تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 سعدی!

استاد سخن شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی جزء بزرگترین شاعران و سخنوران ایران و جهانه.همونطور که میدونید سعدی در سرایش غزل و قصیده و همچنین در نوشتن نثر ید طولایی داشته و خیلی ها معتقدند که زبان فارسی توسط سعدی احیا شده. کما اینکه میبینیم که بسیاری از سخنان سعدی چه منظوم و چه منثور در بین مردم ضرب المثل شده.

غزلیات سعدی بر خلاف غزلیات مولوی که از عشق آسمانی صحبت میکنند، از حالات و رنجها و شوق عشق های زمینی صحبت میکنند. البته غزلیات عرفانی هم سعدی داره که البته نسبت به بقیه غزلیات تعدادشون کمتره. به سختی تونستم از میان این همه غزل زیبا دو تاشونو انتخاب کنم. امیدوارم خوشتون بیاد.

هر که سودای تو دارد چه غم از هرکه جهانش

نگران تو چه اندیشه و بیم ازدگرانش

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش

وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش

وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق

مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

خفته خاک لحد را که تو ناگه به سرآیی

عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش

شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت

که همه عمر نبودست چنین سرو روانش

 گفتم از ورطه عشقت به صبوری در آیم

باز میبینم و دریا نه پدید است کرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش

گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد

عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم

که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش

دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم باز ننشست

از رای تو سر نمیتوان تافت

بر روی تو در نمیتوان بست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سودای لب شکر دهانان

بس توبه صالحان که بشکست

بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که بر تو پیوست

سعدی زکمند خوبرویان

تا جان داری نمی­توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی، رای دگر هست؟؟

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 از دست زبر دست کجا باید رفت؟! (قیصر امین پور)

"خیامی دیگر" را پیدا نکردم. از انتشارش جلوگیری شده بود. "باران که بیاید همه عاشق هستند " به چاپ پنجم رسید. "حیات دوباره ی"دیروز تمام شد. این سه، عنوان مجموعه رباعی های ایرج زبردست هستند. او کمتر علاقه دارد در همایش ها، شب شعرها و یا محافل شعر بخواند. از هیاهو کناره گیری کرده است و معتقد است باید به دنبال خلوتی بود تا شعری آنجا یافت؛ می گوید پنهان شو تا پیدا شوی که اگر پیدا شوی پنهانت می­کنند. زبردست بزرگتر از ان است که من از او تمجید کنم. کسی که منوچهر آتشی، بهاء الدین خرمشاهی و سیمین بهبهانی او را بستایند چه نیاز به تعریف من دارد؟؟ البته بیشتر از هر چیز شعر اوست که او را میشناساند. چند رباعی بی نظیر از "خیام روزگار ما"،  که بعدها بیشتر از او خواهیم شنید. برای آشنایی بیشتر با زبردست به وبلاگ او سر بزنید که بسیاری از ناگفته هایش را آنجا نوشته.

شـــــب، ساعت ابري مرا داد به تو

 افتاد نگاه خسته ي باد به تو

باران زد و خيس شد تن خاطره ها

 باران زد و باز يادم افتاد به تو

*** 

مــــن: قامت مرگ را کفن می خواهم

با حادثه جنگ تن به تن می خواهم

با دست شراب کعبه را باید شست

این ست حماسه ای که من می خواهم

*** 

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی

با اشک به دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار غربت باقی است

تنها نشدی که درد تنها بکشی

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388  |
 حجاب

وبلاگ دختران باحجاب حاوی مطالب زیبایی در مورد حجاب است. بخشی از مطالب این وبلاگ را که در مورد وضعیت حجاب و پوشش در طول تاریخ و در دین اسلام و سایر ادیان است برای این پستم انتخاب کردم. امیدوارم استفاده لازم رو ببرید.

در قرآن كريم، آياتى چند به طور صريح، در مورد وجوب حجاب و حد و كيفيت آن نازل شده است. درسوره نور، طى آيه مفصّلى آمده است:

" .... و به مردان مؤمن بگو كه چشم هاى خود را فروپوشند و نيز دامان خويش را، كه براى ايشان پاكيزه تر است. همانا خداوند به آنچه انجام مى دهند، آگاه است. و به بانوان با ايمان بگو چشم هاى خود را فرو پوشند و عورت هاى خود را از نگاه ديگران پوشيده نگاه دارند و زينت هاى خود را جز آن مقدارى كه ظاهر است، ننمايند و زينت هاى خود را آشكار نسازند، مگر براى شوهرانشان، پدرانشان، پدر شوهرانشان، پسران همسرانشان، برادرانشان، پسر برادرانشان، زنان هم كيششان، كنيزانشان، مردان سفيهى كه تمايلى به زنان ندارند، و يا كودكانى كه از امور جنسى بى اطلاع اند (غير مميز). و پاهاى خود را بر زمين نكوبند تا زينت هاى پنهانشان آشكار شود. و همگى به سوى خداوند بازگرديد، اى مؤمنان! باشد كه رستگار شويد"

