تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 دل بكن!

 گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آینه شدن ها آیا

دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت هر خواستنی عین توانایی نیست

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 قیصر!

سلام. با یکی دو روز تاخیر میخوام به مناسبت سالروز درگذشت شاعر بزرگ همروزگارمون، قیصر امین پور شعری از ایشون رو بنویسم. یادش گرامی باد. به این افتخار میکنم که همشهری قیصر هستم و  یکی دیگه از چیزهایی که بهش افتخار میکنم که تو همون دبیرستانی درس خوندم که قیصر یه روزی اونجا درس خونده. روحش شاد. چند شب پیش از شبکه 2 یه برنامه پخش شد که در اون خود قیصر از زندگیش و جایی که اونجا رشد کرده بود و وضعیت درس و هنرش صحبت میکرد. یه غزل رو با صدای خودش دکلمه کرد. واقعا زیباست و البته من احساس میکنم پر از استغنا، ایمان در عین حال حزن و شکایتی زیرلب هست.

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از بغض های ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

******

راستی چند روزه که هوای شهر ما بارونیه. با اینکه پاییزه ولی هوا بهاری شده. واقعا فوق العاده ست. یه رباعی بارانی از قیصر بهتون تقدیم میکنم.

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک … چکار با پنجره داشت

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 سعدی!

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

گر تاج می فرستی و گر تیغ میزنی

شهری به تیغ غمزۀ خونخوار و لعل لب

مجروح میکنی و نمک می پراکنی

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

باری نگه کن ای که خداوند خرمنی

گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من

مهر از دلم چگونه توانی که برکنی؟

حکم آن توست اگر بکشی بی گنه ولیک

عهد وفای دوست نشاید که بشکنی

این عشق را زوال نباشد به حکم آنک

ما پاک دیده ایم و تو پاکیزه دامنی

با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایم

محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست

ور متفق شود جهانی به دشمنی

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 حتی حنظل را....

بازهم شعری زیبا از حسین منزوی بزرگ که من همیشه تونستم حرف دلم رو تو شعرای زیباش پیدا کنم. شعر زیبای زیر از کتاب تیغ و ترمه رو پیشکشتون میکنم:

از هرجا آغاز کنی

                        زود است

و به هرجا فرود آیی

                                     دیر

دلتنگ از گُریوه

                     می­گذری

دلواپس از دره

          سرازیر می­شوی

                تا به ویرانه ای برسی

       که ترنج هایش را برده اند

           و رنج هایش را

           برایت

گذاشته اند

                                   ***

       کسی را نفرین نکن

       با ساعتی که زنجیرش دست و پایت را سنگین کرده است

        تو حتی حنظل را هم

      در این باغ

      به هنگام

        نخواهی چید...

**************************************************

* حنظل : گیاهی بسیار تلخ و زرد رنگ شبیه به هندوانه ولی کوچک

*  گریوه : تپه

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 تو چه کردی؟

غزل زیبای زیر رو از کتاب "آن ها" سروده فاضل نظری تقدیمتون میکنم. واقعا غزلهای ایشون فوق العاده زیبا هستند.

سرسبز دل از شاخه بريدم ،تو چه كردي ؟

افتادم و برخاك رسيدم  ،تو چه كردي ؟

من شور و شر موج و تو سرسختي ساحل 

روزي كه بسوي تو دويدم تو چه كردي ؟

هركس به تو از شوق فرستاد پيامي

من قاصد خود بودم و ديدم  تو چه كردي ؟

 مغرور ولي دست به دامان رقيبان

رسوا شدم و طعنه شنيدم ،تو چه كردي ؟

تنهايي و رسوايي ، بي مهري و آزار

اي عشق ببين من چه كشيدم ،تو چه كردي ؟

   

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 روز حافظ!

سلام. امروز 20 مهر ماه است. روز بزرگداشت حافظ. بزرگترين شاعر ايرانيان. به قول استاد بهاءالدين خرمشاهي حافظ حافظه ي ماست. هر چقدر در وصف اين شاعر و عارف بزرگ حرف بزنيم كم گفتيم و فكر نميكنم بتونيم حق مطلب رو ادا كنيم. اميدوارم از اين غزل زيبا كه انتخاب كردم خوشتون بياد.

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گدا صفتی کیمیا گری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که ادمی بچه ای شیوه ی پری داند

هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یکدانه جوهری داند

به قد و چهره هر انکس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود اگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 روشن!

من از مسافر دنیا شدن پشیمانم

خدا چه میکشد از خلقتم؟ نمیدانم

گمان کنم که شبی با تمام عاشقیش

غم جدایی خود را گذاشت بر جانم

اگر زبان بگشایم به شکوه میترسم

تمام مردم این شهر را بگریانم

چگونه طی کنم این کهکشان غربت را؟

چگونه با دل خود سر کنم؟ نمیدانم

سکوت میکنم این عمر رو به پایان است

خودم بسوختم، خلق را نسوزانم

                                                         "روشن"

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 صحبت شبها!

 یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید...

امشب من حال این قطره را پیدا کردم. با دوستی آشنا شدم که الحق دریا بود. او شاعر بود. بسیار بسیار زیبا شعر میخوند. لبریز از حس بود. لبریز بود. هزاران بیت شعر از ده ها شاعر در حافظه داشت و چه زیبا اونها رو میخوند. چقدر اینچنین جمعهایی که تعداد کمه اما انرژی زیاده رو دوست دارم. واقعا به آدم روحیه میدن و آدم رو آروم میکنن. خیلی حال و هوای خوبی بود. چهار پروانه بودیم که گرد شمعی میگشتیم. یک دوبیتی و یک رباعی از این دوست بیدلم، جناب قاسم سلیمانی تقدیمتون میکنم. این دوبیتی اول برای استاد سخن سعدی گفته شده:

آن خداوند شاعران سعدی

 تا ابد بود نام او زنده

حکم سعدی به شاعران دگر

چون مقام خداست بربنده

و این رباعی با مایه های طنز:

وقت است نقاب خویش را بگذارم

بر گرگ لباس میش را بگذارم

من بعد اگر گره به کارم افتاد

باید دو سه ماه ریش را بگذارم

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 زد و رفت....

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت؟؟

 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 ****

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت

پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت

كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد

آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد

كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد

چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت

بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند

آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت

سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت كه دوش

عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 زهر تنهایی!

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می­رود

و آن دل که با خود داشتم، با دلستانم می­رود

او میرود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می­رود

من مانده ام مهجور از او، درمانده و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می­رود

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می­رود

با آن همه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می­رود

باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد  از زمین بر آسمانم می­رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می­رود

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 فاضل نظري!

فاضل نظري شاعريست كه تازه با شعراش آشنا شدم. بهتره حرفي دربارش نزنم. خودتون غزلش رو بخونيد و قضاوت كنيد. فوق العاده ست:

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

****

پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند

شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم كشته عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 بهمنی!

تنهایی ام را با تو قسمت می كنم سهم كمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست 

غم آنقدر دارم كه می خواهم تمام فصلها را 

 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستایی را كه بی شك

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم 

 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست 

 همواره چون من نه : فقط یك لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را 

 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست 

 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه 

 اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 خرم آن نغمه...!

بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
 غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
 من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
 روزگاری که به سرآمده آغاز شود
 روزگار دگری هست و بهاران دگر
 ...
 شاد بودن هنر است
 شاد کردن هنری والاتر
 لیک هرگز نپسندیم به خویش
 که چو یک شکلک بی جان شب و روز
 بی خبر از همه خندان باشیم
 بی غمی عیب بزرگی است
 که دور از ما باد
 ...
 کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن
 خویش را می دیدیم
 آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
 می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
 که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
 پیک پیروزی و امید شدن

 ...
 شاد بودن هنر است
 گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
 زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
 هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
 خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
                                                            

 

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 مگه نه؟!

سلام.استاد شجریان تصنیفی که شعر محاوره ای داشته باشه کم خونده. اما یکی ازاونها تصنیف "مگه نه" هستش که بسیار زیباست. پیشنهاد میکنم اونرو دانلود کنید وگوش کنید. شعر این تصنیف خیلی به حال و هوای الان من میخوره. ببینید زیبانیست؟!

من و تو قصه یک کهنه کتابیم، مگه نه؟!

یه سوالیم، یه سوال بی جوابیم، مگه نه؟!

یه روزی قصه پر غصه ما تموم میشه

آخرش نقطه پایان کتابیم، مگه نه؟!

پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد

وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟!

کی میگه ما باهمیم ما که با هم جفت غمیم

دو تا عکسیم ما به زندون یه قابیم، مگه نه؟!

ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره

آسمون خشکه ما تشنه ی آبیم، مگه نه؟!

کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم

ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم، مگه نه؟!

اگه تا دامن خورشید خدا هم برسیم

آخر از بوسه ی خورشید کبابیم، مگه نه؟!

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388  |
 سکوت!!

سلام. خیلی اوقات سکوت از هزاران حرف و سخن گویاتر است. شعر زیبای سکوت از فریدون مشیری:

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریاد ها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

 تا در آغوش تو در راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یاد ها

 من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریاد ها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من ؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه دوم مرداد 1388  |
 بوسه هاي باران

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه نگاهت پيوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی :" به روزگاران مهری نشسته " گفتم :

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان ، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی است آواز باد و باران

                              "محمدرضا شفیعی کدکنی"

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 شب آرزوها

امشب شب آرزوهاست. امیدوارم به همه آرزوهاتون برسید. البته آرزو داشتن تنها کافی نیست حتما باید تلاش همراش باشه.

 

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويی

چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويی؟

به ره تو بس كه نالم ، ز غم تو بس كه مويم

شده ام ز ناله نایی، شده ام ز مويه مويی

بنموده تيره روزم ستم سياه چشمی

بنموده مو سپيدم صنم سپيد رويی

همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم كه چنگی بزنم به تار مويی

چه شود كه راه يابد سوی آب تشنه كامی؟

چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجويی؟

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويی

ز چه شيخ پاكدامن سوی مسجدم نخواند

رخ شيخ و سجده گاهی، سر ما و خاك كويی

بشكست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت، شكند اگر سبويی

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
 نجابت کردم؟؟؟

من به مجموعه چشمان تو عادت کردم

عذر می خواهم عزیزم که جسارت کردم

قلمم نقش صداقت ز الفبا می زد

گر چه من مُهر به لب،  دین نزاکت کردم

غنچه لعل لبت را ز خدا خواسته ام

رنج بی خود به خودم داده شماتت کردم

غزلم بوی تو را می دهد ای نو گل شعر

بارک ا... که با شعر خطابت کردم

می نشینم لب حوض دل تنها ی خودم

پرسشی می کنم از خویش،نجابت کردم؟؟؟؟

"عارف اهوازی"

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388  |
 حافظ، تعریف یا معرفی؟؟

قصد دارم در چند پست در مورد چند موضوع مختلف درشعر حافظ نظرم را بنویسم. موضوعاتی که گاهی موجب شبهاتی در مورد این شاعر آسمانی که الحق از اولیاء خداست می شه. اولین موضوعی که این پست را برای بررسیش اختصاص دادم نظر حافظ در مورد خودش و در مورد شعرخودشه. اگر ما به بعضی از شعرها دقت کنیم این شبهه برامون پیش میاد که گویی حافظ میخواد از خودش تعریف کنه.

اما

ما اگر حافظ رو درست بشناسیم می فهمیم که انسانی در مقام حافظ نیازی به این نداره که بخواد خودنمایی کنه و یا خودش رو چیزی بیشتر از اون که هست نشون بده. پس دلیل چیه؟ دلیل اینکه ما فکر میکنیم حافظ داره از خودش تعریف میکنه؟؟ طبق تحقیقی که در دیوان حافظ کردم به این نتیجه رسیدم که ابیاتی که حافظ در مورد خودش صحبت میکنه دو دسته هستن. دسته اول ابیاتی هستند که حافظ در مورد شعر خودش و غزلهاش صحبت میکنه و دسته دوم اونهایی هستند که حافظ در مورد شخص خودش و مقامش صحبت میکنه.

نکته جالبی که من از بررسی این دو دسته نتیجه گرفتم این بودش که: برای دسته اول، وقتی حافظ در مورد شعرخودش و کلام خودش حرف میزنه، اونها رو بالا میبره و از اونها خیلی تعریف میکنه. نکته در اینجاست که حافظ در اونجا داره خودش رو معرفی میکنه، نه اینکه از خودش تعریف میکنه. یعنی اون چیزی که هست رو میگه و قطعا برای این کارش هم دلیلی داره. شاید میخواد با گفتن مقام والای شعرهاش دلهای بیشتری رو با خودش همراه کنه. حتی اگه بخوایم فرض کنیم حافظ داره تعریف میکنه باید به این هم توجه کنیم که حافظ در بیتهای دیگه این مقام و مرتبه رو که شعرهاش دارن رو به خودش نسبت نمیده بلکه حاصل توجه بعضیها به خودش میدونه.

اما در مورد دسته دوم یعنی زمانی که حافظ در مورد خودش صحبت میکنه، اونجا میبینیم که حافظ خیلی متواضع میشه و مقام خودش رو پایین میبینه و مدام به خودش تذکر میده. و حتی خودش رو ریاکار، متقلب، گناهکار و... میدونه.

در ادامه چند نمونه از بیتهایی رو میگم که حافظ در مورد شعرش و مقام معنوی بالای اوننها صحبت میکنه. میبینید که در تمامی این ابیات از شعر حافظ صحبت شده نه خود حافظ:

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

****

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

****

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

****

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

****

بدین شعر ترو شیرین ز شاهنهشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد

****

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

****

به شعر حافظ شیراز میرقصند و می نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

****

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که اندر سینه داری

و البته همونطور که گفتم حافظ این مرتبت و مقام رو به خدا و یا عوامل دیگه نسبت میده و میگه که از لطف اونها بوده که حافظ، حافظ شده. مثلا در این شعرها:

حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خداداست

****

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

و اما نمونه ای از ابیاتی که حافظ از خودش میگه:

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود

****

مگو دیگر که حافظ نکته دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

****

گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

****

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش؟

****

نیست امید صلاحی زفساد حافظ

چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

در آخر بگم که حافظ خیلی خیلی بزرگتر از اونه که بشه به سادگی به خودش یا به شعرش ایراد گرفت. چند وقت پیش در یه جمعی بودم، یه نفر داشت به شعر حافظ ایراد می گرفت و حرفهای حافظ رو مربوط به زمان خود حافظ میدونست و حتی این که ما به حافظ میگیم لسان الغیب رو هم به تمسخر میگرفت. بعد این بیت رو از حافظ خوند که :

نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد

هرچه در عالم امرست به فرمان تو باد

بعد اینطوری گفت که مگه به غیر از حیوان و نبات و جماد چیزی دیگه هم تو این جهان هست که حافظ گفته "علاوه بر اینها هرچی هست به فرمان توباد"؟؟؟ واقعاً من از این سوال تعجب کردم. یعنی به غیر از اینها چیز دیگه ای نیست؟ آیا روح، فرشته، متافیزیک، جن و.... چیزی محسوب نمیشوند؟؟؟

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ

که هیچش در صدف گوهر نباشد

با بیتی از حافظ ختم میکنم:

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هرجا که نام حافظ در انجمن برآید

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388  |
 باز گردد عاقبت این در!

