تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 دل بكن!

 گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آینه شدن ها آیا

دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت هر خواستنی عین توانایی نیست

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 ....

ْآيينه باورم مرا خنجر زد

آن نيمه ديگرم مرا خنجر زد

تاريخ هزار ديده هابيل گريست

وقتي كه برادرم مرا خنجر زد

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 قیصر!

سلام. با یکی دو روز تاخیر میخوام به مناسبت سالروز درگذشت شاعر بزرگ همروزگارمون، قیصر امین پور شعری از ایشون رو بنویسم. یادش گرامی باد. به این افتخار میکنم که همشهری قیصر هستم و  یکی دیگه از چیزهایی که بهش افتخار میکنم که تو همون دبیرستانی درس خوندم که قیصر یه روزی اونجا درس خونده. روحش شاد. چند شب پیش از شبکه 2 یه برنامه پخش شد که در اون خود قیصر از زندگیش و جایی که اونجا رشد کرده بود و وضعیت درس و هنرش صحبت میکرد. یه غزل رو با صدای خودش دکلمه کرد. واقعا زیباست و البته من احساس میکنم پر از استغنا، ایمان در عین حال حزن و شکایتی زیرلب هست.

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از بغض های ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

******

راستی چند روزه که هوای شهر ما بارونیه. با اینکه پاییزه ولی هوا بهاری شده. واقعا فوق العاده ست. یه رباعی بارانی از قیصر بهتون تقدیم میکنم.

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک … چکار با پنجره داشت

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 گنج روان!

رفتی و همچنان به خیال من اندری

گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمی رسد

کز هرچه در خیال من آید نکوتری

باورش سخت بود ولی باید بپذیرم که او..،  آن وجود روحانی که وجودش بوی بهشت می داد و سراسر نور بود به سوی معشوق شتافته است. هرچند که او هم اینک بی حجاب در آغوش معشوق طعم شیرین وصال را می چشد اما ما شیفتگانش را با فرقتش تلخکام کرد. او که کلامش بوی خدا می داد. آن پیر روشن ضمیر که ذکرش به خیر باد. آن شمع حقیقت که ما مدعیان پروانه وار از دور به دورش می گردیدیم به خورشید کمال پیوست. یادش به خیر. یاد این بیت سعدی افتادم که میفرماید:

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود

یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست

چه حالی داشتیم وقتی او از دوست می گفت. معلوم بود که حرفهاش رو از دهان دوست شنیده بود. امروز با چند روز تاخیر متوجه شدم که پیر مرادم به دیدار معشوق ازلی، حضرت احدیت شتافته است. حاج آقای فیاض. او که سراسر نور بود. امیدوارم مرا ببخشد. نفرین به دل مشغولی ها و فکرهای فانی و بیخودی زندگی که این چند وقته اینقدر ذهن و دلمو مشغول کرده بودند که بعد از یک ماه تازه امروز فهمیدم که آن گوهر ناب و بی بدیل را از دست داده ام. واقعا الان فکرم کار نمیکنه که درست بتونم  بزرگی، پاکی و صفای دل و باطن این پیر و مرادم را بیان کنم... چی بگم.  مصداق یک اهل دل، یک انسان کامل، یک مرد خدایی. افسوس که آن گنج روان رهگذری بود. همه از می مست میشوند و ما از شراب روی ساقی مست میشدیم. او ساقی شراب نور بود. افسوس که :

شربتی از لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیدم و برفت....

این مصرع آخر آتیشم میزنه. ای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت. نمی دونم چی بگم! . فعلا به قول سعدی: بگذار تا بگرییم...  

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 تن خاطره ها

شـــــب، ساعت ابري مرا داد به تو

 افتاد نگاه خسته ي باد به تو

باران زد و خيس شد تن خاطره ها

باران زد و باز يادم افتاد به تو

"ايرج زبردست"

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 سعدی!

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

گر تاج می فرستی و گر تیغ میزنی

شهری به تیغ غمزۀ خونخوار و لعل لب

مجروح میکنی و نمک می پراکنی

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

باری نگه کن ای که خداوند خرمنی

گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من

مهر از دلم چگونه توانی که برکنی؟

حکم آن توست اگر بکشی بی گنه ولیک

عهد وفای دوست نشاید که بشکنی

این عشق را زوال نباشد به حکم آنک

ما پاک دیده ایم و تو پاکیزه دامنی

با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایم

محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست

ور متفق شود جهانی به دشمنی

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 حتی حنظل را....

