X
تبلیغات
باران سبز - شعر

باران سبز

شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی

جوانی

 

واعزیزا  گویی از دل گر عزیزت مرده باشد

من چرا از دل نگویم واجوانی!! واجوانی!!

***

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخواستی که بر سر آتش نشانیم

"شهریار"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

یادگار دوست!

سلام. چند رباعی زیبا از مولانا. البته قبلش یه دوبیتی از باباطاهر.

گلی که خوم بدادم پیچ و تابش

به آب دیدگونم دادم آبش

به درگاه الهی کی روا بو

گل از مو دیگری گیره گلابش

****

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، ازآنی همه من

من نیست شدم در تو، از آنم همه تو...

****

بازآی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود خیال تو مرا

کی زنده گذاردم که بازم بینی

****

بر من در وصل بسته می دارد دوست

دل را به جفا شکسته می دارد دوست

زین پس من و دل شکستگی بردر دوست

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

****

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه کنم؟ حدیث ما بود دراز...

****

در دیده به جای خواب اب است مرا

زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند بخواب تا به خوابش بینی

ای بی خبران چه جای خواب است مرا؟!

****

ای نو رو دل و دیده و جانم چونی؟؟؟

وی آرزوی هردو جهانم چونی؟؟

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی!!!

****

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

****

عاشق همه سال مست و سوا بادا

سرگشته و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری غصه هرچیز خوری

چون مست شدی هرچه بادا بادا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

نوروز!

سلام. نوروز نزدیک است. این بحر طویل ابوالقاسم حالت رو خیلی دوست دارم. شاد و مفرح است. پیشنهاد میکنم با صدای بلند بخونید

رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله بیارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زباران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جنان جلوه‌گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگر و کرد غم از دل به در و می‌دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان زگل و لاله و ریحان و ز باریدن باران شده چون روضه‌ی رضوان همه پرلاله‌ی نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دل‌انگیز و فرح‌زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را.
همه جا زمزمه‌ی سال جدید است، همه را شوق شدید است، سخن گردش عید است، گل سرخ و سپید است که بر خاک پدید است، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است، ز هر سوی نوید است که بر خلق رسیده است، ولی من ز رخم رنگ پریده است، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است، به یک سوی فریده است، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که ز هر باب، فتد دل به تب و تاب، شب از چشم پرد خواب، ولی سال نوین با همه‌ی خرج تراشی که کند، مایه‌ی شادی است، سرآغاز بهار است و زمانی خوش و خرم که به هر سوی و به هر کوی، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه‌ی نو در بر و از صبح الی شام، به صد شوق نهی گام، در خانه‌ی اقوام، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد، چنان شاخه‌ی شمشاد، عمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نسازند ز غم یاد و نباشند به فریاد. اگر بچه و گر تازه جوانند، پی عیش روانند، وگر پیر زنانند، چو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند. به هر حال بود عید نشاط‌آور نوروز بدان سان فرح‌اندوز و طرب‌ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

حماسه شراب!!

سلام. چندی پیش به مناسبت تولد ایرج زبردست مطلبی برای او نگاشتم که متاسفانه دست خوش دستچین کوته نظرانی شد و اجازه چاپ را دریافت نکرد تنها به این دلیل واهی که شعر زبردست قابل چاپ نیست!!!! توهین هایی از این دست به بزرگانی همانند ایرج زبردست ما رابر آن داشت تا آن سطور را اینجا به نظاره بنشینیم. نقص قلم مرا در توصیف رباعیات نغز زبردست با مهر خود ببخشایید.....

ایرج زبردست شاعر خوش قریحه ای است که خوشبختانه در روزگاری که ما در آن زندگی میکنیم تولد یافته و آمده تا در روح دیروز، حیاتی دوباره بدمد تا امروز را بسازد و آمده تا صدای خیسی را که از زبان رعد شنیده به ما بگوید که: باران که بیاید همه عاشق هستند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

میلاد مهر

سلام. میلاد پیامبرمهربانی مبارک. پیامبری که ساقی نور و رحمت بوده و هست:

ای ساقی از آن پیش که مستم کنی از می

من خود ز نظر در قد و بالای تو مستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

سلام بر تو....


