تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 حتی حنظل را....

بازهم شعری زیبا از حسین منزوی بزرگ که من همیشه تونستم حرف دلم رو تو شعرای زیباش پیدا کنم. شعر زیبای زیر از کتاب تیغ و ترمه رو پیشکشتون میکنم:

از هرجا آغاز کنی

                        زود است

و به هرجا فرود آیی

                                     دیر

دلتنگ از گُریوه

                     می­گذری

دلواپس از دره

          سرازیر می­شوی

                تا به ویرانه ای برسی

       که ترنج هایش را برده اند

           و رنج هایش را

           برایت

گذاشته اند

                                   ***

       کسی را نفرین نکن

       با ساعتی که زنجیرش دست و پایت را سنگین کرده است

        تو حتی حنظل را هم

      در این باغ

      به هنگام

        نخواهی چید...

**************************************************

* حنظل : گیاهی بسیار تلخ و زرد رنگ شبیه به هندوانه ولی کوچک

*  گریوه : تپه

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 تو چه کردی؟

غزل زیبای زیر رو از کتاب "آن ها" سروده فاضل نظری تقدیمتون میکنم. واقعا غزلهای ایشون فوق العاده زیبا هستند.

سرسبز دل از شاخه بريدم ،تو چه كردي ؟

افتادم و برخاك رسيدم  ،تو چه كردي ؟

من شور و شر موج و تو سرسختي ساحل 

روزي كه بسوي تو دويدم تو چه كردي ؟

هركس به تو از شوق فرستاد پيامي

من قاصد خود بودم و ديدم  تو چه كردي ؟

 مغرور ولي دست به دامان رقيبان

رسوا شدم و طعنه شنيدم ،تو چه كردي ؟

تنهايي و رسوايي ، بي مهري و آزار

اي عشق ببين من چه كشيدم ،تو چه كردي ؟

   

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 حضور مجلس انس!

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این بستان و این مستان مکن

امشب برای من شبی بسیار زیبا بود. اینقدر زیبا که وادارم کرد تو این وقت شب که دوساعت و نیم از روز چهارشنبه گذشته بشینم و این پست رو که با یه شعر زیبا از مولانا شروع شد بنویسم. تا یک ساعت پیش تو یه مجلسی بودم که همه اهل هنر و ادب بودند. شاعر، خطاط، نوازنده، خواننده و چند کارشناس ادبیات، فلسفه و تاریخ. اینها همه  دور هم جمع شده بودند و چه خوب تونستن فضایی درست کنند که لبریز از زیبایی بود. یکی از شعرهای زیبایی رو که خونده شد براتون مینویسم.

می روم تا بشکنم در خود تمام خویش را

 میروم تا بشکنم آینۀ تشویش را

 من نه منصورم نه بر دارم ولی دیوانه ام

چند سالی میکشم بر دوش دار خویش را

پر ز نیرنگ است دنیا، پر ز نیرنگ است عشق

هرکه پس افتد بگیرد زود دست پیش را

این چه دنیایی است مردم؟ دوستانش دشمنند

گرگ بر تن میکند گاهی لباس میش را

ریش اگر از ریشه برخیزد به تیغش باک نیست

من به جای ریشه ام چسبیده ام این ریش را

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 روز حافظ!

سلام. امروز 20 مهر ماه است. روز بزرگداشت حافظ. بزرگترين شاعر ايرانيان. به قول استاد بهاءالدين خرمشاهي حافظ حافظه ي ماست. هر چقدر در وصف اين شاعر و عارف بزرگ حرف بزنيم كم گفتيم و فكر نميكنم بتونيم حق مطلب رو ادا كنيم. اميدوارم از اين غزل زيبا كه انتخاب كردم خوشتون بياد.

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گدا صفتی کیمیا گری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که ادمی بچه ای شیوه ی پری داند

هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یکدانه جوهری داند

به قد و چهره هر انکس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود اگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 سرشت بد

درختی که تلخ است وی را سرشت

گرش برنشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد

                          همان میوه تلخ بار آورد (فردوسی طوسی)

***

درختی که تلخش بود گوهرا

اگر چرب و شیرین دهی مر ورا

همان میوه تلخت آرد پدید

                    از او چرب و شیرین نخواهی مزید (بوشکور بلخی)

***

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است (سعدی شیرازی)

***

اگر سالها مردم بدسرشت

بود همدم حوریان در بهشت

در آن محفل پرصفا روز و شب

ز جبریل خواند فنون ادب

بر آن اعتقادم که انجام کار

                      نگردد ازو جز بدی آشکار (فضولی بغدادی)

******

تا چند وقت پیش هیچ کدوم از اشعار بالا رو به طور کامل باور نداشتم و فکر میکردم بر خلاف گفته این شاعران، انسانها همه میتوانند خوب و درستکار رو راستگو باشند. اما رفته رفته دارم متوجه میشم که واقعا اینطور نیست. بلکه تربیت کردن نااهل مثل نگه داشتن یه چیز گرد روی گنبده، یعنی یه کار غیرممکنه. کسی که دروغ تو ذاتش ریشه دوونده هیچ طوری اونو کنار نمیذاره. کسی که دغل بازی و فریب و غرور تو وجودش جا باز کرده و جز ذات اخلاقیش شده به هیچ وجه اونها رو نمیتونه کنار بذاره. البته هر آدمی میتونه برای مدتی نقش بازی کنه و شاید همین بازیگری ها بود که من رو به اشتباه انداخت و گمان کردم که درخت تلخ نهاد میتونه میوه شیرین بده.

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 روشن!

من از مسافر دنیا شدن پشیمانم

خدا چه میکشد از خلقتم؟ نمیدانم

گمان کنم که شبی با تمام عاشقیش

غم جدایی خود را گذاشت بر جانم

اگر زبان بگشایم به شکوه میترسم

تمام مردم این شهر را بگریانم

چگونه طی کنم این کهکشان غربت را؟

چگونه با دل خود سر کنم؟ نمیدانم

سکوت میکنم این عمر رو به پایان است

خودم بسوختم، خلق را نسوزانم

                                                         "روشن"

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 صحبت شبها!

 یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید...

امشب من حال این قطره را پیدا کردم. با دوستی آشنا شدم که الحق دریا بود. او شاعر بود. بسیار بسیار زیبا شعر میخوند. لبریز از حس بود. لبریز بود. هزاران بیت شعر از ده ها شاعر در حافظه داشت و چه زیبا اونها رو میخوند. چقدر اینچنین جمعهایی که تعداد کمه اما انرژی زیاده رو دوست دارم. واقعا به آدم روحیه میدن و آدم رو آروم میکنن. خیلی حال و هوای خوبی بود. چهار پروانه بودیم که گرد شمعی میگشتیم. یک دوبیتی و یک رباعی از این دوست بیدلم، جناب قاسم سلیمانی تقدیمتون میکنم. این دوبیتی اول برای استاد سخن سعدی گفته شده:

آن خداوند شاعران سعدی

 تا ابد بود نام او زنده

حکم سعدی به شاعران دگر

چون مقام خداست بربنده

و این رباعی با مایه های طنز:

وقت است نقاب خویش را بگذارم

بر گرگ لباس میش را بگذارم

من بعد اگر گره به کارم افتاد

باید دو سه ماه ریش را بگذارم

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 زد و رفت....

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت؟؟

 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

 گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

 چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 ****

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت

پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت

كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد

آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد

كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد

چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت

بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند

آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت

سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت كه دوش

عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 
 
بالا