همچنين در سوره احزاب آمده است:

"اى پيامبر! به همسران و دختران خويش و بانوان با ايمان بگو كه روپوش خود را برگيرند تا به عفاف و حُريّت شناخته شوند و مورد آزار و تعرّض هوسرانان قرا نگيرند و خداوند، آمرزنده و مهربان است"

"اى زنان پيامبر! شما اگر تقوا داشته باشيد، همانند ديگران نيستيد. بنا براين، هرگز نرم و نازك با مردان، سخن مگوييد تا آن كه دلش بيمار است، به طمع افتد. بلكه متين و نيكو سخن بگوييد و خانه را منزلگاه خويش قرار دهيد و هرگز مانند دوره جاهليت نخستين،(براى نامَحرمان) آرايش و خودآرايى نكنيد و نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد و از خدا و رسولش اطاعت نماييد"

 

متن کامل را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  |
 سالگرد منزوی!

امروز شانزدهم اردیبهشتف سالگرد پرواز حسین منزوی از قفس دنیا است. روح بزرگ منزوی ا بیش از این طاقت ماندن نبود. روحش شاد. با غزلی از او یادش را گرامی می داریم:

نام من عشق است ! آیا می شناسیدم؟

زخمی ام، زخمی سراپا، می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را،

خسته هستم، خسته، آیا می شناسیدم؟

راه ششصد ساله ای از دفتر حافظ

تا غزلهای شما، ها، می شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما می شناسیدم.

پای رهوار ار شکسته سنگلاخ درد

اینک این افتاده از پا می شناسیدم

می شناسد چشمهایم، چهره هاتان را

آنچنانی که شماها می شناسیدم

این چنین بیگانه از من رو مگردانید

درنبندیدم به حاشا، می شناسیدم

من همان دریایتان، ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا، می شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعي بود

عشق قیس و حسن لیلا می شناسیدم

در کف فرهاد تیشه من نهادم ، من

من بریدم بیستون را می شناسیدم

مسخ کرده چهره ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می شناسیدم

من همانم، آشنای سالهای دور

رفته ام از یادتان، یا می شناسیدم

 

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 از دل سلامت می کنم

ای آنکه روی آنم نیست که تو را دوست بخوانم که از دشمنی های خویش شرمسارم و روی آنم نیست که محبوبت خوانم که خود را شایسته محب تو شدن نمیدانم. نمیدانم به چه نام تو را خوانم که شرم مجالم دهد.

شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم

ای تو همه نامها، خدایت می خوانم. خدا. ای خدایم

با دلی پر درد و جانی پر دریغ

ز اشتیاقت اشک می بارم چو میغ

با همین دل شرمسار هر سحر سلامت می کنم. سلامم را بپذیر.

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم

تو کعبه ای هر جا روم، قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور بر ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنی؟

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت میکنم؟

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من، چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو، بر ما فرستی نور تو

ای جان هر مهجور تو، جانرا غلامت میکنم

در گوش تو در هوش تو  وندر دل پر جوش تو

این ها چه باشد تو منی،  وین وصف عامت میکنم

گه راست چون حرف "الف" گه کج چو حرف مختلف

یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

ای بامن و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

از دل سلامت می کنم

از دل سلامت می کنم

  

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 روز معلم.

بی گمان معلم چیزی بسیار فراتر از شمع است. درست است که میسوزد و درست است که نور می بخشد اما بسیار فراتر از شمع است. معلم راه نشان میدهد معلم خود راه است. معلم گذشت می آموزد، ایثار می آموزد، علم می آموزد، ادب می آموزد و عشق می آموزد. روز معلم رو به همه معلم های خوب و عزیز به خصوص به روح بزرگ پدرم تبریک میگم.

هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

بی گمان این شعر حافظ برای معلم ها صدق می کند. یاد همه معلم ها به خیر. از خدا میخوام معلمهام هرجا که هستن سلامت باشند. خانم پاک نژاد، خانم مهندس پور، خانم حقیقی، خانم ربانی، آقای حاجی خطال، آقای گندمکار، آقای آقامیری، آقای اسروش، ، آقای صائب، آقای سخاوت، آقای اسفنده و .... اگه بخوام همه رو بنویسم طولانی میشه. یادشون به خیر. یکی از یکی بهتر بودن این معلمها. باز هم از خدا میخوام که طول عمر با عزت به معلمهام عطا کنه.