بازهم شعری زیبا از حسین منزوی بزرگ که من همیشه تونستم حرف دلم رو تو شعرای زیباش پیدا کنم. شعر زیبای زیر از کتاب تیغ و ترمه رو پیشکشتون میکنم:

از هرجا آغاز کنی

                        زود است

و به هرجا فرود آیی

                                     دیر

دلتنگ از گُریوه

                     می­گذری

دلواپس از دره

          سرازیر می­شوی

                تا به ویرانه ای برسی

       که ترنج هایش را برده اند

           و رنج هایش را

           برایت

گذاشته اند

                                   ***

       کسی را نفرین نکن

       با ساعتی که زنجیرش دست و پایت را سنگین کرده است

        تو حتی حنظل را هم

      در این باغ

      به هنگام

        نخواهی چید...

**************************************************

* حنظل : گیاهی بسیار تلخ و زرد رنگ شبیه به هندوانه ولی کوچک

*  گریوه : تپه

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 تو چه کردی؟

غزل زیبای زیر رو از کتاب "آن ها" سروده فاضل نظری تقدیمتون میکنم. واقعا غزلهای ایشون فوق العاده زیبا هستند.

سرسبز دل از شاخه بريدم ،تو چه كردي ؟

افتادم و برخاك رسيدم  ،تو چه كردي ؟

من شور و شر موج و تو سرسختي ساحل 

روزي كه بسوي تو دويدم تو چه كردي ؟

هركس به تو از شوق فرستاد پيامي

من قاصد خود بودم و ديدم  تو چه كردي ؟

 مغرور ولي دست به دامان رقيبان

رسوا شدم و طعنه شنيدم ،تو چه كردي ؟

تنهايي و رسوايي ، بي مهري و آزار

اي عشق ببين من چه كشيدم ،تو چه كردي ؟

   

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 حضور مجلس انس!

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این بستان و این مستان مکن

امشب برای من شبی بسیار زیبا بود. اینقدر زیبا که وادارم کرد تو این وقت شب که دوساعت و نیم از روز چهارشنبه گذشته بشینم و این پست رو که با یه شعر زیبا از مولانا شروع شد بنویسم. تا یک ساعت پیش تو یه مجلسی بودم که همه اهل هنر و ادب بودند. شاعر، خطاط، نوازنده، خواننده و چند کارشناس ادبیات، فلسفه و تاریخ. اینها همه  دور هم جمع شده بودند و چه خوب تونستن فضایی درست کنند که لبریز از زیبایی بود. یکی از شعرهای زیبایی رو که خونده شد براتون مینویسم.

می روم تا بشکنم در خود تمام خویش را

 میروم تا بشکنم آینۀ تشویش را

 من نه منصورم نه بر دارم ولی دیوانه ام

چند سالی میکشم بر دوش دار خویش را

پر ز نیرنگ است دنیا، پر ز نیرنگ است عشق

هرکه پس افتد بگیرد زود دست پیش را

این چه دنیایی است مردم؟ دوستانش دشمنند

گرگ بر تن میکند گاهی لباس میش را

ریش اگر از ریشه برخیزد به تیغش باک نیست

من به جای ریشه ام چسبیده ام این ریش را

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 روز حافظ!

سلام. امروز 20 مهر ماه است. روز بزرگداشت حافظ. بزرگترين شاعر ايرانيان. به قول استاد بهاءالدين خرمشاهي حافظ حافظه ي ماست. هر چقدر در وصف اين شاعر و عارف بزرگ حرف بزنيم كم گفتيم و فكر نميكنم بتونيم حق مطلب رو ادا كنيم. اميدوارم از اين غزل زيبا كه انتخاب كردم خوشتون بياد.

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گدا صفتی کیمیا گری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که ادمی بچه ای شیوه ی پری داند

هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یکدانه جوهری داند

به قد و چهره هر انکس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود اگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 
 
بالا