بی گمان برای یافتن طربناک ترین و شاداب ترین شعرها باید به سراغ حضرت مولانا رفت. دیوان غزلیات مولوی سرشار از شور و حال است و امیدی بی اندازه در آن جاریست. میخوام شعری سرشار از امید و البته خیلی زیبا ازمولانا جلال الدین بلخی رو تقدیمتون کنم. من خودم این غزل رو خیلی خیلی دوست دارم و چند ساله همیشه با خودم زمزمه ش میکنم.و آخرش یه ایشالا هم میگم. امدوارم شما هم خوشتون بیاد.

باز گردد عاقبت این در، بلی

رخ نماید یار سیمین بر، بلی

ساقی ما یاد این مستان کند

بار دیگر با می و ساغر، بلی

نوبهار حسن آید سوی باغ

بشکفد آن شاخه های تر، بلی

طاقهای سبز چون بندد چمن

جفت گردد ورد و نیلوفر، بلی

دامن پر خاک و خاشاک زمین

پرشود از مشک و از عنبر، بلی

آن بر سیمین واین روی چو زر

در هم آمیزند سیم زر بلی

این سر مخمور اندیشه پرست

مست گرد زان می احمر، بلی

این دو چشم اشکبار نوحه گر

روشنی یابد ازآن منظر، بلی

شاهد جان چون شهادت عرضه کرد

یابد ایمان این دل کافر، بلی

جمله خلق جهان در یک کس است

او بود از صد جهان بهتر، بلی

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه یکم خرداد 1388  |
 از دست زبر دست کجا باید رفت؟! (قیصر امین پور)

"خیامی دیگر" را پیدا نکردم. از انتشارش جلوگیری شده بود. "باران که بیاید همه عاشق هستند " به چاپ پنجم رسید. "حیات دوباره ی"دیروز تمام شد. این سه، عنوان مجموعه رباعی های ایرج زبردست هستند. او کمتر علاقه دارد در همایش ها، شب شعرها و یا محافل شعر بخواند. از هیاهو کناره گیری کرده است و معتقد است باید به دنبال خلوتی بود تا شعری آنجا یافت؛ می گوید پنهان شو تا پیدا شوی که اگر پیدا شوی پنهانت می­کنند. زبردست بزرگتر از ان است که من از او تمجید کنم. کسی که منوچهر آتشی، بهاء الدین خرمشاهی و سیمین بهبهانی او را بستایند چه نیاز به تعریف من دارد؟؟ البته بیشتر از هر چیز شعر اوست که او را میشناساند. چند رباعی بی نظیر از "خیام روزگار ما"،  که بعدها بیشتر از او خواهیم شنید. برای آشنایی بیشتر با زبردست به وبلاگ او سر بزنید که بسیاری از ناگفته هایش را آنجا نوشته.

شـــــب، ساعت ابري مرا داد به تو

 افتاد نگاه خسته ي باد به تو

باران زد و خيس شد تن خاطره ها

 باران زد و باز يادم افتاد به تو

*** 

مــــن: قامت مرگ را کفن می خواهم

با حادثه جنگ تن به تن می خواهم

با دست شراب کعبه را باید شست

این ست حماسه ای که من می خواهم

*** 

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی

با اشک به دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار غربت باقی است

تنها نشدی که درد تنها بکشی

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388  |
 سالگرد منزوی!

امروز شانزدهم اردیبهشتف سالگرد پرواز حسین منزوی از قفس دنیا است. روح بزرگ منزوی ا بیش از این طاقت ماندن نبود. روحش شاد. با غزلی از او یادش را گرامی می داریم:

نام من عشق است ! آیا می شناسیدم؟

زخمی ام، زخمی سراپا، می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را،

خسته هستم، خسته، آیا می شناسیدم؟

راه ششصد ساله ای از دفتر حافظ

تا غزلهای شما، ها، می شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما می شناسیدم.

پای رهوار ار شکسته سنگلاخ درد

اینک این افتاده از پا می شناسیدم

می شناسد چشمهایم، چهره هاتان را

آنچنانی که شماها می شناسیدم

این چنین بیگانه از من رو مگردانید

درنبندیدم به حاشا، می شناسیدم

من همان دریایتان، ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا، می شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعي بود

عشق قیس و حسن لیلا می شناسیدم

در کف فرهاد تیشه من نهادم ، من

من بریدم بیستون را می شناسیدم

مسخ کرده چهره ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می شناسیدم

من همانم، آشنای سالهای دور

رفته ام از یادتان، یا می شناسیدم

 

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 ایرج زبردست!

در این پست چند رباعی زیبا از ایرج زبر دست رباعی سرای همروزگار ما (متولد1353) پیشکش میکنم. در شعر زبردست عنصر خیال پردازی و نوآوری به وضوح مشاهده می شود. اگر خوشتون اومد بگید بیشتر از زبردست میگم:

 

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل، قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

 ****

در میکده های مکه پیدایم شد

صد کعبه چراغان تماشایم شد

آنقدر شراب عاشقی نوشیدم

تا حی علی الشراب فتوایم شد

 ****

آیینه ی روزگار لبخند خداست

آرامش سبزه زار لبخند خداست

از عطر نگاه باغ ها دانستم

نام  دگر بهار  لبخند  خداست

 ****

لبهای تو سوره سوره تفسیر خداست

چشمان تو بی ریا تر از آینه هاست

ای سبز ترین سبزترین سبزترین

 سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 حافظ و ما!
به قول حافظ :

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

اما به قول ما :

زان یار دلنوازم گر میکنم حکایت

از من پذیر هرچیز جز شکوه و شکایت

عشق و وظیفه بودم هر خدمتی که کردم

ما را مباد چشمی بر مزد و بر عنایت

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 

 شعری از جناب آقای مهدوی شاعر همشهریمون. با آرزوی طول عمر و سلامتی برای این شاعر عزیز. این شعر تضمینی از یکی از زیباترین غزلیات حافظه:

دلا چو ناله گذر از دل سما بکند

شکار قلب سما تیر آه ما بکند

گذر ز سینه ناهید و هم سها بکند

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

دلا کرشمه و نازش تو شائقانه بکش

غم فراق جمالش تو صادقانه بکش

هم انتظار وصالش تو واثقانه بکش

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

دلا زلایق عشق عذاب بردارند

ز دوش رند و خرابی حساب بردارند

زچشم سالک عارف سراب بردارند

زملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

دلا به میکده خود را ز شوق کن نزدیک

حساب عشق و وظیفه ز هم نما تفکیک

حبیب عشق نسوزد در آتش تشکیک

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند؟

دلا تو نعل محبت درون آتش دار

عنان اسب خطاکار نفس سرکش دار

ز پیر میکده امید جام بیغش دار

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

دلا سراب جهان را تو آب پنداری

اسیر موج تمنا زبحر بازاری

روان روشن جان را عبث بیازاری

زبخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند

دلا فریب و ریا غنچه صفا پژمرد

به جرم همت مردانه "مهدوی" آزرد

چو سنگ فتنه دوران به پای گلها خورد

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

همچنین نیایشی بر دیوار نظرم رو به خودش جلب کرد. حیفم اومد اون رو هم نگم. آخه خیلی به دل خودم نشست. نگارنده چنین نگاشته بود:

خدایا!

