چيزي نگم و از زبون اين بزرگان حرف دلم  رو بگم.

اول حافظ :

ياري اندر كس نمي بينيم ياران را چه شد؟

دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد؟؟؟

كس نميگويد كه ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد؟؟؟

و يا :

نميبينم از همدمان هيچ برجاي

دلم خون شد از غصه ساقي كجايي؟؟

رفيقان چنان عهد صحبت شكستند

که گويي نبودست خود آشنايي

بياموزمت كيمياي سعادت

ز هم صحبت بد، جدايي، جدايي

 

و بعد از حافظ نوبت منزويه كه حال دلم رو از زبانش بگم:

مرا نديده بگيريد و بگذريد از من

كه جز ملال نصيبي نميبريد از من

زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت

كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من

عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز

در انتظار نفس هاي ديگريد از من

خزان به قيمت جان جار مي زنيد، اما

بهار را به پشيزي نميخريد از من

و آخرين حرف دلم رو با شعر اخوان بزرگ میگم :

قاصدك هان!

چه خبر آوردي؟

از كجا  وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي اما، اما

گرد بام و در من بي ثمر مي گردي.

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديّار و دياري،

باري

برو آنجا كه بود چشم و گوشي با كس

برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك در دل من همه كورند و كرند

 

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و سوم شهریور 1387  |
 وقتی تو نیستی...
  وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها…

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

  

 

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها…

هرروز بی تو

روز مباداست

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پنجم شهریور 1387  |
 بازهم منزوی! اما اینبار...

سلام. حسین منزوی برای من شاعر خیلی عجیبیه. چون هر حالی که داشته باشم میتونم اون رو در شعراش ببینم. و حیف بود که خیلی زود از بین ما رفت. به قول یکی دوستمون علی آقا که با نظراتش خوشحالم میکنه : منزوی یه ساحر بود پیش از آنکه یه شاعر باشه. تو همه ی شعراش چند شاه بیت خیلی عالی وجود داره.نمیدونم غزل زیر به مذاق شما خوب هست یا نه ولی برای من که خیلی زیباست و البته عجیب. امیدوارم ازش خوشتون بیاد

دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد؟

چه شد که بین من و تو چنین نفاق افتاد؟

زمان به دست تو پایان من نوشت، آری

مسیر واقعه این بار از این سیاق افتاد

دو رودخانه ی عشق من و تو شط شده بود

ولی دریغ، که راهش به باتلاق افتاد

خلاف منطق معمول عشق بود، انگار

میان ما دو موازی که انطباق افتاد

جهان برای همیشه سیاه بر تن کرد

شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد

شکر به مزمزه چون شوکران شود، زین پس

مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد

خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است

چرا که دیدن تو در این فصل اتفاق افتاد

پس از تو جفت سرنوشتی و سرشتی من

غریبواره ی تو تا همیشه طاق افتاد

تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی

که با جدایی تو بینشان طلاق افتاد

هوای تازه تو بودی و نفس تو و بی تو

دوباره بر سرم آوار اختناق افتاد

"به باور دل ناباورم نمی گنجد

هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد"

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 خواب دیدار تو

غزل "خواب دیدار تو" از زنده یاد حسین منزوی تقدیم به همه ی عاشقان :

دیده ام خورشید را در خواب، تعبیرش تویی

خواب در یاد شب مهتاب، تعبیرش تویی

گیسوانت را به گرد گردن من، حلقه کن

اوست! ای که خواب پیچ و تاب، تعبیرش تویی

از معبّرها نمی پرسم که خواب صبح وصل

عشق من ! بی رمل و اسطرلاب، تعبیرش تویی

خوب من! خواب ترا دیدن دراین دنیای بد

چون گل روییده در مرداب، تعبیرش تویی

خواب دیدار تو و فریاد های من، که: آی!

رفتم از دستت! مرا دریاب! تعبیرش تویی

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 نحن اقرب الیه من حبل الورید!

اهل دل می گویند: اندیشه کردن در ذات حق و چیستی خدا باطل است و کار بیهوده ای است. اما دلیل آن نه به این خاطر است که فکر ما کوتاه است و  مرتبه ی خدا بسیار بالاتر از آن است، بلکه دلیل آن، این است که خداوند فرمودند: "نحن اقرب الیه من حبل الورید" یعنی   "ما از رگ گردن به او نزدیکتریم"، پس هرچه انسان در او بیشتر اندیشه کند از او دورتر میشود زیرا اندیشه کردن واسطه ای است که اندیشه گر را به مراد نزدیکتر کند و در اینجا چون نهایت نزدیکی حاصل شده است پس هر دلیل و واسطه ای که ذهن بیاورد خود مایه ی دوری از محبوب و حجاب روی او شود. در مثنوی شریف حکایتی را می­خوانیم که به وضوح موضوع فوق را روشن میکند:

مردی از خدا گنج میخواهد و طالب روزی وسیع، بی واسطه کسب است. بعد از دعا و زاری بسیار در خواب نشان گنج نامه ای به او میدهند که در آن نوشته شده است: برای یافتن گنج مراد باید تیر و کمان به دست گیری و به فلان نقطه روی و  رو به قبله بایستی و تیر درچله کمان نهی و رها کنی، هرجا که تیر افتاد گنج همانجاست. آن مرد گنج نامه را می یابد و به همان نقطه می­رود، تیر در کمان میگذارد تا بناگوش می­کشد و رها می­کند. تیر به نقطه ای دور دست می­افتد اما هرچه در آن نقطه و اطرافش کندوکاو می­کند از گنج اثری نمی­بیند. گمان می­کند کمان را به قدر کافی نکشیده است، تیری دیگر با قوت بیشتر رها می­کند که دورتر می­افتد و باز اثری از گنج نمی­یابد. مدتی ادامه میدهد تا بکلی ناامید می­شود و باز ناله و زاری می­کند. برای بار دوم در خواب با وی می­گویند که دستور را تمام و کمال اجرا نکردی. ماگفتیم تیر در کمان نه و رها کن، کشیدن کمان فضولی بیجای توست. بدین سان راز گنج بر مرد آشکار می­شود و آن را می­یابد. نکته ی داستان در این است که گنج در کنار آدمی است، همانجا که او ایستاده است :

آنچه حق است اقرب از حبل الورید

تو فکندی تیر فکرت را بعید

ای کمان و تیرها پرداخته

صید نزدیک و تو دور انداخته

هرکه دوراندازتر او دورتر

وز چنین گنج است او مهجورتر

فلسفی خود را ز اندیشه بکشت

گو : بدو، کو را سوی گنجست پشت

گو: بدو، چندانکه افزون می­دود

از مراد دل جداتر می­شود

و چه بسیار افرادی که غافل از این حقیقت سالها خود را از گنج حقیقت دور میکردند. به تعبیر لطیف حافظ:

سالها دل طلب جام جم از ما می­کرد

وانچه خود داشت زبیگانه تمنا می­کرد

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 ؟؟؟!!!
یا رب این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم ؟؟؟!!!

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 عشق!

میخوام امروز از عشق بگم. از عشق امروز. و سعی میکنم کمتر از شعر استفاده کنم.

درباره عشق آدمهاي زيادي حرف زدن و ميشه گفت اكثر آدما به يه نوعي با چيزي به نام عشق درگير بودن يا سعي كردن درگير بشن حتي كساني كه فكر نميكنيم، یه روزي تو دلشون به اين موضوع فكر كردن. بعضی ها اونو خوب دونستن و بعضیها از بدیش گفتن. درباره چيستي عشق نظرات و حرفهاي متعددي زده شده و  تعریف های بیشماری هم از اون ارائه شده. عشق میتونه عشق یک انسان به یک پدیده خاص یا به یک هنر بخصوص و یا به چیزهایی از این دست باشه. میتونه هم عشق انسان به انسان یا به خدا باشه. من به دسته ی اول عشقها نمیپردازم. هدف من مطرح کردن موضوع عشق بین دو انسان، و نیز عشق بین یک انسان و خدای خودشه. خيليها دسته بنديهايي مطابق نظر خودشون درباره این نوع عشقها ارائه كردن. بعضي ها اونو به دو بخش حقيقي و مجازي و بعضي ديگه اونو به زميني و آسماني تقسيم كردن. حتي تعريفهايي كه از عشق گفته ميشه زياده. اما معني لغوي عشق چيه؟

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 مولوی

حضرت مولوی :

مثنوی معنوی گنجینه گرانبهایی است که در آن حضرت مولانا اوج آمیزش فرخنده­ی هنر و عرفان و مذهب را نشان داده . داستان اول مثنوی حکایت زیبای شاه و کنیزک است که همچون سایر داستانهای مثنوی حاوی مضامین بلند و رفیع انسانی و عرفانی است.

از اونجا که این داستان رو خیلی دوست دارم اینجا گذاشتم که ایشالا شما هم بخونید و لذت ببرید. علاوه بر معنی بسیا زیباش مولوی شاه بیت های در این داستان به کار بده که در نوع خودشون بی نظیرن. داستانو بخونیم:

داستان از این قراره که در گذشته پادشاهی در یه جای حکومت می­ کرده:

*بود شاهی در زمانی پیش از این

 مُلک دنیا بودش و هم ملک دین

*اتفاقاً شاه روزی شد سوار    

 با خواص خویش از بهر شکار

*یک کنیزک دید شه بر شاهراه

 شد غلام آن کنیزک جان شاه

*مرغ جانش در قفس چون می طپید

 داد مال و آن کنیزک را خرید

*چون خرید او را و برخوردار شد

 آن کنیزک از قضا بیمار شد

همونطور که گفته شد شاه روزی برای شکار بیرون میره و از قضا کنیزکی رو میبینه و به اون دل میبنده و پول میده و اون رو میگیره. اما بعد از اینکه اون رو میخره کنیزک بیمار میشه. بنابراین شاه دست به دامان اطباء میشه :


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 شهادت دکتر شریعتی

29 خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی مرد بزرگ تاریخ ما و مملکت ما است. مردی که تفاهم عجیبی از تضاد ها بود. مردی که از کویر می آمد اما بوی طراوت زندگی میداد. مردی که در بند بود اما آزادی را می آموخت. مؤمن روشنفکر و فهمیده ی متعصب و ساده ی بسیار نقش. مردی که مرگش هم زندگی جاوید بود. شهادت آخرین درس معلم انقلاب بود.

