تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 شب یلدا

سلام. امشب شب يلداست. شب دور هم جمع شدن و شب فال حافظ. يادتونه توي يكي از پست هاي قبلي گفتم چرا كسي از زيبايي زمستان مخصوصا شبهاي اون حرف نميزنه، اما الان متوجه شدم كه يكي از رسوم ايرانيان چيزي خلاف اين مطلب رو ثابت ميكنه و اونم رسم جشن گرفتن شب يلداست. با اينكه آغاز فصل زمستانه و طولاني ترين شبه اما موجب شاديه. اما رسم ما اينه كه در اين شب فال حافظ مي گيريم. هنوز كه شب نشده كه من فال بگيرم ولي يه شعر معروف حافظ رو كه تو اين شب زياد ميخونن رو ميخوام بنويسم. خيلي اين شعر زيباست. و چند بيت فوق العاده داره. بخونيد و لذت ببريد.

معاشران گره از زلف يار باز كنيد

شبي خوشست بدين قصه اش دراز كنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد

رباب و چنگ به بانگ بلند می​گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد

نخست موعظه پير حرف است

كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد

هر آنكسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق

بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد

و گر طلب كند انعامي از شما حافظ

حوالتش به لب يار دلنواز كنيد 

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه سی ام آذر 1387  |
 نیایش واره ها!

سلام. در اين پست ميخوام اشعاري از سلمان هراتي كه به نيايش واره ها معروفند رو بنويسم. سلمان هراتي به همراه سيد حسن حسيني و قيصر امين پور سه نفري بودند كه به اونها شاعرای جنگ ميگفتن و هر سه هم در سنين جواني از دنيا رفتند. دوران زندگي سلمان هراتي فقط 27 سال بوده. روحش شاد.

شب فرو می افتد

و من تازه می شوم

از اشتیاق بارش شبنم

نیلوفرانه

به آسمان دهان باز می کنم

ای آفریننده شبنم و ابر

آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟

تقدیر چیست؟

می خواهم از تو سرشار باشم

*********

گاهی که معین نیست

مثل یک پیچک خودمانی

از پنجره می آیی

و جای شعرهای من می نشینی

و من هیچ کلمه ندارم

چشمهایم

از بصیرتی آکنده می شود

که منتهای تکامل یک چشم است

همخانه ام می گوید:

صفات ثبوتیه کدامند؟

من می گویم:

باز چه بوی خوشی

اینجا را فرا گرفته است

*****

گاهی آنقدر واقعیت داری

که پیشانی ام

به یک تکه ابر سجده می برد

به یک درخت خیره می شوم

از سنگها توقع دارم

مهربانی را

باران بر کتفم می بارد

دستهایم هوا را در آغوش می گیرد

شادی

پایین تر از این مرتبه است

که بگویم چقدر

گاهی آنقدر واقعیت داری

که من

صدای فرو ریختن

شانه های سنگی شیطان را می شنوم

و تعجب نمی کنم

اگر ببینم ماه

با بچه های کوهستان

گل گاوزبان می چیند!

*****

دیشب آنقدر نزدیک بودی

که پنجره از شادیم نمک می چشید

و لبخندم را دامن می زد

من مشغول تو بودم

نیلوفری از شانه های من رویید

و از پنجره بیرون رفت

****

چرا امشب پشت پنجره نمی آیی؟

چرا به تماشای رود نمی آیی؟

چرا من تو را نمی شنوم ؟

چرا برگها زنده نیستند؟

چرا سنگها سخت شده اند؟

چرا پنجره اخم دارد؟

آه دهانم

دهانم

از بوی گوشت مرده لزج شده است

با این دهان

چگونه می توان

لذت حضور تو را چشید

آیینه نیز تصویر هولناکی از من می نمایاند

********

 از بلندیهای محال می ریزد

در تخیّل پنجره ای است

که هفت آسمان در او جمع می شود

من به مدد مهربانی تو

و آفرینه های این تخیّل مغموم

در باغهای ناممکن آواز می خوانم

برای سنگهای پرنده

******

در انبوه اندوه و زخم

قلبم با سوسن های سپید

آواز می خواند

درخت، شادی مرا می پرسد

من مزرعه ای را می نمایانم

که فردای من است

آنجا گیلاسها

دست به دامن دارند

و شکوفه های پیراهن من

حرف می زنند؛

شکوفه هایی که امروز

یک زخم بیشتر نیستند

تو به حرمت این شکوفه ها

مرا با دست اشاره خواهی کرد

*****

چراغی می افروزم

پیراهن شب آتش می گیرد

اما

شب پهن شده است

با ادامه گیسوانی تا غیب

مثل یک بهت

بر چارچوب در تکیه می کنم

شب ادامه می یابد

تا نمی دانم

******

وقتی ابر صمیمی شد

پایین می آید تا لمس

من با یک لفظ صمیمی

صدایش می زنم

ای مِه!

تن تو از رطوبت کدام بخشش آسمانی خیس است؟

در او پچ پچی پنهانی می گذرد

انگار از کرانه های خیلی دور

آمده است

آوازی می خواند

می فهمم این جهانی نیست

******

تمام حفره های شب را می کاوم

بر فطرت خزه ها دست می سایم

که به انتشار عطر تو

بر سنگها پهن شده اند

یک وهم با رویاهای سبز

در مزرعه می خواند

من فکر می کنم آنجا

عطر تو

دگرگون کننده تر

به گوش می رسد

«عزیز» راست می گفت

شبها آسمان در مزرعه راه می رود

*******

تابستان پابرهنه

از ساحل رودخانه گذشت

پاییز از جنگل سرازیر شد

با طغیان آبها

رقص برگها

تن نمناک خاک را فرا می گیرد

اما من هنوز گرمم

از آن نگاه تابستانی و سبز

آسمان از هر جا که تو باشی شروع می شود

کهکشان از کنار تو آغاز می شود

منظومه ها در طواف تواند

تو در همه کرات مهربانی می ریزی

تو حتی کنار پنجره کوچک من

پیدا می شوی

همزمان با آن ماهی

که در اعماق اقیانوسها گریه می کند

یک پرنده در دفتر من

بال بال می زند

تو هر دو را می شنوی

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیستم آذر 1387  |
 
  سلام.

به قول مرحوم امين پور: "اين روزها كه ميگذرد شادم. شادم كه اين روزها ميگذرد..."  .

نميدونم چرا همه ي شاعران هر وقت حرف زيبايي بوده از بهار صحبت كردند و هر وقت كه ميخواستن از سختي و سياهي و غم و غصه صحبت كنند پاي پاييز و زمستون رو وسط كشيدند. مگه پاييز و زمستون چشونه؟ من كه خودم خيلي خيلي اين دوفصل رو دوست دارم. مخصوصاً شبهاي سرد اونهارو. مگر نه اينه كه همه دنبال آرامش ميگردند؟ اگه اينطوريه خب چه چيزي بهتر از سكوت اين شبها به آدم آرامش ميده. تازه از اون قشنگتر موقعيه كه بارون مياد. واقعاً لذت بخشه. خلاصه شاعري رو نديدم كه از زيبايي اين دوفصل زيبا صحبت كنه. اگه شما شعري سراغ داريد به من بگيد خوشحال ميشم. چشمها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد. (البته اخوان ثالث يه شعر داره كه درباره ي پاييزه ولي شايد اون به جاي يه توصيف زيبا نگرانه از پاييز يه طعنه به پاييزباشه ). بگذريم. كلا اينو ميخوام بگم كه من اين شبها رو خيلي دوست دارم و از شبهاي اين دوفصل خيلي خاطره خوب دارم. پياده روي هم تو اين شبها خيلي حال ميده مخصوصا اگه يه موسيقي ملايم همراش باشه. در آخر يه شعر از كتاب "گلها همه آفتابگردانند"، سروده قيصر امين پور مهمونتون ميكنم. حتماً خوشتون مياد. خوش باشيد.

    اگر مي توانستم
    اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
    اگر دفتر خاطرات طراوت
    پر از ردپاي دقايق نبود
    اگر ذهن آيينه خالي نبود
    اگر عادت عابران بي خيالي نبود
    اگر گوش سنگين اين كوچه ها
    فقط يك نفس مي توانست
    طنين عبوري نسيمانه را
    به خاطر بسپارد
    اگر آسمان مي توانست يكريز
    شبي چشم هاي درشت تو را جاي شبنم ببارد

    اگر ردپاي نگاه تو را
    باد و باران
    از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد
    اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد
    اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
    براي كسي باز مي كرد
    و مي شد به رسم امانت
    گلي را به دست زمين بسپريم
    و از آسمان پس بگيريم
    اگر خاك كافر نبود
    و روي حقيقت نمي ريخت
    اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد
    اگر كوه ها كر نبودند
    اگر آبها تر نبودند
    اگر باد مي ايستاد
    اگر حرفهاي دلم بي اگر بود
    اگر فرصت چشم من بيشتر بود
    اگر مي توانستم از خاك
    يك دسته لبخند پرپر بچينم
    
تو را مي توانستم
    اي دور
    از دور
    يك بار ديگر ببينم !

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه شانزدهم آذر 1387  |
 نجوا!

هرچه گفتيم جز حكايت دوست

در همه عمر از آن پشيمانيم

خدايا! ببخش مرا اگر به وعده ام وفا نكردم. ببخش اگر توبه ها شكستم. ببخش اگر هنگام خوشي از ياد تو غافل شدم و در سختي ها با ياد تو بودم. چه بي شرمم من كه مدعي بودم :

 عهد ما با تو نه عهدي كه تغير بپذيرد

 بوستانيست كه هرگز نزند باد خزانش

اما عهدها شكستم. خدايا طعم تلخ دوري از تورا گاهي چشيده ام. ياريم كن ديگر نچشم. ببخش اگر جز از تو ياري خواستم. آيا جز اين است كه اظهار نياز جز به تو گناه است؟؟ خدايا گناهكارم. خدايا جز از تو و  از تو هم جز تو نميخواهم. حيف است كه با چنين زبان الكني با چون تويي نجوا كرد، پس حرف دل خود را از لسان غيب برايت مينويسم:

 روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست

منت خاک درت بر بصری نيست که نيست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست

تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی

سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست

تا دم از شام سر زلف سياهت نزند

با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست

من از اين طالع شوريده برنجم ور نی

بهره مند از سر کويت دگری نيست که نيست

از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست

مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست

شير در باديه عشق تو روباه شود

آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زير صد منت او خاک دری نيست که نيست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست

غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نيست که نيست

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دوازدهم آذر 1387  |
 راز سر به مُهر

عمري مرا به مهرو وفا آزموده است

داند من آن نيم كه رو كنم به هردري

او نيز مايل است به عهدي وفا كند

اما اگر خدا بدهدعمر ديگري

 و اما خواجه مي فرمايد:

ترسم كه اشك درغم ما پرده در شود

وين راز سر به مُهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود وليك به خون جگر شود

 بگذريم....

     *******

چگونه تورا فراموش كنم وقتي كه هنوز موج آرام نگاهت وجودم را مي لرزاند و ساحل آرام عقل مرا به تلاطم ميكشاند

چگونه تو را فراموش كنم وقتي كه هنوز نامت مرا از خود بيخود مي­كند.

چگونه تورا فراموش كنم وقتي كه حتي خيالت قرارم را مي ربايد.

و چگونه تو را فراموش كنم كه تنها ياد توست كه مرا زنده نگه مي دارد.

 

هرگز نمي روي زنظر اي گل سپيد

هرچند سيه كرده غمت روزگار من

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفتم آذر 1387  |
 
 
بالا