شعري كه فكر ميكنم زيبا باشد. دلم گرفته.

چقدر دست تو با دست من محبت کرد

و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه‌ها گفتم

و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !

که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است

و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد:

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو

تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد

وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !

وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد

- به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند

و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !

و نیت غزلی در چهار رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !

و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!

که آتشم به تمام جهان سرایت کرد

- و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که

فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !

و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود

سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد

...

غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !

سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

...

وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد

دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید

و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد

سيامك بهرام پرور

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

باران و دوباره...

امروز روز قشنگی بود. بعد از چند روز که مدام هوا گرفته و گرد و غبار بود، امروز یه بارون قشنگ بارید و رنگ سیاهی و بی روحی رو از آسمان شب پاک کرد و رنگی بایسته به آنها زد. بارانی که نه تنها خاطرات را از صفحه دلمون پاک نکرد بلکه اونها رو پررنگ تر هم کرد و باران زد و دوباره .... باران زد و مثل همیشه ....

شب ساعت ابری مرا داد به تو

 افتاد نگاه خسته باد به تو

باران زد و خیس شد تن خاطره ها

باران زد و باز یادم افتاد به تو

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

سینکوب!

می ایستی که بایستانیم؟

نارفیق!

در نیمراهم می نهی که

                                بتنهایی ام؟

جوابم می کنی که

آخرین سوالم را

                 ندیده

                        گرفته باشی؟؟

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی که

قرار بوده  هنوزها تمام نشود

چرا تقلب می کنی قلب من؟

چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟

مگر بنا نبود

                   فلسفه بخوانیم؟

                                     تاریخ برانیم؟

                                               عشق بشورانیم؟

حالا چه شده است که ناگهان....

و چه هنگام نا بهنگامی!

که من کفش های توقفم را

                                    هنوز

                                     سفارش نداده ام و

تو می گویی: تمام!

                          تا نا تمام بگذاری

مگر نمی دانستی؟

 مگر نشانت نداده ام

                    راه های نرفته ام را؟

مگر برایت نخوانده بودم

                  شعرهای نگفته ام را؟

                                      "حسین منزوی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

درد بی دوا!

 

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کس اش نگوید تدبیر خون بها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

چشمان شورانگیز!

سلام. امیدوارم خوب باشید. این چند روز حسابی دلم برای دوستان تنگ شده بود. مشهد خیلی خوب بود. همین.

یه چیز جالب: دیشب ساعت 10 تو قطار بودیم فهمیدیم که ای بابا! فردا کنکورارشد داریم. ضد حال از این بدتر نمیشد. مخصوصا اینکه کنکور ساعت 8 صبح بود و همونطور که بهتر از من می دونید خواب بعد از سفر خیلی لازمه و خیلی هم میچسبه ولی ... . با هزار تا دردسر کارت رو واسمون گرفتن. امروز ساعت 8 کنکور بود من تازه 8:05  از خواب بیدار شدم. با بدبختی رسیدیم سر جلسه. خلاصه از بس نخونده بودم نمیدونم سخت بود یا آسون ولی امیدوارم که قبول نشم. گرچه مطمئنم نمیشم. بگذریم.

چند وقته خیلی شعر قشنگ می بینم. الان گیج شدم نمیدونم کدوم رو بنویسم. راستی هوای شهر ما کاملا بهاری شده و دوست دارم یه شعر بهاری بنویسم ولی فکر کنم واسه کسانی که تو شهرهای سردسیر هستن زود باشه، پس واسه همین امروز نمینویسم. یه شعر عاشقانه از حسین منزوی بزرگ مینویسم. البته انتخاب شعر از حسین منزوی کار خیلی مشکلیه چون اکثر شعرهاش فوق العاده هستن. الان این غزل بسیار زیبا رو انتخاب کردم. امیدوارم خوشتون بیاد.

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یادآور صبح خیال انگیز دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوُان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفت و گوهاست

***

دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم

امروز هم زآنسان ولی آینده ما را ست

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

شب جدايي!