نیایشی از دکتر علی شریعتی :

ای خداوند، به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن وبه شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما  ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش...

دکتر شریعتی در روز 29 خرداد در حالی که برنامه های زیادی برای ادامه ی راه ارشاد مردم در سر داشت و قصد داشت با افراد بزرگ و متفکری چون دکتر مصطفی چمران، اما موسی صدر و دکتر حبیبی و ... در اروپا کار راهنمایی جوانان ایران را ادامه دهد، به آرزوی خود و به مقام والای شها دت نائل گشت. و چند روز بعد در سوریه و در کنار حرم مطهر حضرت زینب به خاک سپرده شد. در روز خاکسپاری وی، دکتر مصطفی چمران مرثیه ای قرائت کرده که بخشی از آن را میبینیم:

 

«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....

"ادامه مرثیه در ادامه مطلب"


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 از چه نام مرا خط زده ای؟

غزلی دیگر از .... به .... ؟!

نام مرا خط زده ای، از چه تو جانانه ی من؟

جام عداوت زده ای، از چه تو میخانه ی من؟

از می حق مست بدی، عاشق یکدست بدی

دم ز ندامت زده ای، از چه تو پیمانه ی من؟

هرچه مرا بود و نبود، نرگس مست تو ربود

دست به غارت زده ای، از چه تو مستانه ی من؟

گر که بَدَم، حرف مرا، شام توسل به دعا

رو به خدایت زده ای، از چه تو جانانه ی من؟

بر همه تار و پود ما، پاره ی آتشی تو با

برق نگاهت زده ای، از چه تو فتانه ی من؟

 قصه ی هجران و جنون، راهی پر از آتش و خون

تا به نهایت زده ای، از چه تو افسانه ی من؟

حال که شمع دل من، شعله بزد به جان و تن

حرف ز فرقت زده ای، از چه تو پروانه ی من ؟

گوهر جان بشد ز تن، حرف جداییت زمن

تا به قیامت زده ای، از چه تو دردانه ی من؟

هیچ نمانده در دلم، خیز و بنه در آن قدم

تکیه به جایت زده ای، از چه تو جانانه ی من؟

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 شهادت حضرت زهرا!

شهادت بانوی آب و آیینه حضرت فاطمه صدیقه بر تمامی زنده دلان تسلیت باد.

 

مادرا در غم هجر تو دل ما شده خون

سوز و اندوه فراق تو زحد گشته برون

نه فقط باغ فدك زآتش كين شعله گرفت

كه همه ملك شما خشك و سقر گشته كنون

مادرا دست نوازش سر اين قوم بكش

كاين يتيمان همه در پاي تو هستند نگون

دختران مادر خود آينه دانند، ولي

بي تو درآينه بينند چه؟ جز سحر و فسون

آب و آيينه غريبند دراين ملك ستم

 بانوي آينه و آب چه حد صبر و سكون ؟

مادرا ما همه فرزد توهستيم هنوز

 مپسند بيش كه گردد چنين اين درد فزون

شير مردان همه در خانه ي خود بنشستند

نيست باد سلطنت و مكنت اين قوم زبون

پرده داري مكن اي خاك چنين بهر خداي

نقب از رخ بدر و فاش كن آن سر درون

اي خدا صحبت ما هيچ دري را نگشاد

توبفرماي كه چون گويي تو ،كن ،فيكون

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه هفدهم خرداد 1387  |
 گناه

" اللهم أغفر لنا ذنوبنا "

خدايا گناهان ما را بخش. خدايا تو بر ناتواني و عجز من آگاه تر از هر كس ديگري. خدايا تو ميداني كه چقدر گناهكارم. و تو ميداني كه چقدر پشيمانم. واي بر من!

روز تا شب مستم از جام گناه

واي من از زجر و فرجام گناه

احتياج دانه ي ابليس نيست

جهل وغفلت دانه و دام گناه

من سرانجامم كه شد سرگشتگي

خود چه خواهد شد سرانجام گناه

تا نگرداند مرا ناكام عمر و زندگي

كي برآيد در جهان كام گناه؟

قلبم از تاريكي اين شب فسرد

اي سحرگه  تا به كي شام گناه؟

بال باز عشق و ايمان همتي

تا كه پر گيرد  دل از بام گناه

اي خوشا روزي نه چندان دور و دير  

كه نيايد هيچ جا نام گناه
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 
 
 
بالا