به درخت آموختی

چهار فصل را ببیند و در باد و طوفان و باران

خود را به تو بسپارد

به من نیز بیاموز چهار فصل زندگی ام را ببینم و خودم را

در نداشتن ها و داشتن ها

در غم ها و شادی ها

در از دست دادن ها و به دست آوردن ها

در بودنها و نبودنها

                              به تو بسپارم؛

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  |
 قیصر!

گزینه اشعار قیصر امین پور را ورق میزنم. بی اختیار دلم میگیره.... . با تک تک شعرهاش دلم از جاش کنده میشه. دوست دارم همه شعرهاشو بنویسم ولی نمیشه. دوتا از شعرهای زیباش رو تقدیمتون میکنم.

با گریه های یکریز

یکریز

مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته

در پای باد

با هفته های رفته

با فصلهای سوخته

با سالهای سخت

رفتیم و

سوختیم و

فرو ریختیم

با اعتماد خاطره ای در یاد

اما

آن اتفاق ساده نیفتاد

******

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم خیال بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت

آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین وآفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

 

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 عارف اهوازی!

سلام. میخوام چند تا از شعرهای دوست شاعرم " عارف  اهوازی"  رو تقدیمتون کنم. این دوست من طبع شعر خیلی خوبی داره و زیاد هم شعر میگه و انصافا بعضی از شعرهاش خیلی زیبا هستند. میخوام چند تا از شعرهای قشنگش رو تقدیمتون کنم امیدوارم لذت برید. ضمناً در مورد شعراش نظر یادتون نره.

از چشم تو آسمان من زیباتر

خورشید من و جهان من زیباتر

برخیز و بیا با من از عشق بگو

ای کفر تو از نهان من زیباتر

یه توضیح بدم در مورد این شعر در بیت اول منظور از کلمه " از چشم تو" اینه که اگه از چشمان تو آسمان و خورشید و جهان رو نگاه کنم جهانم زیباتر میشه. البته این توضیح رو به این خاطر نوشتم که موقع خوندن این شعر من برداشت دیگه ازش کردم و با خودش که صحبت کردم این رو گفت و من هم نوشتم که بقیه هم مثل من برداشت نکنند.

*******

لبخند منی مرا تو خاموش مکن

هشیار تو ام مرا تو مدهوش مکن

این خنده و این نفس فقط مال تو است

تو عشق منی مرا فراموش مکن

*******

دیشب که دلم هوای رویت را داشت

از گونه ماه بوسه ها بر میداشت

چون شب به سر آمد و سحرگه برخواست

گرمی تو را به روی لب می پنداشت

*******

ای تنگ بلور عشق ای غایت سبز

ای خنده ی تو نشانی از آیت سبز

لبخند بزن که از شکوفه لبت

مجذوب شود جهان از این ساحت سبز

*******

نازنینم قلب من در دست توست

جان من انگشت هایت را نبند

صورتت با خنده زیبا می شود

اخم ابرو واکن و لختی بخند

و اما این شعر نو که واقعا زیباست:

تو پیدایی از دور

و می روی در دالانی که مسیر عاشقی ما بود

و من نگاهم را باتو می فرستم،

که بدرقه راهت باشد

و دلم را از زیر قرآن رد می کنم

و به پشت سرت میریزم که هرچه زودتر بازآیی

تو پیدایی از دور

اما صدایت چقدر نزدیک است

همین جاست،

در کنار گوش من

که ارام می خرامد و با ناز می گوید:

دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه یازدهم بهمن 1387  |
 صبر بلبل!

سلام. امیوارم حال همتون خوب باشه. تو این پست میخوام یکی از زیباترین شعر های حافظ رو که خیلی دوستش دارم و خیلی هم ازش خاطره دارم رو براتون بنویسم. اما به درخواست خانم پرستو که همیشه با نظراتش خوشحالم میکنه، میخوام علاوه بر خود شعر چند خط هم در مورد شعر بنویسم. البته سواد من در اون حد نیست که بخوام شعر حافظ رو تفسیر کنم ولی همون مقدار کمی رو که بلدم میگم.

این شعر حافظ ازاون دسته شعراست که در اون حافظ رو میبینیم که در مقام یه پیر و مرشد نشسته و میخواد ما رو نصیحت کنه. به احتمال قوی این شعرها مال دوران پیری حافظه. راستی اینو بگم که استاد شجریان این شعر رو دریک اجرای خصوصی همراه با تارمرحوم استاد بیگجه خانی در دستگاه همایون و در نهایت زیبایی خوندن که بعدها در آلبوم بیداد ایشون منتشر شده. اول خود شعر رو به همتون مخصوصا خانم پرستو تقدیم میکنم:

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آنچه تدبیر و تأمل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هرکه روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد وکاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

اما معنی شعر. بیت اول به رسم "میر نوروزی" که در ایران باستان رایج بوده اشاره میکنه. و اون رسم این بوده که پنج روز اول بهار هر سال یکی از مردم عادی به قید قرعه به مسند حکومت میشسته و تو اون پنج روز حکم اون شخص واجب الاجرا بوده. و بعد از اون پنج روز دوباره اون فرصت ازش گرفته میشده. حالا حافظ هم اینو میگه که چاره کسی که پنج روز فرصتش رو از دست داده چیزی نیست بجز صبر. در ضمن اشاره به ماجرای عشق باغبان به گل و جفای خار هم در این بیت نهفته شده. درحقیقت روی سخن حافظ با کسانیه که دارای موقعیت خوبی بودند اما به ناچار و بدون هیچ تقصیری اونو از دست دادند. حافظ میگه که الان هیچ کاری به جز صبر نباید بکنیم. مفهوم بیت دوم بازهم توصیه به صبر و تحمله. همچنین یه نکته مهم دیگه رو گوشزد میکنه و اون نکته اینه که که درد و سختی با عشق در هم آمیخته شدند، که البته حافظ در این مورد زیاد شعر گفته. مثل :

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظر بازی فراق افتاده بود

و چاره این درد و سختی هم تحمله.

بیت سوم و چهارم هم در مورد ناکارآمدی عقل معاش و عافیت طلب در راه عشق صحبت میکنن و اینو میگن که آدم همیشه باید توکل داشته باشه و به هیچ چیز خودش ننازه. تقوا و دانش یا هر اندوخته دیگه ای که داریم برای طی کردن راه عشق کافی نیستند چون همه اینها بدون توکل هیچ نتیجه ای ندارن. حافظ جای دیگه میگه که:

به رحمت سر زلف تو واثقم  ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

یعنی تا توکلی نباشه و تا نظر لطفی از طرف معشوق نباشه تلاش کردن بیهوده است. خیلی معانی دیگه در این دو بیت هست که گفتنشون خیلی طول میکشه.

 اما به نظر من شاه بیت این شاه غزل، بیت پنجم اونه.

با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

دو معنی میشه از این بیت استخراج کرد که من اونا رو مختصر میگم چون دوست ندارم زیاد توضیح بدم و شعر آسمانی حافظ رو محدود کنم به معانی خودم. یه خرده از نظرمو میگم بعد خودتون تو ذهنتون اونو بشکافید و جلو برید.  معنی اول این هستش که اگر کسی "روی یاسمین و گل" داشته باشه دیگه حق نداره با معشوقی که در ذهن حافظه نظربازی کنه. در اینجا کلمه " روی " به معنی قصد چیزی رو داشتن و در پی چیزی رفتنه.  یعنی کسی که دل و دیده اش در پی هوا ها و ظواهر عشق های زودگذره نباید در فکر عشقبازی با زلف و رخ معشوق جاودانه حافظ باشه. و این غیرت حافظه که بیداد میکنه. یه جا دیگه هم میگه که :

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست

یا جای دیگه که میگه :

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

بر رخ او نظر از آینه پاک انداز

پس هر چشمی لیاقت دیدن جمال اون معشوق رو نداره.

اما معنی دوم این بیت که برای من دیوانه کننده است اینه که: با وجود اینچنین معشوق زیبا و دلفریبی که اینچنین صفات و ظاهر و باطن و زلف و رخ خوبی داره، نظر بازی با گل و سنبل حرام است. اینجا "هرکه روی جعد و سنبل بایدش" به معنی هر کسیه که ظواهر زودگذر این دنیا رو در اختیار داره.  

یعنی حیفه که آدم اینچنین لعبتی رو رها کنه و بره سراغ چیزهای فانی. معنی اول نظر بازی با معشوق جاودان رو برای آدم های چشم ناپاک حرام کرده بود. اما معنی دوم نظر بازی با گل و سنبل رو حرام میدونه. در مورد معنی دوم اینو اضافه کنم که در یه جا دیگه حافظ میگه :

چه شکر هاست  در این شهر که قانع شده اند

شاهبازان طریقت به مقام مگسی

یا جای دیگه که میگه :

همایی چون تو عالیقدر را حرص استخوان تاکی؟

همه اینها میخوان جایگاه واقعی انسان رو به ما نشون بدن. و بگن که "همت عالی طلب" . این جمله آخر یه جمله امریه از طرف حافظ به همه.

قطعا بیت پنجم این شعر بیانگر اینه که حافظ در اوج عرفان سیر میکنه. و با چیزهایی که در اون عالم دیده به مقامی رسیده که فتوا میده. حافظ چند جا دیگه هم فتوا داده. که اگه عمری باقی بود در یه پست دیگه اونها رو حتما مینویسم....

بیت بعد که اون هم فوق العاده است راه و رسم عشق رو به ما یاد میده. و میگه که خیلی باید ناز معشوق رو بکشیم تا به اون برسیم. منظور اینه که باید برای رسیدن به هدفمون باید تلاش کنیم. ابیات با این معنی هم در دیوان حافظ زیاد داریم. مثل این بیت:

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

و یا حتی چیزی فراتر از تلاش محض، که منظور کشیدن ناز معشوقه. البته این ناز کشیدن در بر دارنده معانی خیلی زیادیه. به معنی اظهار نیازه به معنی از بین بردن منیت و خودخواهیه و ... . یه بیت دیگه در مورد ناز و نیاز به ذهنم رسید. حیفم اومد اونو نگم گرچه زیاد مرتبط نیست :

بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند

نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین

دیدید نیاز اهل دل چی بود؟ نیم کرشمه.

و دیدید ناز نازنینان چی بود؟ هزار جان. جالبه نه؟

اما بیت بعد. هم نشینی دو کلمه دور و تسلسل زیبایی خاصی به این بیت داده. در بیت آخر هم حافظ رو در مقام تواضع می بینیم. البته پیام حافظ در مصرع دومه که همه و مخصوصا عاشق رو به فروتنی توصیه کرده. و گفته که تجمل و خودبینی هیچ تناسبی با عاشقی نداره. و سادگی صفت عاشقاست.

این پست خیلی طولانی تر از اون چیزی شد که میخواستم، هرچند که این غزل زیبا بیشتر از اینها حرف تو دل خودش داره. البته چون موقع امتحاناتمه وقت نکردم زیاد رو شعر تمرکز کنم. همچنین دوست داشتم حافظ نامه بهاءالدین خرمشاهی رو بخونم و ببینم که ایشون در مورد این غزل چی گفتند،چون استاد خرمشاهی حافظ شناس بزرگ همروزگار ما هستند که نظراتشون در مورد حافظ مقبول طبع مردم صاحبنظر شده، ولی متاسفانه وقت نشد.

امیدوارم که با سواد کم خودم تونسته باشم شبنمی از دریای معانی خواجه شیراز رو بهتون رسونده باشم. با بیتی از حافظ ختم میکنم که :

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 نیایش واره ها!

سلام. در اين پست ميخوام اشعاري از سلمان هراتي كه به نيايش واره ها معروفند رو بنويسم. سلمان هراتي به همراه سيد حسن حسيني و قيصر امين پور سه نفري بودند كه به اونها شاعرای جنگ ميگفتن و هر سه هم در سنين جواني از دنيا رفتند. دوران زندگي سلمان هراتي فقط 27 سال بوده. روحش شاد.

شب فرو می افتد

و من تازه می شوم

از اشتیاق بارش شبنم

نیلوفرانه

به آسمان دهان باز می کنم

ای آفریننده شبنم و ابر

آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟

تقدیر چیست؟

می خواهم از تو سرشار باشم

*********

گاهی که معین نیست

مثل یک پیچک خودمانی

از پنجره می آیی

و جای شعرهای من می نشینی

و من هیچ کلمه ندارم

چشمهایم

از بصیرتی آکنده می شود

که منتهای تکامل یک چشم است

همخانه ام می گوید:

صفات ثبوتیه کدامند؟

من می گویم:

باز چه بوی خوشی

اینجا را فرا گرفته است

*****

گاهی آنقدر واقعیت داری

که پیشانی ام

به یک تکه ابر سجده می برد

به یک درخت خیره می شوم

از سنگها توقع دارم

مهربانی را

باران بر کتفم می بارد

دستهایم هوا را در آغوش می گیرد

شادی

پایین تر از این مرتبه است

که بگویم چقدر

گاهی آنقدر واقعیت داری

که من

صدای فرو ریختن

شانه های سنگی شیطان را می شنوم

و تعجب نمی کنم

اگر ببینم ماه

با بچه های کوهستان

گل گاوزبان می چیند!

*****

دیشب آنقدر نزدیک بودی

که پنجره از شادیم نمک می چشید

و لبخندم را دامن می زد

من مشغول تو بودم

نیلوفری از شانه های من رویید

و از پنجره بیرون رفت

****

چرا امشب پشت پنجره نمی آیی؟

چرا به تماشای رود نمی آیی؟

چرا من تو را نمی شنوم ؟

چرا برگها زنده نیستند؟

چرا سنگها سخت شده اند؟

چرا پنجره اخم دارد؟

آه دهانم

دهانم

از بوی گوشت مرده لزج شده است

با این دهان

چگونه می توان

لذت حضور تو را چشید

آیینه نیز تصویر هولناکی از من می نمایاند

********

 از بلندیهای محال می ریزد

در تخیّل پنجره ای است

که هفت آسمان در او جمع می شود

من به مدد مهربانی تو

و آفرینه های این تخیّل مغموم

در باغهای ناممکن آواز می خوانم

برای سنگهای پرنده

******

در انبوه اندوه و زخم

قلبم با سوسن های سپید

آواز می خواند

درخت، شادی مرا می پرسد

من مزرعه ای را می نمایانم

که فردای من است

آنجا گیلاسها

دست به دامن دارند

و شکوفه های پیراهن من

حرف می زنند؛

شکوفه هایی که امروز

یک زخم بیشتر نیستند

تو به حرمت این شکوفه ها

مرا با دست اشاره خواهی کرد

*****

چراغی می افروزم

پیراهن شب آتش می گیرد

اما

شب پهن شده است

با ادامه گیسوانی تا غیب

مثل یک بهت

بر چارچوب در تکیه می کنم

شب ادامه می یابد

تا نمی دانم

******

وقتی ابر صمیمی شد

پایین می آید تا لمس

من با یک لفظ صمیمی

صدایش می زنم

ای مِه!