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  |
 آه! باران!

آبروی جهان، باران است. چهل رو از بهار گذشته و همچنان از آسمان داره بارون میباره. خدا رو صد هزار مرتبه شکر:

چه زیباست باران وقتی که در قطره هایش عکس او نقش می بندد ...

شعر زیبای "آه باران" از فریدون مشیری:

 

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،

            شهر سوگواران

هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش

ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش:

رنگ این شبهای وحشت را،

        تواند شست آیا از دل یاران؟؟

             چشم ها و چشمه ها خشکند،

                      روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ

                 همچنانکه نامها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران، ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388  |
 باور

سلام. حقیقت این است که انسانهای بزرگ آرزوهای بزرگ و انسانهای کوچک آرزوهای کوچک دارند. مرد بزرگ درد بزرگ دارد و مرد کوچک درد کوچک. محدود کردن خودمان در حصار آرزوهای محدود جز هدر دادن عمر و بر باد دادن استعدادهامان هیچ نتیجه ای ندارد، الا پشیمانی از اینکه چرا به چیزی خرد بسنده کردیم؟ بی گمان نیل به آرزوهای بزرگ نیازمند تلاش وافر و همت عالی است و مانع رسیدن به آرزوها نا امیدی است.

ای باغ بزرگ نا امیدی کفرست

تا در دل خود راز شکفتن داری

 اما در این میان نیرویی در جهان ساری و جاری است که ما را به سوی هدف سوق می دهد.

دیده ای عبرت بین که همواره در پی دیدن حکمت های نهفته در زندگی های خود ودیگران است به راحتی دستی غیبی را که نام تقدیر یا اقبال یا عنایت خداوند بر او نهاده اند، می بیند و در می یابد که همواره انسانهای بلند همت که همیشه آرمانهای متعالی برای خود و آینده شان در نظر گرفته اند با کمک این نیروی ماورایی در مسیر نیل به هدفشان موفق می شوند. به شرط اینکه باور کنند.

"باور" واژه ای است بسیار بزرگ. شاید رمز موفیت هر انسانی "باور" باشد. باور چیزی که میخواهد بدان دست یابد. باور توانایی خویشتن و باور یک نیروی غیبی و اطمینان به او. در ادبیات دینی شاید بتوان کلمه ایمان را معادل باور دانست. یعنی ایمان به خداوند همانا "باور" داشتن اوست. و اطمینان به اوست. همچنین در یک رابطه شرط دوام ارتباط یا عشق، "باور" داشتن همدیگر است. باور چیزی است که مدتها بعد از عشق بوجود می آید اما شرط دوام عشق است. پس برای رسیدن به هدفهای متعالیتان خود را باور کنید، و در آن میان دست نامرئی جهان را که میخواهد شما را به پیش براند نیز باور کنید و اگر روزی قصد خوشبخت کردن کسی یا خوشبخت شدن با کسی را داشتید همدیگر را باور کنید. 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 ایرج زبردست!

در این پست چند رباعی زیبا از ایرج زبر دست رباعی سرای همروزگار ما (متولد1353) پیشکش میکنم. در شعر زبردست عنصر خیال پردازی و نوآوری به وضوح مشاهده می شود. اگر خوشتون اومد بگید بیشتر از زبردست میگم:

 

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل، قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

 ****

در میکده های مکه پیدایم شد

صد کعبه چراغان تماشایم شد

آنقدر شراب عاشقی نوشیدم

تا حی علی الشراب فتوایم شد

 ****

آیینه ی روزگار لبخند خداست

آرامش سبزه زار لبخند خداست

از عطر نگاه باغ ها دانستم

نام  دگر بهار  لبخند  خداست

 ****

لبهای تو سوره سوره تفسیر خداست

چشمان تو بی ریا تر از آینه هاست

ای سبز ترین سبزترین سبزترین

 سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 باز آمدم!

بسم الله الرحمن الرحیم

نون والقلم و ما یسطرون

نون،  قسم به قلم و هر آنچه می­نگارد.

درود. دیگر بار دل را هوای نگاشتن به سر افتاده و برآنست که بگوید آن حکایت را که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش. گویی قلبم لیاقت قلم را باز یافته و حاکم آن باز مرا محکوم به حک کردن الفبای دلتنگی بر صفحه ای هرچند سنگی، می نماید.

شاید اینقدرها پیچیده نباشد ولی چیزی که نمیدانم چه بود باز مرا به اینجا کشاند

 

باز آمدم بازآمدم تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

زآغاز عهدی کرده ام تا جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا