دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه آزاد اسلامی هستم. اما دراین وبلاگ نمیخوام از مکانیک بگم. بیشتر قصد دارم درمورد شعرو هنر وادبیات که خیلی بهشون علاقه دارم بنویسم.
با نام او آغاز میکنیم که نامش خوشترین نامها و یادش بهترین یادهاست. دفتری را به نام او گشوده ایم که تمامی سطورش را نام او و یاد او منور کرده. دفتری از بارانُ بارانی از سبز. امید است سیاهی ها را بشوییم این باران. خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار ×××××××××××××××× خوشا تر گشتن از بارانی از سبز رها گشتن به جوبارانی از سبز خوشا شب تا سحر با چشمه ای اشک نهادن دیده بر دامانی از سبز
سلام. داریم به ماه رمضان نزدیک میشیم. امیدوارم از فرصت های ای ماه نهایت استفاده رو بکنیم. بعضی جاها شنیده میشه که صدا و سیما قصد داره امسال از پخش مناجات و دعای ربنا با صدای استاد شجریان خودداری کنه!! البته استاد شجریان برای پخش مناجات و ربنا به صدا و سیما اجازه داده و اونها رو هدیه خودش به ملت ایران دونسته. فکر میکنم اگه صدا و سیما این کار رو کنه بیشتر از قبل از محبوبیت خودش کم میکنه. ماه رمضان با ربنا صفای دیگه ای داره.
|+| نوشته شده توسط
محسن در جمعه سی ام مرداد 1388
|
بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود من نگویم که بهاری که گذشت آید باز روزگاری که به سرآمده آغاز شود روزگار دگری هست و بهاران دگر ... شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والاتر لیک هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز بی خبر از همه خندان باشیم بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد ... کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن پیک پیروزی و امید شدن ... شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
|+| نوشته شده توسط
محسن در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
|
سلام.استاد شجریان تصنیفی که شعر محاوره ای داشته باشه کم خونده. اما یکی ازاونها تصنیف "مگه نه" هستش که بسیار زیباست. پیشنهاد میکنم اونرو دانلود کنید وگوش کنید. شعر این تصنیف خیلی به حال و هوای الان من میخوره. ببینید زیبانیست؟!
من و تو قصه یک کهنه کتابیم، مگه نه؟!
یه سوالیم، یه سوال بی جوابیم، مگه نه؟!
یه روزی قصه پر غصه ما تموم میشه
آخرش نقطه پایان کتابیم، مگه نه؟!
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟!
کی میگه ما باهمیم ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم ما به زندون یه قابیم، مگه نه؟!
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه ما تشنه ی آبیم، مگه نه؟!
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم، مگه نه؟!
اگه تا دامن خورشید خدا هم برسیم
آخر از بوسه ی خورشید کبابیم، مگه نه؟!
|+| نوشته شده توسط
محسن در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
|
سلام. تو ذهنم گذشته نه چندان دورم رو مرور میکردم. به انسانهایی برخورد کردم
که خیلی ازشون چیز یاد گرفتم اما متاسفانه چند وقته که کمی ازشون فاصله گرفتم.
قبلاً در مورد روزمرگی یه مطالبی نوشته بودم. حس میکنم جبر زندگی کمی من رو به اون
سمت سوق داده باشه. نسبت به قبلا مطالعه مفیدم کم شده. بیشتر وقتم رو یا کارهایی
میگیرن که زیاد علاقه ندارم یا صرف خوندن جزوه های درسی میشه که مطمئنم خیلی هاشون
هم در آینده به هیچ دردی نمیخورن. چه میشه کرد؟؟
دوست دارم از اون آدمها که همیشه
مدیون اونها هستم چند جمله یا شعر بنویسم تا حداقل خاطره اون روزها واسم زنده بشه.
امیدوارم بتونم مثل قبل و حتی بهتر از اون موقع، به مطالعه کتابهای خوب و مفید
بپردازم.
از دکتر علی شریعتی شروع میکنم:
اگر گناه نباشد،طاعت را چگونه میتوانی بدست آری؟
خدايا، مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان ، اضطراب هاي بزرگ ، غم هاي ارجمند
و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن . لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و درد
هاي عزيز به جانم ريز!