تن تو از رطوبت کدام بخشش آسمانی خیس است؟

در او پچ پچی پنهانی می گذرد

انگار از کرانه های خیلی دور

آمده است

آوازی می خواند

می فهمم این جهانی نیست

******

تمام حفره های شب را می کاوم

بر فطرت خزه ها دست می سایم

که به انتشار عطر تو

بر سنگها پهن شده اند

یک وهم با رویاهای سبز

در مزرعه می خواند

من فکر می کنم آنجا

عطر تو

دگرگون کننده تر

به گوش می رسد

«عزیز» راست می گفت

شبها آسمان در مزرعه راه می رود

*******

تابستان پابرهنه

از ساحل رودخانه گذشت

پاییز از جنگل سرازیر شد

با طغیان آبها

رقص برگها

تن نمناک خاک را فرا می گیرد

اما من هنوز گرمم

از آن نگاه تابستانی و سبز

آسمان از هر جا که تو باشی شروع می شود

کهکشان از کنار تو آغاز می شود

منظومه ها در طواف تواند

تو در همه کرات مهربانی می ریزی

تو حتی کنار پنجره کوچک من

پیدا می شوی

همزمان با آن ماهی

که در اعماق اقیانوسها گریه می کند

یک پرنده در دفتر من

بال بال می زند

تو هر دو را می شنوی

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیستم آذر 1387  |
 باغ من

سلام.  یکی از زیباترین شعرهای اخوان که من خیلی اونو دوست دارم، شعر "باغ من" هستش. این شعر قشنگو به شما تقدیم میکنم. امیدوارم که دلهاتون همیشه بهاری باشه. گرچه پاییز هم واقعا زیباست. حتی دلگیری غروبش هم زیباست. باغ بی برگی هم زیباست.

"باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟؟؟"

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تارو پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
 یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه چهاردهم مهر 1387  |
 استاد شهریار

استاد شهریار نه تنها یکی از بزرگترین شاعران معاصر کشور ماست، بلکه از درخشان ترین ستاره های آسمان شعر ایران درهمه ی تاریخ این سرزمین بوده و خواهد بود. چند وقت پیش سریال شهریار از شبکه دوم سیما پخش می شد که البته دراون سریال همه چیز به طور صحیح و واقعی در مورد ایشون گفته نشد و به نظر من تصویر واقعی استاد شهریار از دید مردم پنهان نگه داشته شد.

(البته اینجور نقص ها و کوتاهی ها از صدا و سیمای کشور ما اصلا بعید نیست. و نه تنها بعید نیست بلکه من معتقدم که یکی از وظایف این سازمان رنگ و ریا، سرپوش گذاشتن روی حقایقه. البته نمیخوام خیلی در مورد صدا و سیما صحبت کنم ولی این رو بگم که افتخار میکنم که کمترین وقتم رو به تلویزیون اختصاص میدم. از اخبارهای دروغ تا بدآموزیهای سریالها، استفاده از کلمات و اصطلاحات زننده و سبک در اکثر فیلمها، رعایت نکردن حقوق صاحبان اثرهای هنری، اجحاف در حق بزگان علم و هنر این سرزمین، توهین به اهالی هنر علی الخصوص هنرمندان متعهد عرصه ی موسیقی، رواج مدهای غلط، تبلیغ زندگی های نادرست و هزاران هزار اشتباه و تخلف دیگه همه تنها بخشی از دلایلی هست که آدم رو وادار میکنه که از این سازمان و برنامه هاش فاصله بگیره.)

بگذریم. از استاد شهریار میگفتم. ایشون اکثر شعرهاشون رو به طور بداهه می گفتند و به همین دلیل شعراشون  اینچنین "مقبول طبع مردم صاحبنظر" واقع شدن. یکی از اون شعرا که خیلی جالبه اسمش "گوهر فروش" هستش که البته نمیدونم در فیلم شهریار به اون اشاره شد یا نه. چون من یکی دوقسمت رو به طور کامل ندیدم. جریان سرایش این شعر زیبا از این قراربوده که : در روز سیزده به در سالی از سالها، استاد شهریار درحال قدم زدن در پارکی بوده. اونجا به یک دستفروش کتاب میرسه و کتابی رو که اتفاقا کتاب شعر خودش بوده رو بلند میکنه و نگاهی اجمالی به اون میندازه. درهمین حال ناگهان معشوقش، ثریا رو میبینه که در همون پارک، نوزادش رو در آغوش گرفته و داره قدم میزنه. و همین یک نگاه کافی بوده تا دوباره آتشی به خرمن دل شهریار بیفته و باز هم در رثای عشق از دست رفتش شعری جانسوز بگه. استاد شهریار که تا اون زمان هنوز مجرد بوده، با دیدن اون صحنه به طور بداهه این شعر بسیار زیبا و البته سوزناک رو روی صفحه ی سفید آخر کتاب خودش مینویسه که :

 یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری، رو که مرا یاد توبس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفدهم شهریور 1387  |
 حافظ:

چند وقت پیش داشتم حافظ رو ورق میزدم که چشمم به این غزل خیلی زیبا افتاد. تعجب کردم که چرا تا حالا نخوندمش؟؟  مثل همه ی غزلیات حافظ خیلی قشنگه. تا آخر بخونید و لذت ببرید.

دامن کشان همی شد در شرب زر کشیده

صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده

از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی

چون قطره­های شبنم بر برگ گل چکیده

لفظی فصیح و شیرین قدی بلند و چابک

رویی لطیف و زیبا چشمی خوش و کشیده

یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده

شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده

آن لعل دلکشش بین وان خنده ی دل آشوب

آن رفتن خوشش بین وان گام آرمیده

آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد

یارب چه چاره سازم با این دل رمیده

زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور هر دودیده

تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت

روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده

گر خاطر شریفت رنجیده شد زحافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته وشنیده

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 شکرانه ی نعمت!

سلام. این پست با پست های قبلیم متفاوته. یه شعرمیخوام بنویسم در قالب بحر طویل. در حقیقت این اشعار قافیه دارند ولی تساوی ندارند و مصرعهاشونم از شعرای معمولی بلند ترند. اگه میخواید حالشو ببرید با صدای بلند و با ریتم بخونیدش. البته این شعر مخصوص ما آغایون مجرده (خوش به حالمون). گفتم خوبه تاهنوز این شعر ساده که البته رگه های طنز و فکاهی هم داره، به من میخوره بنویسمش. یه وقت خانما ناراحت نشن. اگر هم ناراحت شدن یه شعر مشابه ضد آغایون پیدا کنند برای رعایت عدالت تو بلاگ میزنمش. راستی تا یادم نرفته بگم این شعر برای ابوالقاسم حالت هستش. حالت استاد سرایش شعر در قالب بحر طویل بوده و شعرهای زیبای زیادی در این قالب گفته. خب دیگه مزاحمتون نشم، شعرو بخونید (باصدای بلند):

