شعری از جناب آقای مهدوی شاعر همشهریمون. با آرزوی طول عمر و سلامتی برای این شاعر عزیز. این شعر تضمینی از یکی از زیباترین غزلیات حافظه:
دلا چو ناله گذر از دل سما بکند
شکار قلب سما تیر آه ما بکند
گذر ز سینه ناهید و هم سها بکند
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
دلا کرشمه و نازش تو شائقانه بکش
غم فراق جمالش تو صادقانه بکش
هم انتظار وصالش تو واثقانه بکش
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
دلا زلایق عشق عذاب بردارند
ز دوش رند و خرابی حساب بردارند
زچشم سالک عارف سراب بردارند
زملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
دلا به میکده خود را ز شوق کن نزدیک
حساب عشق و وظیفه ز هم نما تفکیک
حبیب عشق نسوزد در آتش تشکیک
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند؟
دلا تو نعل محبت درون آتش دار
عنان اسب خطاکار نفس سرکش دار
ز پیر میکده امید جام بیغش دار
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
دلا سراب جهان را تو آب پنداری
اسیر موج تمنا زبحر بازاری
روان روشن جان را عبث بیازاری
زبخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند
دلا فریب و ریا غنچه صفا پژمرد
به جرم همت مردانه "مهدوی" آزرد
چو سنگ فتنه دوران به پای گلها خورد
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
همچنین نیایشی بر دیوار نظرم رو به خودش جلب کرد. حیفم اومد اون رو هم نگم. آخه خیلی به دل خودم نشست. نگارنده چنین نگاشته بود:
خدایا!
به درخت آموختی
چهار فصل را ببیند و در باد و طوفان و باران
خود را به تو بسپارد
به من نیز بیاموز چهار فصل زندگی ام را ببینم و خودم را
در نداشتن ها و داشتن ها
در غم ها و شادی ها
در از دست دادن ها و به دست آوردن ها
در بودنها و نبودنها
به تو بسپارم؛
|
+| نوشته شده توسط
محسن در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
|