پائولو کوئیلیو:
هیچ وقت کتابهای کیمیاگر و مکتوب رو فراموش نمیکنم. شاهکارهای بینظیری که
سرشار از درس زندگی هستند. الان جمله خاصی به ذهنم نمیاد فقط میگم که این دو کتاب
واقعاً بی نظیر بودند. البته کتابهای دیگه ای هم کویلیو داره مثلا کوه پنجم که اون
ها هم زیباست اما من اون دو کتاب رو بیشتر میپسندم.
حافظ:
البته من همیشه حافظ رو دارم و نشده که فراموشش کنم حتی در بدترین شرایط و حتی
شبهایی که فرداش امتحان داشتم بازم سعی کردم که حافظ رو بخونم:
خوشست خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گوی مفکن سایه شرف هرگز
برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود مارا
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
مصطفی مستور:
کتابهای داستان کوتاه زیبایی ازش خوندم. کتاب " من دانای کل هستم" و
"روی ماه خداوند را ببوس" خیلی به دلم نشستند. الان نميشه چيزي از اونها بنويسم. اميدوامر بخونيد و لذت ببريد.
قیصر امین پور:
سراپا اگر زرد و پزمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چی بگم از قیصر.هر وقت ازقیصر شعر میخونم بی اختیار غصه م میگیره. شعرای
قیصر بی نظیره.
دل داده ام بر باد بر هرچه باداباد
مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره دودی از دودمان باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد بوی تو می آید
تنها تو می مانی ما می رویم از یاد
حسین منزوی:
همیشه حرف دلم رو در شعر حسین منزوی پیدا میکردم. خیلی خیلی منزوی شعر منزوی رو
دوست دارم:
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
تا به عمری نتوان دست در آثارش برد
شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
هوشنگ ابتهاج:
یکی از شاعرانی که موسیقی باعث شد بشناسمش. شعرهای زیادی از ابتهاج هست که من
دوستشون دارم اما شاید این شعر رو بیشتر از همه دوست داشته باشم:
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست...
****
دوست ندارم حرفهایی که میزنم فقط در حد شعار برام باقی بمونن. بعضی از آدم ها
هستن که برای اینکه خودشون رو روشن فکر یا اهل مطالعه نشون بدهند، چند وقتی چند
کتاب از شریعتی و شاملو و کوئیلیو و ... میخونن و مدتی هم چیزایی که یاد گرفتن رو
فریاد میزنن یا خودشون رو خیلی علاقمند نشون میدن. اما بعد از مدتی چون این کاره
نیستن کم میارن و چون نمیتونن همیشه نقش بازی کنن کلاً نسبت به این مسائل بی اهمیت
میشن و حوصله ای براشون نمیمونه که بخوان به مفاهیم جدی زندگی فکر کنن و در یک
کلام جا میزنن... من اصلاً و ابداً دوست ندارم جز این گروه افراد باشم چون از
آدمهای اینطوری به شدت متنفرم. من دوست دارم همیشه پویا و روبه رشد باشم و از رکود
و سکون خوشم نمیاد. الان با اینکه یه نختصر مطالعه ای دارم ولی خیلی از دست خودم
دلخورم چون احساس میکنم که کمی از مسیر حقیقی زندگی معنوی و آگاهانه دور شدم.
امیدوارم با کمک خدا دوباره بتونم به مسیر درست و صحیحی که دلخواهم هست برگردم و
به خواسته های درونیم پاسخ بدم تا هیچ وقت حسرت این روزها رو نخورم. در آخر یه
ماجرای کوتاه اما زیبا که به این پست هم زیاد مربوط نیست گذاشتم. امیدوارم خوشتون
بیاد.
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت
آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند .
وقتی به موضوع (( خدا )) رسید
آرایشگر گفت :
من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد.
مشتری پرسید:
چرا باور نمیکنی؟
آرایشگر جواب داد:
کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.
به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت نباید درد و رنجی وجود داشت.
نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که
اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و
مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد
مردی را دید با موهای بلند و کثیف
و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد
و به آرایشگر گفت:
به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت:
چرا چنین حرفی میزنی؟
من اینجا هستم.
من آرایشگرم.
همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:
نه
آرایشگرها وجود ندارند.
چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است.
با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد
آرایشگر:
نه بابا !
آرایشگرهاوجود دارند.
موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد:
دقیقاْ نکته همین است.
خدا هم وجود دارد
فقط مردم به او مراجعه نمی کنند
دنبالش نمیگردند.
برای همین است که
این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد.
|+| نوشته شده توسط
محسن در پنجشنبه هشتم مرداد 1388
|