آدمی شیک و جوان (گفتم باصدای بلند، از اول بخون) آدمی شیک و جوان و متشخص، که ز شلوار و کت و پیرهن عالی و شکل و پز آراسته اش، ثروت و دارائی عیان بود، روان بود شتابان به خیابان پی کاری که در آمد پسری با طبق گل به سر راهش و بنمود بدو عرضه ز گل های دلاویز و پسندیده و زیبا و فریبا به امیدی که فروشد به وی آن را.
روی بنمود بدان آدم دارا و به وی گفت که : آقا، دو سه تا شاخه گل سرخ ز مخلص بخرید و به بـرِ دلبر جانانه و معشوقه ی فتانه ی خود برده و تقدیم نمائید بدو. مرد بخندید و به وی گفت: صد افسوس که معشوقه ی زیبا و دل آرا و دل انگیز و فرح بیز ندارم که برایش ببرم دسته ی گل تا که ازین راه کنم خرم و دل شاد و خوش آن سرو روان را.
گل فروش این سخن از مرد چو بشنید، بخندید و بدو گفت که : پس چند گل میخک و مینا و گلایول بخرید و ببریدش ز برای زن خود تا مگر از دیدن آن همسرتان شاد شود. مرد بدو گفت: من مرد عزب هستم و در خانه زن و بچه ندارم که به شب گل بخرم، بهر زنم گل ببرم تا که ز خود راضی و خرسند کنم یار جوان را.
گل فروش این سخنان را چو بشنید ازاو، در عوض این که پکر گردد و نومید شود، شاد شد و خنده زد و گفت که: پس جمله ی گل های مرا یکسره از من بخرید و
سوی منزل ببرید و به خوشی جشن بگیرید به شکرانه ی این نعمت جانانه که از زحمت و دردسر معشوقه و از محنت و رنج زن و فرزند رهائید و ندارید گرفتاری این مخمصه و گردش ایام نکرده است محول به شما زحمت این بار گران را.

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 چیستان

 قیصرِ:

ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست؟؟؟؟

زندگی بی عشق اگر باشد همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست، هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آبِ ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می­پیچد طنین چیست؟ چیست؟....

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و دوم تیر 1387  |
 حافظ...

بعد از مدت زیادی دوباره یه غزل از حافظ میخوام بنویسم. غزلی خیلی زیبا و مثبت و امیدوار کننده، با تعابیر و تشبیه های فوق العاده. مثلا تشبیه "خم ابرو" به "محراب":

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله ی حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم!

غزل زیبای زیر از محمدعلی بهمنیه.

تقدیمش میکنم به اون که به لطف وجودش دلم از تنهایی در اومده.

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

 که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

 غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه سی ام خرداد 1387  |
 فریدون مشیری!

فریدون مشیری دریای احساسات پاک و لطیف انسانی بود. شعرهایش نیز همچون خودش بود. صاف و زلال مثل رود. و باطراوت مثل باران.شعر زیبای زیر از مشیری است:

كاش مي ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

آه وقتي كه توچشمانت

           آن جام لبالب از جاندار را

سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني

           موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

              روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

       دست ويرانگر شوق

        پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پر پر

من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد

رقص شيطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهاني بخشش را

در چشمه مهر

             اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

                 اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 صائب تبریزی :

غزلی زیبا از صائب تبریزی :

دلربایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای

از دل من چه به جا مانده که بازآمده اي

در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ

چشم بد دور که بسیار بساز آمده‌ای

بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم

که عجب تنگ در آغوش نیاز آمده‌ای

می بده، می بستان، دست بزن پای بکوب

به خرابات نه از بهر نماز آمده‌ای

آنقدر باش که من از سر جان برخیزم

 چون به غمخانه‌ام ای بنده نواز آمده‌ای

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 استاد سایه
دو غزل ديگه ازاستاد هوشنگ ابتهاج :

 

غزل اول : 

 ای عشق همه بهانه از توست

 من خامشم این ترانه از توست

 آن بانگ بلند صبحگاهی

 وین زمزمه ی شبانه از توست

 من انده خویش را ندانم

 این گریه ی بی بهانه از توست

 ای آتش جان پاکبازان

 در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست

 ور هست همه فسانه از توست

 کشتی مرا چه بیم دریا ؟

 توفان ز تو و کرانه از توست

 گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

 مست از تو ، شرابخانه از توست

 می را چه اثر به پیش چشمت ؟

 کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟

رام است که تازیانه از توست

 من می گذرم خموش و گمنام

 آوازه ی جاودانه از توست

 چون سایه مرا ز خاک برگیر

 کاینجا سر و آستانه از توست

و غزل دوم : 

ياد آر

 ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم

 و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم

 معلوم نشد صدق دل و سر محبت

تا این سر سودازده بر دار نبردیم

 ما را چه غم سود و زیان است که هرگز

 سودای تو را برسر بازار نبردیم

با حسن فروشان بهل این گرمی بازار

 ما یوسف خود را به خریدارنبردیم

 ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد

 یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم

سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند

 از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم

 بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه

کی خون دلی بود که در کار نبردیم

 تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست

 از آینه ای منت دیدار نبردیم

 
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 استاد سایه

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه ) شاعر بزرگ همروزگار ما ست كه هم در عرصه ي شعر نو و هم غزلسرايي و مثنوي سرايي تبحر دارند اما سايه به واقع استاد غزلسرايي است و به عقيده ي من استاد به همراه بزرگاني مثل شهريارو رهي معيري در اوج قله ي غزل معاصر ايستادند. با آرزوي طول عمر استاد سایه فعلا دو شعر زيبا از ایشان رو تقديمتون ميكنم :

 

مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا

 سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

 جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم

یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

 آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او

 تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

 گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک

گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

 نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند

 رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

 هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم

 بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

 چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

 باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

 پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

و شعر دوم :

نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان

 سوی تو می دوند هان، ای تو همیشه در میان

 در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

 گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن

آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

 ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ

 بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

 ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

 هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی

از دل خود بر آمدی ، آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون

 من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟

 کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

 پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم

 آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 خانه ی دوست

 

من دلم می خواهد

 

خانه ای داشته باشم پر دوست

 

کنج هر دیوارش

 

دوستانم بنشینند  آرام

                    

 گل بگو  گل بشنو

 

هر کسی می خواهد

 

داخل خانه پر عشق و صفا مان گردد،

 

یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه دهد

 

شرط  وارد گشتن،

      

شستشوی  دل ها ست

 

شرط آن داشتن یک دل  بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم

 

روی ان با قلم سبز بهار می نویسم:

 

   " ای  یار خانه دوستی ما اینجاست"

 

تا که سهراب نپرسد دیگر:

                       

" خانه دوست کجاست؟"

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
  پرسش - منوچهر آتشی

 

این ابرهای سوخته ی سوگوار

تابوت آفتاب را به کجا می برند ؟

اين بادهای تشنه ، هار و حريص وار

دنبال آبگون سراب کدام باغ

پای حصار های افق سينه می درند ؟

اکنون ، درخت لخت کوير

پايان نا اميدی

و آغاز خستگی کدامين مسافر است ؟

 

مرغان رهگذر

مرگ کدام قاصد گمگشته را

از جاده های پرت به قريه می آورند ؟

اين شب ! به من بگو

اکنون ستاره ها

نجوا گران مرثيه ی عشق کيستند ؟

و گاه  عصر بر سر ديوار باغ ما

         باز آن دو مرغ  خسته چرا می گريستند ؟

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

اين شعرزيبا از محمدعلي بهمني رو تقديم مي كنم به دوست عزيزم محسن :

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

 

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

 بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست

 شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب

 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

 آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 پیش از اینها فکر میکردم خدا

سلام.  امروز استادمون سر كلاس شعري بسيار زيبا واسمون خوند كه هممون ازش لذت برديم. حيفم اومد اينجا نيارمش و دوست داشتم شما هم لذت ببريد. اسم اين شعر "پيش از اينها فكرميكردم خدا"  هستش.

