تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 آخرین پست!

وداع!

سلام. سلامی که از آن بوی خداحافظی می آید.

دوستان خوب من لحظات تلخی دارم. این آخرین پستم خواهد بود. به این زودی دیر شد. به باور دل ناباورم نمیگنجد... .

روزی که اولین مطلب رو تو این وبلاگ نوشتم تقریباً یک سال پیش بود. حال من در اون روزی که اولین پستم رو نوشتم با امروز که آخرین پست رو میخوام بنویسم اصلا قابل مقایسه نیست. اون روز اصلا فکر نمی کردم که اینطور با این فضا ارتباط برقرار کنم و فکر نمیکردم این دنیای مجازی بیاد و بخشی از حقیقت زندگی من و زندگی حقیقی من بشه و فکر نمیکردم که روزی اینقدر بلاگمو دوست داشته باشم که دل کندن از اون برام سخت باشه و فکر نمیکردم که به این زودی بخوام ازش فاصله بگیرم. راستش خودم هم هنوز دقیقا نمیدونم به چه دلیل دارم نمیخوام آپ کنم فقط یه ندا به من میگه که دیگه نباید آپ کنم. من از ساختن وبلاگم چندین هدف داشتم که خوشبختانه و به لطف خدا به خیلی از هدفام رسیدم، اما الان احساس میکنم که ادامه کارم باعث دور شدن از هدف نهاییم میشه. هدفی که به خاطر اون از چیزهایی گذشتم که فکر نمیکنم گذشتن از اونا برای هرکسی کار ساده ای باشه. ولی اون هدف ارزشش رو داشت و هنوز هم داره. ارزش داره که به خاطرش این بار هم رو دلم پا بذارم و از این وبلاگ بگذرم. فکر میکنم گفتن و شنیدن حرفهای تکراری برای من و شما هیچ سودی نداره. خیلی از گفتنی ها ناگفته موند. البته ناگفتنی ها و حرفهای برای نگفتن که هرگز نگفتم خیلی بیشتر از گفتنی ها هستند. حرفهایی نگفتنی که به قول دکتر شریعتی سرمایه ماورایی هر انسانند. حرفهایی که گویی نباید سر به ابتذال گفتن فرود بیارند و باید همیشه چونان رازی سر به مهر باقی بمانند. حرفهایی از جنس باران و حرفهایی از خود باران. بارانی که همیشه رازی همراهش بوده. بارانی که آدم رو به یاد خیلی چیزا میندازه. کاش وقتی باران میباره از همدیگه و از خوبی ها و از خدای خوبی ها یاد کنیم. یاد کنیم از کویر سینه ای که عمری است محتاج قطره ای بارانه.

 

خوبه این آخر کار یه چیز هم در مورد اسم وبلاگم و اینکه چرا اسمشو باران سبز گذاشتم بگم. یاد اون موقع که اسم وبلاگم رو انتخاب کرد به خیر! چه عالمی داشتم. اون زمان برای من "باران" فقط به معنی باران نبود. برای دل من باران یک دنیا عشق بود. و  واژه "سبز" هم فقط اسم یه رنگ نبود. و یک شعار هم نبود. برای من "سبز" نشانه ی یک دنیا پاکی بود. و "باران سبز" برای من به معنای یک دنیا "عشق پاک" بود. عشقی پاک پاک. عشقی که با اشک تطهیر شده بود. امان از چشم زخم دنیای دنی و فریاد از تقصیر تقدیر. بر خلاف میل و عادتم که همیشه سعی میکردم در برابر تقدیر مقاومت کنم و از زمان جلو بزنم گویی این بار باید همه چیز رو به زمان و به تقدیر بسپارم.....

از همه پستهام خاطرات زیادی دارم و هر وقت مطالب قبلیم رو مبیبنم تمام اون خاطرات تلخ و شیرین برام زنده میشن. خوشحالم که هیچ کدوم از نوشته هام رو بدون عشق ننوشتم و خوشحالم که در همه نوشته هام حرفهای دلم رو گفتم. از میان اون پستها چند تاشون رو بیشتر از بقیه دوست داشتم و دارم و در اونها بیشتر از بقیه عشق بوده.

بازگشت، منتظر چه؟،روزمرگی، دلنوشته....،، دوست دارم، صبح، فقط یک دوبیتی؟ یاد آر کجا دیگر گلی همچون تو روید؟ از خدا به انسان عشق، بازهم منزوی اما این بار... ، وفا در موسیقی امروز وقتی تو نیستی ، همچنان دوستت دارم! ، راز سر به مهر ، صبر بلبل، آخرین توشه ، من و تو ما نشویم؟؟ و دور عشق

پستهایی هستند که بیشتر از همه دوستشون دارم.