متن تصنيف شب جدايي همايون شجريان رو برای این پست نوشتم. اين تصنيف خيلي براي من خاطره انگيزه. چند روزه دلم گرفته و اين آهنگ افتاده رو زبونم:

اي شب جدايي كه چون روزم سياهي اي شب

كن شتابي آخر ز جان من چه خواهي اي شب

نشان زلف دلبري، ز بخت من سيه تري

بلا و غم سراسري

تيره همچون آهي اي شب

تا كه از آن گل دور افتادم، خنده و شادي رفت از يادم

سيه شد روزم

بي مه رويش دمي نياسودم

به سيل اشكم گواهي اي شب

او شب چون گل نهد به مستي بر بالين سر

من دور از او ز اشك خود كنم بالين را تر

خون دل از بس خوردم بي او

محنت خواري بردم بي او

ُُمردم بي او

بي رخ آن گل دلم به جان آمد

دگر از جانم چه خواهي اي شب 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط محسن 

دل زده و دلتنگ!

اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ


گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پيمانت اگر نيست نيايم
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ

فاضل نظري

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

نظر نهانی

 

گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

***

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

آخر کجا باید شدن؟؟

غزلي از استاد شهريار شاعر بزرگ همروزگار ما. غزلي لبريز از عشق

اي غنچه خندان چرا خون در دل ما مي‌كني؟

خاري به خود مي‌بندي و ما را ز سر وا ميكني؟

از تير كج تابي تو آخر كمان شد قامتم

كاخت نگون باد اي فلك با ما چه بد تا مي‌كني

اي شمع رقصان با نسيم آتش مزن پروانه را

با دوست هم رحمي چو با دشمن مدارا مي‌كني

با چون مني نازك خيال ابرو كشيدن از ملال

زشت است اي وحشي غزال اما چه زيبا مي‌كني

آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن

از دست شیرین دردل با سنگ خارا میکنی 

امروز ما بيچارگان، اميد فردائيش نيست

اين داني و با ما هنوز امروز و فردا مي‌كني

اي غم بگو از دست تو آخر كجا بايد شدن

در گوشه ميخانه هم ما را تو پيدا مي‌كني

ما شهريارا بلبلان ديديم بر طرف چمن

شورافكن و شيرين‌سخن اما تو غوغا ميكني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

کی باشد؟؟

کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی؟؟

می باشد و می باشد و می باشد و می؟؟

من باشم و من باشم و من باشم و  من

وی باشد و وی باشد وی باشد و وی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

همه یخی!

بمب؛

دود؛

درد؛

داد.....

*****

.....آقاااا!

كمك....

****

اما!!!!!

****

همه

لال،

يخي،

دزد،

گرگ.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

حق ناشناسان!

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

حسرت روزهای شیرین...

از مهر نبرده اي نصيبي اي شب!

داري به گلو بغض عجيبي اي شب!

وقتي که تو مي رسي همه مي خوابند

بدجور ميان ما غريبي اي شب!

 *****

اي بي تو زمانه سرد و سنگين در من!

اي حسرت روزهاي شيرين در من!

بي مهري انسان معاصر در توست

تنهايي انسان نخستين در من!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

آش نذري!

دوباره آمده ماه محرم

شده خانه پر از روضه پر از غم

و من امروز هم مانند هر سال

به يادت آش نذري مي زنم هم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

سر ریز شوق!!

سلام. امیدوارم شب بارونی تون قشنگ قشنگ باشه. چقدر شادی ها و غم های این جهان زود گذرند. فکر میکنم همه این رو قبول داشته باشند. با این همه هیچ وقت موقع ناراحتی این حقیقت آروممون نمیکنه و هنگام شادی هم مانع شادی کردنمون نمیشه. کلا ما خیلی از چیزها رو میدونیم ولی کم اونها رو تو واقعیت زندگیمون دخالت میدیم. مطمئن نیستم ولی حدس میزنم اون غمهایی که فکر میکنیم تا ابد در دل ما باقی خواهند ماندُ باز هم یه روزی از دل میروند. و صد البته شادیهایی هم که فکر میکنیم دائمی هستند شاید دوام زیادی نداشته باشند. نمیدونم عاشقانی که در غم دوری و از دست دادن معشوق تا مرز مرگ هم میرن همیشه روحشون باید با غم عجین باشه؟؟؟ یا کسانی که لذت رسیدن رو تجربه میکنن همیشه خوشحال هستن؟؟؟ اگه کسی جواب سوالم رو دونست ممنون میشم بهم بگه. البته کسی که خودش تجربه داشته باشه نه فقط حدس و گمان. بگذریم.