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتي از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم من از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفت این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

تا شدی نزديك، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پاي، لنگت می کند

تا خطا کردی، عذابت می کند

در میان آتش، آبت می کند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم  که غرق آتشم

در دهان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

در دل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟ اينجا در زمین؟

گفت آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

ازرگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

پیش ازاینها فکر می کردم خدا...

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 بهاریه

چند بهاريه از مولوي :

بهار آمد بهار آمد بهار مشكبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صفا آمد صفا آمد كه سنگ و ريگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفاي هر نزار آمد

حبيب آمد حبيب آمد بدلداري مشتاقان

طبيب آمد طبيب آمد طبيب هوشيار آمد

ربيع آمد ربيع آمد ربيع بس بديع آمد

شقايقها و ريحانها و لاله ي خوش عذار آمد

دلي آمد دلي آمد كه دلهارا بخنداند

ميي آمد ميي آمد كه دفع هر خمار آمد

كجا آمد؟ كجا آمد؟ كزينجا خود نرفتست او

وليكن چشم گه آگاه و گه بي اعتبارآمد

 دومین بهاریه :

بهارآمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

خوش و سرسبز شد عالم، اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو اي ريحان كه سوسن صد زبان دارد

بدشت آب و گل بنگر كه پر نقش و نگارآمد

گل از نسرين همي پرسد كه چون بودي دراين غربت

همي گويد خوشم زيرا خوشي­ها زان ديار آمد

سمن با سرو مي‌گويد كه مستانه همي رقصي

بگوشش سرو مي گويد كه يار بردبار آمد

بنفشه پيش نيلوفر درآمد كه مبارك باد

كه زردي رفت و خشكي رفت عمر پايدار آمد

همي زد چشمك آن نرگس بسوي گل كه خنداني

بدو گفتا كه خندانم كه يار اندر كنار آمد

سومین شعر :

بيا كامروز ما را روز عيد است

ازين پس عيش و عشرت بر مزيد است

بزن دستي بگو كامروزشاديست

كه روز خوش هم از اول پديد است

چو يار ما دراين عالم كه باشد؟

چنين عيدي به صد دوران كه ديدست؟

زمين و آسمانها پر شكر شد

بهر سويي شكرها بر دميدست

و چهارمین شعر :

آمد بهار جانها، اي شاخ تر برقص آ

چون يوسف اندرآمد مصرو شكر برقص آ

چوگان زلف ديدي چون گوي در رسيدي

از پا و سر بريدي بي پا و سر برقص آ

تيغي بدست خوني آمد مرا كه چوني

گفتم بيا كه خير است گفتا : نه شر برقص آ

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آنجا قبا چه باشد اي خوش كمر برقص آ

تا چند وعده باشد وين سر به سجده باشد؟

هجرم ببرده باشد رنگ و اثر؟ برقص آ

كور و كران عالم ديد از مسيح مرهم

گفته مسيح مريم كاي كور برقص آ

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386  |
 بهار

 

سلام.يه شعر از مرحوم فريدون مشيري براتون آماده كردم كه به مناسبت نزديك شدن به آيين باستاني نوروز تقديمتون ميكنم.

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد

 برگهاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو هاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست

 نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

 خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

 خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

 خوش به حال جام لبريز از شراب

 خوش به حال آفتاب

 اي دل من گرچه در اين روزگار

 جامه رنگين نمي پوشي به كام

باده رنگين نمي نوشي ز جام

 نقل و سبزه در ميان سفره نيست

 جامت از ان مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

 گر نكوبي شيشه غم را به سنگ

 هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ                                             

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 دوستی

 

بیا تاقدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را

غرض ها را چرا از دل نرانیم

فسون قل اعوذ و قل هوالله

چرا در عشق همدیگر نخوانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ماهم مردمانیم

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو برگورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

                                     "حضرت مولانا"

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 حسین منزوی:

غزلي ديگر از زنده ياد حسين منزوي :

 

در من ادراكي ست از تو عاشقانه عاشقانه

از تو تصويري است در من جاودانه جاودانه

تو هواي عطري از صحراي دور آرزويي

از تو سنگين شهر ذهنم كوچه كوچه خانه خانه

آه اي تلفيق ناب بي ريايي با محبت

شادي تو كودكانه، رأفت تو مادرانه

شهر بانوي وجودم باش و كابين تو، بِستان :

اينك اين اقليم دل من بيكران بيكرانه

آتش او؟ آه اين افسانه را بگذار و بگذر

در من اينك آتش تو شعله شعله در زبانه

فصل، فصل توست ديگر فصل فصل ما- من و تو

فصل عطر و فصل سبزه فصل گل فصل جوانه

فصل رفتن در خيابان هاي شوخ مهرباني

فصل ماندن در تماشاهاي شنگ شاعرانه

فصل چيدن هاي گل ها چيدن گلهاي بوسه

از بهار و از لب تو ، خوشه خوشه، دانه دانه

دفتري كه حرف حرف برگ برگش مرثيت بود

اينك اينك در هوايت پرترنم، پر ترانه

 بار ديگر ظلمتم را مي شكافد شبچراغي

تا كي اش از من بدزدي بار ديگر اي زمانه

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 دیرست به ره افتاده کاروان

شعري تفكر برانگيز از هوشنگ ابتهاج:

دیریست ، گالیا !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه !
دیریست گالیا ! به ره افتاد کاروان.

عشق من و تو ؟ ... آه
این هم حکایتی است .
اما ، در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب ،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته ، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک ،
امشب هزار دختر همسال تو ، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاک .

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز ،
اما , هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست

از خون زندگاني انسان گرفته رنگ.

د رتارو پود هر خط و خالش: هزار رنج

در آب و رنگ هر گل وبرگش : هزار ننگ

اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك

اينجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار كودك شيرين بي گناه

چشم هزار دختر بيمار ناتوان

ديرست، گاليا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست

هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان

هنگامه ي رهايي لبها و دستهاست

عصيان زندگي است

در روي من مخند.

شيريني نگاه تو بر من حرام باد

بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق

بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد.

....................

زودست گاليا!

در گوش من فسانه ي دلدادگي مخوان

اكنون زمن ترانه ي شوريدگي مخواه!

زودست، گاليا! نرسيدست كاروان

روزي كه بازوان بلورين صبحدم

برداشت تيغ و پرده ي تاريك شب شكافت،

 روزي كه آفتاب از هر دريچه تافت،

من نيز باز خواهم گرديد آن زمان

سوي ترانه ها و غزلها و بوسه ها،

سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان،

سوي تو،

عشق من!

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 رهی

اي ای بت من به عقل و دين ، هرچه نكرده اي بكن

با من خسته بيش از اين، آنچه نكرده اي بكن

لب بگشا و جان طلب تا فكنم به پاي تو

آنچه نديده اي ببين، آنچه نكرده اي بكن

از تو به وعده اي خوشم، آنچه نگفته اي بگو

وزلب گرم آتشين، آنچه نكرده اي بكن

ازكف من زجان و دل، آنچه نبرده اي ببر

با دل من زجور و كين، آنچه نكرده اي بكن

تا زبلاي زندگي، جان رهي رها شود

اي شب محنت آفرين، آنچه نكرده اي بكن

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 
 
 
بالا