 

اینم بگم که شاید در آینده دو باره باران سبز رو آپ کردم. البته آینده ای که گفتم معلوم نیست کی اتفاق خواهد افتاد. ممکنه یه ماه دیگه شاید هم چند سال دیگه و شاید هم هرگز... . فقط کافیه که دوباره دلیلی برای نوشتن پیدا کنم دلیلی که ارزش نوشتن داشته باشه. شاید یه حرف تازه و یا یه اتفاق خاص دوباره منو به اینجا برگردوند. امیدوارم این اتفاقی که نمیدونم چیه یه اتفاق خوشایند باشه. در آخر از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتند و با نظراتشون، پیشنهاها و انتقادهاشون خوشحالم کردند و یا وبلاگ من رو جز پیوندهای بلاگ خودشون گذاشتند، ممنونم. امیدوارم روزگار به کامتون باشه و همیشه موفق و پیروز باشید. از همتون میخوام که برام دعا کنید. دعا کنید در مبارزه ای که شروع کردم شکست نخورم. همیشه گفتن جمله خداحافظی و کلام آخر مشکله. مخصوصا خداحافظی از چیزی یا از کسی که دوستش داری. آخرین دلنوشته ام و پس از آن کلام نصرت رحمانی حرف آخر وبلاگ باران سبزه:

نازنینم!

به نمناکی چشمانم سوگند

که دیگر

وقت تنگ است

و اینجا، نه جای درنگ است

تمام هستی ام را به تو،

                  تو را به خاطره

                         و همه را به خدا می سپارم

                                           من رفتنی ام ...

 

بنگر چگونه دست تکان میدهم

                                   گویی مرا برای وداع آفریده اند....

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  |
 حافظ و ما!
به قول حافظ :

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

اما به قول ما :

زان یار دلنوازم گر میکنم حکایت

از من پذیر هرچیز جز شکوه و شکایت

عشق و وظیفه بودم هر خدمتی که کردم

ما را مباد چشمی بر مزد و بر عنایت

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 من و تو ما نشویم؟؟

ای دوست!

یادت می آید

 دلم با شوق فریاد کشید:

  "چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم؟"

 این دل ساده من،خبر از كينه ي تقدير نداشت،

 از شبیخون بلا فارغ بود،

    او به کابوس پریشان خویش هم حتی نمی دید

            اینچنین درها به رویش یک به یک دیوار گردند.

روزهایی از پی دیروز آمد

تا چنین روزی رسید، تا که امروزی رسید

اینک ای دوست!

 بر سرسینه من سر بگذار و دلت را به دل من بسپار  
                   

    گوش کن قصه مغموم دلم

که چه آهسته چنین می نالد:

  "كيست آن كس كه نخواهد من و تو ما نشويم؟"

 

 

یاد ایام وصالت خود ز هجران بدتر است

یادباران از کویر خشک و سوزان بدتر است

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 

 شعری از جناب آقای مهدوی شاعر همشهریمون. با آرزوی طول عمر و سلامتی برای این شاعر عزیز. این شعر تضمینی از یکی از زیباترین غزلیات حافظه:

دلا چو ناله گذر از دل سما بکند

شکار قلب سما تیر آه ما بکند

گذر ز سینه ناهید و هم سها بکند

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

دلا کرشمه و نازش تو شائقانه بکش

غم فراق جمالش تو صادقانه بکش

هم انتظار وصالش تو واثقانه بکش

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

دلا زلایق عشق عذاب بردارند

ز دوش رند و خرابی حساب بردارند

زچشم سالک عارف سراب بردارند

زملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

دلا به میکده خود را ز شوق کن نزدیک

حساب عشق و وظیفه ز هم نما تفکیک

حبیب عشق نسوزد در آتش تشکیک

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند؟

دلا تو نعل محبت درون آتش دار

عنان اسب خطاکار نفس سرکش دار

ز پیر میکده امید جام بیغش دار

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

دلا سراب جهان را تو آب پنداری

اسیر موج تمنا زبحر بازاری

روان روشن جان را عبث بیازاری

زبخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند

دلا فریب و ریا غنچه صفا پژمرد

به جرم همت مردانه "مهدوی" آزرد

چو سنگ فتنه دوران به پای گلها خورد

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

همچنین نیایشی بر دیوار نظرم رو به خودش جلب کرد. حیفم اومد اون رو هم نگم. آخه خیلی به دل خودم نشست. نگارنده چنین نگاشته بود:

خدایا!

به درخت آموختی

چهار فصل را ببیند و در باد و طوفان و باران

خود را به تو بسپارد

به من نیز بیاموز چهار فصل زندگی ام را ببینم و خودم را

در نداشتن ها و داشتن ها

در غم ها و شادی ها

در از دست دادن ها و به دست آوردن ها

در بودنها و نبودنها

                              به تو بسپارم؛

 

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  |
 دور عشق

        تنهایی،

               نگاه،

                   شوق دیدار دوباره،

                        غم پنهان،

                            اشک،

                                 نگاه،

                             سلام،

                      سکوت،

                وداع،

            اشک،

        تنهایی

این است داستان عشق که در تنهایی می آید و با تنهایی هم پایان
می یابد.