چند بیت قشنگ میخوام بنویسم. قبل از اون باید رباعی زبردست رو که برای شجریان گفته بنویسم چون عاشق شجریانم با همه وجودم. امشب با صداش دیوانه شدم و آواز استاد روح من رو تا مرز ناشناخته ی از مرگ و زندگی برد. تا جایی که فقط دعا می کردم که ای خدا از عمر من هرچه هست برجای بستان و به عمر استاد افزای. خدایا شکر که شجریان رو دارم و بازهم خدایا شکر که حافظ و سعدی و شاعران دیگه رو بهمون دادی و خدایا شکر که عاشقم!!!!!!

دست نفست ستاره ها را چیده ست

شب با دف ماه تا سحر رقصیده ست

همچون سحر از عطر اذان سرشاری

گویی که لب تو را خدا بوسیده ست

و چند بیت که امروز خوندیم و خیلی با اونها حال کردم:

آنقدر پاک و لطیفی که به هنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

***

میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی

میانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد

***

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

***

بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند

نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین

***

خوش هواییست فرحبخش خدایا بفرست

نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم (الهی آمین)

***

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گلها چون گل میان خاری

****

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل بدست کمان ابروییست کافر کیش

***

 و آخرین بیت این پست از سعدیه. این بیت در جمع ما زیاد خونده میشه:

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را !!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

خسته ام و خیام و ای کاش....

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی باده گلرنگ نمی شاید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

****

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

ماه من غصه چرا؟!!

درود. با اینکه خیلی سرم شلوغه و حسابی کار و درس وقتم رو گرفتن اما دلم نیومد این شعر قشنگ رو ننویسم. به امید روزی که غم از دلمون بره.

ما ه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

 

او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا !؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

درد بي عشقي!

ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم

در ميان لاله و گل آشياني داشتم

گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار

پاي آن سرو روان اشك رواني داشتم

در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود

در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم

آتشم بر جان ولي از شكوه لب خاموش بود

عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم

بلبل طبعم كنون باشد ز تنهايي خموش

نغمه ها بودي مرا تا همزباني داشتم

درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ور نه من

داشتم آرام تا آرام جاني داشتم


"رهي معيري"



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

فدایی یار!

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

****
سر زر و دل و جانم فدای یارم باد

خود ار جفا کند یا وفا نگه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

صحبت یاران خوش است!

سلام. امیدوارم خوب باشید. امروز روز بسیار خوبی بود. با چند تن از دوستان شاعر و هنرمند به دامان کوه رفته بویدم تا غبار برخواسته از دنیای ماشینی را از تن و جان بزداییم. خوشبختانه آسمان بی ریا و هوا جان فزا بود. دو شعر از قاسم سلیمانی عزیز، که وجودی لبریز ذوق و احساس دارد برای امام غائب شیعیان

عمری است در انتظار خون می باریم

تا چشم به زیر پای تو بگذاریم

ای منشاء پرتو حقیقت برگرد

بی هاله نور هم قبولت داریم

****

آنروز که پادشاه دنیا باشی

 امکان دارد تو نیز تنها باشی

 شرمنده ، جسارت است اگر می پرسم

 آقا نکند شبیه اینها باشی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

بستگان رسته


بيا به ميكده و چهره ارغواني كن

مرو به صومعه كآنجا سياه كارانند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

كه بستگان كمند تو رستگارانند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

غم پنهانی!

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

یك چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم

از شوق شكرخند لبـش جان نسپـردم

شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

غم فلک!

یکی بود.....

یکی .... نابود!!!!

**** 

غمگين نشد از اين که به او تاخته اند

يا اينکه به جانش تبر انداخته اند

وقتي جگر انار خون شد که شنيد

از شاخه ي او چوب فلک  ساخته اند!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

کفر من و ایمان من!

