تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 اشتیاق!

سلام. عید قربان مبارک.

شعر زیبای اشتیاق از فریدون مشیری، خداوندگار احساسات پاک انسانی:

بگذار سر به سینۀ من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیدۀ سر در کمند را

بگذار سر به سینۀ من تا بگویمت

اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت! ای نوشخند صبج

بگذار تا بنوشمت! ای چشمۀ شراب

بیمار خنده های توأم، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم آذر 1388  |
 باران!

سلام. چقدر این آب و هوا، دل را هوایی می کند. واقعا زیباست. مخصوصا اگه تو یه شب بارونی آلبوم زیبای باران عشق رو هم گوش کنی.قبلا هم گفته بودم که آبروی ( آب روی) جهان چیزی نیست جز "باران". تو دل هر قطره باران بینهایت حرف هست. خیلی از وقتها ما رو به آسمون میکنیم و با اون حرف می زنیم، من فکر میکنم که جواب حرفهامون همین بارونیه که میباره. کافیه خوب نگاش کنیم تا بفهمیم چی میخواد بگه. فکر میکنم مناسب باشه یه بار دیگه شعر معروف سهراب رو با نگاهی بارانی تر، با هم بخونیم. قصد نداشتم در مورد باران صحبت کنم. یه موضوع دیگه آماده کرده بودم که براتون بذارم ولی بوی باران چنانم مست کرد که دامنم از دست برفت...

...چشم ها را بايد شست،

 جور ديگر بايد ديد.

 واژه ها را بايد شست.

واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد

 چترها را بايد بست،

زير باران بايد رفت

 فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد

با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت

 

 دوست را، زير باران بايد ديد

 عشق را، زير باران بايد جست

زير باران بايد با زن خوابيد

زير باران بايد بازي كرد

زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد. نيلوفر كاشت.

زندگي تر شدن پي درپي،

زندگي آب تني كردن در حوضچه ي اكنون است

رخت ها را بكنيم: آب در يك قدمي است. روشني را بچشيم....

 

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |
 دلتنگم!

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک

از در آميختن شادي و غم دلتنگم

خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

اي نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از ياد برم خاطره دوري را

بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یکم آذر 1388  |
 مادر!

 

من خدای حک شده در باورم را می پرستم

مونسم را همدمم را یاورم را می پرستم

بی گمان کافر بخوانیدم ولی بر حق قسم

با دلی لبریز ایمان مادرم را می پرستم

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 راز سر به مهر!

غزلي بي نظير از خواجه شيراز لبريز از معنا. انتخاب شاه بيت براي اين غزل كار فوق العاده مشكليه. بيت هاي اول، دوم، پنجم، هفتم، هشتم و نهم هر كدوم يه شاه بيت هستن. ضمناً اين شعر با اجراي استثنايي استاد شجريان در آلبوم افتخار آفاق زيباييش صد چندان شده:

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مُهر، به عالم سمر* شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود، وليك به خون جگر شود

از هر كرانه تير دعا كرده ­ام روان

باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود

اي جان حديث ما بردلدار بازگو

ليكن چنان مگو كه صبا را خبرشود

از كيمياي عشق تو زر گشت روي من

آري به يمن لطف شما خاك، زر شود

خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه

كز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب

يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود

بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي

مقبول طبع مردم صاحبنظر شود

اين سركشي كه كنگره كاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاك درشود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم دركش ار نه باد صبا باخبر شود

 

 *****

* سمر: به معناي افسانه و حكايت. منظور برملا شدن راز است.

 

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 دل بكن!

 گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آینه شدن ها آیا

دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت هر خواستنی عین توانایی نیست

"فاضل نظري"

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 ....

ْآيينه باورم مرا خنجر زد

آن نيمه ديگرم مرا خنجر زد

تاريخ هزار ديده هابيل گريست

وقتي كه برادرم مرا خنجر زد

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 قیصر!

سلام. با یکی دو روز تاخیر میخوام به مناسبت سالروز درگذشت شاعر بزرگ همروزگارمون، قیصر امین پور شعری از ایشون رو بنویسم. یادش گرامی باد. به این افتخار میکنم که همشهری قیصر هستم و  یکی دیگه از چیزهایی که بهش افتخار میکنم که تو همون دبیرستانی درس خوندم که قیصر یه روزی اونجا درس خونده. روحش شاد. چند شب پیش از شبکه 2 یه برنامه پخش شد که در اون خود قیصر از زندگیش و جایی که اونجا رشد کرده بود و وضعیت درس و هنرش صحبت میکرد. یه غزل رو با صدای خودش دکلمه کرد. واقعا زیباست و البته من احساس میکنم پر از استغنا، ایمان در عین حال حزن و شکایتی زیرلب هست.

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از بغض های ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

******

راستی چند روزه که هوای شهر ما بارونیه. با اینکه پاییزه ولی هوا بهاری شده. واقعا فوق العاده ست. یه رباعی بارانی از قیصر بهتون تقدیم میکنم.

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک … چکار با پنجره داشت

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 گنج روان!

رفتی و همچنان به خیال من اندری

گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمی رسد

کز هرچه در خیال من آید نکوتری

باورش سخت بود ولی باید بپذیرم که او..،  آن وجود روحانی که وجودش بوی بهشت می داد و سراسر نور بود به سوی معشوق شتافته است. هرچند که او هم اینک بی حجاب در آغوش معشوق طعم شیرین وصال را می چشد اما ما شیفتگانش را با فرقتش تلخکام کرد. او که کلامش بوی خدا می داد. آن پیر روشن ضمیر که ذکرش به خیر باد. آن شمع حقیقت که ما مدعیان پروانه وار از دور به دورش می گردیدیم به خورشید کمال پیوست. یادش به خیر. یاد این بیت سعدی افتادم که میفرماید:

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود

یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست

چه حالی داشتیم وقتی او از دوست می گفت. معلوم بود که حرفهاش رو از دهان دوست شنیده بود. امروز با چند روز تاخیر متوجه شدم که پیر مرادم به دیدار معشوق ازلی، حضرت احدیت شتافته است. حاج آقای فیاض. او که سراسر نور بود. امیدوارم مرا ببخشد. نفرین به دل مشغولی ها و فکرهای فانی و بیخودی زندگی که این چند وقته اینقدر ذهن و دلمو مشغول کرده بودند که بعد از یک ماه تازه امروز فهمیدم که آن گوهر ناب و بی بدیل را از دست داده ام. واقعا الان فکرم کار نمیکنه که درست بتونم  بزرگی، پاکی و صفای دل و باطن این پیر و مرادم را بیان کنم... چی بگم.  مصداق یک اهل دل، یک انسان کامل، یک مرد خدایی. افسوس که آن گنج روان رهگذری بود. همه از می مست میشوند و ما از شراب روی ساقی مست میشدیم. او ساقی شراب نور بود. افسوس که :

شربتی از لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیدم و برفت....

این مصرع آخر آتیشم میزنه. ای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت. نمی دونم چی بگم! . فعلا به قول سعدی: بگذار تا بگرییم...  

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 تن خاطره ها

شـــــب، ساعت ابري مرا داد به تو

 افتاد نگاه خسته ي باد به تو

باران زد و خيس شد تن خاطره ها

باران زد و باز يادم افتاد به تو

"ايرج زبردست"

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 
 
بالا