 

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 قیصر!

گزینه اشعار قیصر امین پور را ورق میزنم. بی اختیار دلم میگیره.... . با تک تک شعرهاش دلم از جاش کنده میشه. دوست دارم همه شعرهاشو بنویسم ولی نمیشه. دوتا از شعرهای زیباش رو تقدیمتون میکنم.

با گریه های یکریز

یکریز

مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته

در پای باد

با هفته های رفته

با فصلهای سوخته

با سالهای سخت

رفتیم و

سوختیم و

فرو ریختیم

با اعتماد خاطره ای در یاد

اما

آن اتفاق ساده نیفتاد

******

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم خیال بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت

آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین وآفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

 

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 عارف اهوازی!

سلام. میخوام چند تا از شعرهای دوست شاعرم " عارف  اهوازی"  رو تقدیمتون کنم. این دوست من طبع شعر خیلی خوبی داره و زیاد هم شعر میگه و انصافا بعضی از شعرهاش خیلی زیبا هستند. میخوام چند تا از شعرهای قشنگش رو تقدیمتون کنم امیدوارم لذت برید. ضمناً در مورد شعراش نظر یادتون نره.

از چشم تو آسمان من زیباتر

خورشید من و جهان من زیباتر

برخیز و بیا با من از عشق بگو

ای کفر تو از نهان من زیباتر

یه توضیح بدم در مورد این شعر در بیت اول منظور از کلمه " از چشم تو" اینه که اگه از چشمان تو آسمان و خورشید و جهان رو نگاه کنم جهانم زیباتر میشه. البته این توضیح رو به این خاطر نوشتم که موقع خوندن این شعر من برداشت دیگه ازش کردم و با خودش که صحبت کردم این رو گفت و من هم نوشتم که بقیه هم مثل من برداشت نکنند.

*******

لبخند منی مرا تو خاموش مکن

هشیار تو ام مرا تو مدهوش مکن

این خنده و این نفس فقط مال تو است

تو عشق منی مرا فراموش مکن

*******

دیشب که دلم هوای رویت را داشت

از گونه ماه بوسه ها بر میداشت

چون شب به سر آمد و سحرگه برخواست

گرمی تو را به روی لب می پنداشت

*******

ای تنگ بلور عشق ای غایت سبز

ای خنده ی تو نشانی از آیت سبز

لبخند بزن که از شکوفه لبت

مجذوب شود جهان از این ساحت سبز

*******

نازنینم قلب من در دست توست

جان من انگشت هایت را نبند

صورتت با خنده زیبا می شود

اخم ابرو واکن و لختی بخند

و اما این شعر نو که واقعا زیباست:

تو پیدایی از دور

و می روی در دالانی که مسیر عاشقی ما بود

و من نگاهم را باتو می فرستم،

که بدرقه راهت باشد

و دلم را از زیر قرآن رد می کنم

و به پشت سرت میریزم که هرچه زودتر بازآیی

تو پیدایی از دور

اما صدایت چقدر نزدیک است

همین جاست،

در کنار گوش من

که ارام می خرامد و با ناز می گوید:

دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه یازدهم بهمن 1387  |
 رفتن یا ماندن؟

سلام. مدتها این سوال برام وجود داشت که اگر بخواهیم کاری رو انجام بدیم یا به یه هدفی برسیم اما در راه رسیدن به اون متوجه بشیم که انگار خدا داره یه موانع و یا مشکلاتی رو جلوی پای ما میذاره، حکمت این موانع چیه؟؟ جواب این سوال دو حالت داشت و دو راه جلوی پای ما میذاشت و من نمیدونستم که کدوم راه را باید انتخاب کنم. آن دو حالت این بودند که حالت اول میگفت که، موانع، هشدارهای خدا هستند و میخوان ما رو از این موضوع آگاه کنند که هدفی که داریم به صلاحمون نیست و باید ازش دور بشیم و خود بخود راهی که جلو پامون میذاشت دور شدن از هدف و منصرف شدن از رسیدن بود. و حالت دوم این بود که : هدف ما یه چیز متعالیه که رسیدن به اون شایستگی میخواد بنابراین موانع پیش آمده برای این هستند که صلاحیت ما سنجیده بشه و در صورت پشت سر گذاشتن این موانعه که لیاقت رسیدن به هدفمون رو پیدا میکنیم، که این حالت راهی که جلو پامون میذاشت تلاش بیشتر و پشتکار بیشتر و صبر و تحمل و گذشتن از خیلی چیزها بود.