خوشا دردی  که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل دلدارش تو گردی

خوشا جانی که جانانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی

گل و گلزار خوش آید کسی را

که گلزار و گلستانش تو باشی

مپرس از کفر و ایمان بیدلی را

که هم کفر و هم ایمانش تو باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

اشتیاق!

سلام. عید قربان مبارک.

شعر زیبای اشتیاق از فریدون مشیری، خداوندگار احساسات پاک انسانی:

بگذار سر به سینۀ من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیدۀ سر در کمند را

بگذار سر به سینۀ من تا بگویمت

اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت! ای نوشخند صبج

بگذار تا بنوشمت! ای چشمۀ شراب

بیمار خنده های توأم، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

دلتنگم!

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک

از در آميختن شادي و غم دلتنگم

خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

اي نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از ياد برم خاطره دوري را

بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

مادر!

 

من خدای حک شده در باورم را می پرستم

مونسم را همدمم را یاورم را می پرستم

بی گمان کافر بخوانیدم ولی بر حق قسم

با دلی لبریز ایمان مادرم را می پرستم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

راز سر به مهر!

غزلي بي نظير از خواجه شيراز لبريز از معنا. انتخاب شاه بيت براي اين غزل كار فوق العاده مشكليه. بيت هاي اول، دوم، پنجم، هفتم، هشتم و نهم هر كدوم يه شاه بيت هستن. ضمناً اين شعر با اجراي استثنايي استاد شجريان در آلبوم افتخار آفاق زيباييش صد چندان شده:

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مُهر، به عالم سمر* شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود، وليك به خون جگر شود

از هر كرانه تير دعا كرده ­ام روان

باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود

اي جان حديث ما بردلدار بازگو

ليكن چنان مگو كه صبا را خبرشود

از كيمياي عشق تو زر گشت روي من

آري به يمن لطف شما خاك، زر شود

خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه

كز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب

يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود

بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي

مقبول طبع مردم صاحبنظر شود

اين سركشي كه كنگره كاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاك درشود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم دركش ار نه باد صبا باخبر شود

 

 *****

* سمر: به معناي افسانه و حكايت. منظور برملا شدن راز است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

دل بكن!

 گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آینه شدن ها آیا

دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت هر خواستنی عین توانایی نیست

"فاضل نظري"

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

قیصر!

سلام. با یکی دو روز تاخیر میخوام به مناسبت سالروز درگذشت شاعر بزرگ همروزگارمون، قیصر امین پور شعری از ایشون رو بنویسم. یادش گرامی باد. به این افتخار میکنم که همشهری قیصر هستم و  یکی دیگه از چیزهایی که بهش افتخار میکنم که تو همون دبیرستانی درس خوندم که قیصر یه روزی اونجا درس خونده. روحش شاد. چند شب پیش از شبکه 2 یه برنامه پخش شد که در اون خود قیصر از زندگیش و جایی که اونجا رشد کرده بود و وضعیت درس و هنرش صحبت میکرد. یه غزل رو با صدای خودش دکلمه کرد. واقعا زیباست و البته من احساس میکنم پر از استغنا، ایمان در عین حال حزن و شکایتی زیرلب هست.

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از بغض های ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

******

راستی چند روزه که هوای شهر ما بارونیه. با اینکه پاییزه ولی هوا بهاری شده. واقعا فوق العاده ست. یه رباعی بارانی از قیصر بهتون تقدیم میکنم.

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک … چکار با پنجره داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

سعدی!

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

گر تاج می فرستی و گر تیغ میزنی

شهری به تیغ غمزۀ خونخوار و لعل لب

مجروح میکنی و نمک می پراکنی

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

باری نگه کن ای که خداوند خرمنی

گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من

مهر از دلم چگونه توانی که برکنی؟

حکم آن توست اگر بکشی بی گنه ولیک

عهد وفای دوست نشاید که بشکنی

این عشق را زوال نباشد به حکم آنک

ما پاک دیده ایم و تو پاکیزه دامنی

با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایم

محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست

ور متفق شود جهانی به دشمنی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

حتی حنظل را....

بازهم شعری زیبا از حسین منزوی بزرگ که من همیشه تونستم حرف دلم رو تو شعرای زیباش پیدا کنم. شعر زیبای زیر از کتاب تیغ و ترمه رو پیشکشتون میکنم:

از هرجا آغاز کنی

                        زود است

و به هرجا فرود آیی

                                     دیر

دلتنگ از گُریوه

                     می­گذری

دلواپس از دره

          سرازیر می­شوی

                تا به ویرانه ای برسی

       که ترنج هایش را برده اند

           و رنج هایش را

           برایت

گذاشته اند

                                   ***

       کسی را نفرین نکن

       با ساعتی که زنجیرش دست و پایت را سنگین کرده است

        تو حتی حنظل را هم

      در این باغ

      به هنگام

        نخواهی چید...

**************************************************

* حنظل : گیاهی بسیار تلخ و زرد رنگ شبیه به هندوانه ولی کوچک

*  گریوه : تپه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

تو چه کردی؟

غزل زیبای زیر رو از کتاب "آن ها" سروده فاضل نظری تقدیمتون میکنم. واقعا غزلهای ایشون فوق العاده زیبا هستند.

سرسبز دل از شاخه بريدم ،تو چه كردي ؟

افتادم و برخاك رسيدم  ،تو چه كردي ؟

من شور و شر موج و تو سرسختي ساحل 

روزي كه بسوي تو دويدم تو چه كردي ؟

هركس به تو از شوق فرستاد پيامي

من قاصد خود بودم و ديدم  تو چه كردي ؟

 مغرور ولي دست به دامان رقيبان

رسوا شدم و طعنه شنيدم ،تو چه كردي ؟

تنهايي و رسوايي ، بي مهري و آزار

اي عشق ببين من چه كشيدم ،تو چه كردي ؟

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

روز حافظ!

سلام. امروز 20 مهر ماه است. روز بزرگداشت حافظ. بزرگترين شاعر ايرانيان. به قول استاد بهاءالدين خرمشاهي حافظ حافظه ي ماست. هر چقدر در وصف اين شاعر و عارف بزرگ حرف بزنيم كم گفتيم و فكر نميكنم بتونيم حق مطلب رو ادا كنيم. اميدوارم از اين غزل زيبا كه انتخاب كردم خوشتون بياد.

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گدا صفتی کیمیا گری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که ادمی بچه ای شیوه ی پری داند

هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یکدانه جوهری داند

به قد و چهره هر انکس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود اگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

روشن!

من از مسافر دنیا شدن پشیمانم

خدا چه میکشد از خلقتم؟ نمیدانم

گمان کنم که شبی با تمام عاشقیش

غم جدایی خود را گذاشت بر جانم

اگر زبان بگشایم به شکوه میترسم

تمام مردم این شهر را بگریانم

چگونه طی کنم این کهکشان غربت را؟

چگونه با دل خود سر کنم؟ نمیدانم

سکوت میکنم این عمر رو به پایان است

خودم بسوختم، خلق را نسوزانم

                                                         "روشن"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

صحبت شبها!

 یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید...

امشب من حال این قطره را پیدا کردم. با دوستی آشنا شدم که الحق دریا بود. او شاعر بود. بسیار بسیار زیبا شعر میخوند. لبریز از حس بود. لبریز بود. هزاران بیت شعر از ده ها شاعر در حافظه داشت و چه زیبا اونها رو میخوند. چقدر اینچنین جمعهایی که تعداد کمه اما انرژی زیاده رو دوست دارم. واقعا به آدم روحیه میدن و آدم رو آروم میکنن. خیلی حال و هوای خوبی بود. چهار پروانه بودیم که گرد شمعی میگشتیم. یک دوبیتی و یک رباعی از این دوست بیدلم، جناب قاسم سلیمانی تقدیمتون میکنم. این دوبیتی اول برای استاد سخن سعدی گفته شده:

آن خداوند شاعران سعدی

 تا ابد بود نام او زنده

حکم سعدی به شاعران دگر

چون مقام خداست بربنده

و این رباعی با مایه های طنز:

وقت است نقاب خویش را بگذارم

بر گرگ لباس میش را بگذارم

من بعد اگر گره به کارم افتاد

باید دو سه ماه ریش را بگذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:45 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

زد و رفت....

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت؟؟

 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 ****

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت

پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت

كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد

آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد

كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد

چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت

بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند

آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت

سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت كه دوش

عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

زهر تنهایی!

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می­رود

و آن دل که با خود داشتم، با دلستانم می­رود

او میرود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می­رود

من مانده ام مهجور از او، درمانده و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می­رود

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می­رود

با آن همه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می­رود

باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد  از زمین بر آسمانم می­رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می­رود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

فاضل نظري!

فاضل نظري شاعريست كه تازه با شعراش آشنا شدم. بهتره حرفي دربارش نزنم. خودتون غزلش رو بخونيد و قضاوت كنيد. فوق العاده ست:

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

****

پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند

شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم كشته عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

بهمنی!

تنهایی ام را با تو قسمت می كنم سهم كمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست 

غم آنقدر دارم كه می خواهم تمام فصلها را 

 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستایی را كه بی شك

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم 

 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست 

 همواره چون من نه : فقط یك لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را 

 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست 

 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه 

 اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

خرم آن نغمه...!

بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
 غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
 من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
 روزگاری که به سرآمده آغاز شود
 روزگار دگری هست و بهاران دگر
 ...
 شاد بودن هنر است
 شاد کردن هنری والاتر
 لیک هرگز نپسندیم به خویش
 که چو یک شکلک بی جان شب و روز
 بی خبر از همه خندان باشیم
 بی غمی عیب بزرگی است
 که دور از ما باد
 ...
 کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن
 خویش را می دیدیم
 آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
 می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
 که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
 پیک پیروزی و امید شدن

 ...
 شاد بودن هنر است
 گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
 زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
 هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
 خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
                                                            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

مگه نه؟!

سلام.استاد شجریان تصنیفی که شعر محاوره ای داشته باشه کم خونده. اما یکی ازاونها تصنیف "مگه نه" هستش که بسیار زیباست. پیشنهاد میکنم اونرو دانلود کنید وگوش کنید. شعر این تصنیف خیلی به حال و هوای الان من میخوره. ببینید زیبانیست؟!

من و تو قصه یک کهنه کتابیم، مگه نه؟!

یه سوالیم، یه سوال بی جوابیم، مگه نه؟!

یه روزی قصه پر غصه ما تموم میشه

آخرش نقطه پایان کتابیم، مگه نه؟!

پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد

وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟!

کی میگه ما باهمیم ما که با هم جفت غمیم

دو تا عکسیم ما به زندون یه قابیم، مگه نه؟!

ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره

آسمون خشکه ما تشنه ی آبیم، مگه نه؟!

کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم

ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم، مگه نه؟!

اگه تا دامن خورشید خدا هم برسیم

آخر از بوسه ی خورشید کبابیم، مگه نه؟!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

سکوت!!

سلام. خیلی اوقات سکوت از هزاران حرف و سخن گویاتر است. شعر زیبای سکوت از فریدون مشیری:

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریاد ها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

 تا در آغوش تو در راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یاد ها

 من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریاد ها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من ؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

بوسه هاي باران

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه نگاهت پيوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی :" به روزگاران مهری نشسته " گفتم :

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان ، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی است آواز باد و باران

                              "محمدرضا شفیعی کدکنی"

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

شب آرزوها

امشب شب آرزوهاست. امیدوارم به همه آرزوهاتون برسید. البته آرزو داشتن تنها کافی نیست حتما باید تلاش همراش باشه.

 

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويی

چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويی؟

به ره تو بس كه نالم ، ز غم تو بس كه مويم

شده ام ز ناله نایی، شده ام ز مويه مويی

بنموده تيره روزم ستم سياه چشمی

بنموده مو سپيدم صنم سپيد رويی

همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم كه چنگی بزنم به تار مويی

چه شود كه راه يابد سوی آب تشنه كامی؟

چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجويی؟

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويی

ز چه شيخ پاكدامن سوی مسجدم نخواند

رخ شيخ و سجده گاهی، سر ما و خاك كويی

بشكست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت، شكند اگر سبويی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر