تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 زهر تنهایی!

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می­رود

و آن دل که با خود داشتم، با دلستانم می­رود

او میرود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می­رود

من مانده ام مهجور از او، درمانده و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می­رود

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می­رود

با آن همه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می­رود

باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد  از زمین بر آسمانم می­رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می­رود

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 مادر!

اشراق تماشایی باور باشی

از عرش خدا نیز فراتر باشی

صد کعبه نماز می گذارند تورا

یک لحظه اگر به جای مادر باشی

مادر یعنی عاشق. عاشقی که هیچ وقت عشقش به معشوقش و به فرزندش از بین نمیره. مادر یعنی راستگوترین عاشق. مادر یعنی دریای بی کران پاکی و مهر. هیچ وقت نمیتونم ذره ای از زحمات و محبت های مادرم رو جبران کنم. از خدا میخوام همیشه سایه مادرم رو بالای سرم نگه داره. هر وقت این شعر سعدی رو میشنوم بی اختیار یاد مادرم می­افتم.

 

سعدی به روزگاران "مهری" نشسته بر دل

بیرون نمی­توان کرد الا به روزگاران

 

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه سیزدهم شهریور 1388  |
 فاضل نظري!

فاضل نظري شاعريست كه تازه با شعراش آشنا شدم. بهتره حرفي دربارش نزنم. خودتون غزلش رو بخونيد و قضاوت كنيد. فوق العاده ست:

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

****

پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند

شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم كشته عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 بهمنی!

تنهایی ام را با تو قسمت می كنم سهم كمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست 

غم آنقدر دارم كه می خواهم تمام فصلها را 

 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستایی را كه بی شك

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم 

 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست 

 همواره چون من نه : فقط یك لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را 

 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست 

 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه 

 اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 
 
بالا