سلام. در اين پست ميخوام اشعاري از سلمان هراتي كه به نيايش واره ها معروفند رو بنويسم. سلمان هراتي به همراه سيد حسن حسيني و قيصر امين پور سه نفري بودند كه به اونها شاعرای جنگ ميگفتن و هر سه هم در سنين جواني از دنيا رفتند. دوران زندگي سلمان هراتي فقط 27 سال بوده. روحش شاد.
شب فرو می افتد
و من تازه می شوم
از اشتیاق بارش شبنم
نیلوفرانه
به آسمان دهان باز می کنم
ای آفریننده شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟
تقدیر چیست؟
می خواهم از تو سرشار باشم
*********
گاهی که معین نیست
مثل یک پیچک خودمانی
از پنجره می آیی
و جای شعرهای من می نشینی
و من هیچ کلمه ندارم
چشمهایم
از بصیرتی آکنده می شود
که منتهای تکامل یک چشم است
همخانه ام می گوید:
صفات ثبوتیه کدامند؟
من می گویم:
باز چه بوی خوشی
اینجا را فرا گرفته است
*****
گاهی آنقدر واقعیت داری
که پیشانی ام
به یک تکه ابر سجده می برد
به یک درخت خیره می شوم
از سنگها توقع دارم
مهربانی را
باران بر کتفم می بارد
دستهایم هوا را در آغوش می گیرد
شادی
پایین تر از این مرتبه است
که بگویم چقدر
گاهی آنقدر واقعیت داری
که من
صدای فرو ریختن
شانه های سنگی شیطان را می شنوم
و تعجب نمی کنم
اگر ببینم ماه
با بچه های کوهستان
گل گاوزبان می چیند!
*****
دیشب آنقدر نزدیک بودی
که پنجره از شادیم نمک می چشید
و لبخندم را دامن می زد
من مشغول تو بودم
نیلوفری از شانه های من رویید
و از پنجره بیرون رفت
****
چرا امشب پشت پنجره نمی آیی؟
چرا به تماشای رود نمی آیی؟
چرا من تو را نمی شنوم ؟
چرا برگها زنده نیستند؟
چرا سنگها سخت شده اند؟
چرا پنجره اخم دارد؟
آه دهانم
دهانم
از بوی گوشت مرده لزج شده است
با این دهان
چگونه می توان
لذت حضور تو را چشید
آیینه نیز تصویر هولناکی از من می نمایاند
********
از بلندیهای محال می ریزد
در تخیّل پنجره ای است
که هفت آسمان در او جمع می شود
من به مدد مهربانی تو
و آفرینه های این تخیّل مغموم
در باغهای ناممکن آواز می خوانم
برای سنگهای پرنده
******
در انبوه اندوه و زخم
قلبم با سوسن های سپید
آواز می خواند
درخت، شادی مرا می پرسد
من مزرعه ای را می نمایانم
که فردای من است
آنجا گیلاسها
دست به دامن دارند
و شکوفه های پیراهن من
حرف می زنند؛
شکوفه هایی که امروز
یک زخم بیشتر نیستند
تو به حرمت این شکوفه ها
مرا با دست اشاره خواهی کرد
*****
چراغی می افروزم
پیراهن شب آتش می گیرد
اما
شب پهن شده است
با ادامه گیسوانی تا غیب
مثل یک بهت
بر چارچوب در تکیه می کنم
شب ادامه می یابد
تا نمی دانم
******
وقتی ابر صمیمی شد
پایین می آید تا لمس
من با یک لفظ صمیمی
صدایش می زنم
ای مِه!
تن تو از رطوبت کدام بخشش آسمانی خیس است؟
در او پچ پچی پنهانی می گذرد
انگار از کرانه های خیلی دور
آمده است
آوازی می خواند
می فهمم این جهانی نیست
******
تمام حفره های شب را می کاوم
بر فطرت خزه ها دست می سایم
که به انتشار عطر تو
بر سنگها پهن شده اند
یک وهم با رویاهای سبز
در مزرعه می خواند
من فکر می کنم آنجا
عطر تو
دگرگون کننده تر
به گوش می رسد
«عزیز» راست می گفت
شبها آسمان در مزرعه راه می رود
*******
تابستان پابرهنه
از ساحل رودخانه گذشت
پاییز از جنگل سرازیر شد
با طغیان آبها
رقص برگها
تن نمناک خاک را فرا می گیرد
اما من هنوز گرمم
از آن نگاه تابستانی و سبز
آسمان از هر جا که تو باشی شروع می شود
کهکشان از کنار تو آغاز می شود
منظومه ها در طواف تواند
تو در همه کرات مهربانی می ریزی
تو حتی کنار پنجره کوچک من
پیدا می شوی
همزمان با آن ماهی
که در اعماق اقیانوسها گریه می کند
یک پرنده در دفتر من
بال بال می زند
تو هر دو را می شنوی
|
+| نوشته شده توسط
محسن در چهارشنبه بیستم آذر 1387
|