واقعا در این جور مواقع چه باید کرد؟؟؟ باید رفت؟ یا باید تغییر مسیر داد؟

 یه دوست داشتم که همیشه از راهنماییهاش استفاده میکردم و میکنم. وقتی این سوال رو ازش پرسیدم: گفت اول از خوب بودن هدفت اطمینان حاصل کن اگه بازهم تردید داشتی مشورت کن و اگه بازهم جای تردید برات مونده بود استخاره بگیر.

سال گذشته بود که موقع خوندن کتاب مکتوب نوشته پائولو کوئیلیو سوالات خودم رو  در بخشی از  اون کتاب دیدم که کوئیلیو اینطور نوشته بود:

اگر چیزی خوب پیش نمیرود فقط دو توضیح برای آن وجود دارد: یا مقاومت شما آزموده می شود، و یا باید جهت خویش را تغییر دهید.

اما جواب کوئیلیو برای فهمیدن اینکه ما در کدامیک از شرایط بالا قرارداریم این بود که:

 برای آنکه بفهمید کدامیک از دو فرض متضاد بالا صحیح است از سکوت و نیایش استفاده کنید. اندک اندک، همه چیز به گونه غریبی روشن می شود، تا اینکه قدرت کافی برای گزینش می یابید. هنگامی که تصمیم گرفتید راه دوم را کاملا فراموش کنید و پیش بروید. چون خداوند پروردگار شجاعان است.

امیدوارم که اگر روزی بر روی چنین دوراهی موندیم بتونیم راه درست را انتخاب کنیم. واقعاً تردید چیز سختیه. در آخر برای تلطیف این پست یه غزل از خواجه پیشکشتون میکنم. این غزل بیتهای زیبای زیادی داره که تودل هرکدومشون به اندازه یه کتاب حرف هست. امیدوارم لذت ببرید:

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

که ما دو عاشق زاریم و کارما زاریست

در آن چمن که نسیمی وزد ز طره دوست

چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق

که مست جام غروریم و نام هشیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست

که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه ایست نهانی که عشق از آن خیزد

که نام آن نه لب لعل خط زنگاریست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

هزار نکته در این کارو بار دلداریست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرد

قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست

برآستان تو مشکل توان رسید آری

عروج بر فلک سروری به دشواریست

سحر کرشمه چشمت به خواب میدیدم

زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ

که رستگاری جاوید در کم آزاریست

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه نهم بهمن 1387  |
 آخرین توشه!

روزی از همین روزها

همین روزهای بی سلام    زود یا دیر

در یکی از همین کوچه ها

همین کوچه های ناتمام        نزدیک یا دور

کوله بار هستی ام را بر زمین می گذارم

و یک به یک توشه هایش را در می آورم

 گمان می کنم آخرین چیزی که در آن بماند تو باشی

آنگاه به آرامی تو را هم چون گلی نازک بیرون می آورم

و سپس خود سبکبار راه آسمان در پیش می گیرم

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه ششم بهمن 1387  |
 خاطرات!

سلام. همونطوری که یادآوری خاطرات شیرین گذشته تلخه و آدم رو وادار میکنه که افسوس روزهای گذشته رو بخوره، در عوض بعضی وقتها یادآوری خاطرات تلخ گذشته خوبه. چون آدم میفهمه که چه شرایط بدی رو داشته یا چه ناراحتی ها  دردهایی رو داشته یا چه آدمهای بدی دورو برش بودن و... پس قطعاً خوشحال میشه که اون سختی ها ازش دور شدند. یه مدت بود خاطرات روزانه ام رو مینوشتم ولی فقط خوب هاشو مینوشتم. بعد هروقت نگاشون میکردم دلم میگرفت و همش حسرت اون روزها رو میخوردم. بعد تصمیم گرفتم که یه مدت همه ی اتفاقات تلخ و شیرینی  رو که برام اتفاق میفته یادداشت کنم. الان بعضی وقتها که با خودم میگم که یادش بخیر قبلا چه چیزهای خوبی داشتم و حیف شد که اونها رو ازدست دادم و میخوام غصه بخورم، بر میگردم به یاداشتهام و میبینم که در کنار اون چیزهای خوب چیزهای تلخی هم بودن که خوشبختانه اونها از من دور شدند و این آرامم میکنه و کاری میکنه که دیگه حسرت زمان از دست رفته را نخورم و با خودم فکر نکنم که شرایط گذشته ام خیلی خوب بوده و خوشبختانه که خیلی از سختی ها و نامرادی ها و نامردمی ها و بد کردن ها و غرورها و نزاع ها و غم ها و طعنه ها و ... تموم شد. به قول حافظ عزیز:

آن همه نازو تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 
 
بالا